شرحال روانپزشکی(دیس تایمی): مدیر جزء

مدیر جزء

یک خانم با سمت مدیریت میانی و جزء،  ۲۸ ساله توسط یک روانکاو ارشد جهت درمان حمایتی ارجاع شده است. او دارای مدرک کارشناسی ارشد در رشته مدیریت تجاری است و یک سال و نیم پیش به کالیفرنیا آمده تا کار خود را در یک شرکت بزرگ آغاز کند. او از احساس افسردگی در مورد هر چیزی شکایت دارد: احساس افسردگی در برابر شغل خود، همسر خود و دیدی که نسبت به آینده دارد.

او قبلا مدت زیادی تحت درمان روان درمانی قرار گرفته است. وی هنگامی که در کالج تحصیل می کرد، به مدت ۳ سال، هفته ای ۲ بار به ملاقات روانکاو می رفته و در طول یک سال و نیم، یعنی زمانی که در دانشکده مشغول تحصیل بوده، تحت درمان یک روان شناس بوده است.

شکایات او عبارتند از احساس مداوم افسردگی، حقارت و بدبینی و منفی بافی که طبق گفته خودش از سن ۱۶ یا ۱۷ سالگی با او همراه بوده اند. اگرچه او عملکرد خوبی در دوران تحصیل در کالج داشته است، اما همیشه به دانش آموزانی فکر می کرد که ذاتا باهوش بوده اند. او در طول دوره کالج و دانشکده با بعضی از پسرها قرار داشته اما می گوید که هرگز کسی را ندیده که فکر کند فرد خاصی باشد و همیشه احساس حقارت و نگرانی داشته است.

 او هرگاه چنین مردی را ملاقات می کرد، رفتاری رسمی و سرد از خود نشان می داد و یا آنقدر تند راه می رفت که خود را بعد از آن شماتت می کرد و تا چند ماه بعد در مورد آن مرد خیال پردازی می کرد. با این که زمانی را به یاد نمی آورد که افسرده نبوده باشد، ولی اظهار می دارد که درمان وی تا حدودی موثر بوده است. بلافاصله بعد از فارغ التحصیلی، او با مردی که با او بیرون رفته بود، ازدواج می کند. او شوهر خود را فردی پسندیده می داند. ولی او را فردی خاص به حساب نمی آورد و علت ازدواج با او را نیاز به شوهر برای مصاحبت می داند.

 مدت کوتاهی پس از ازدواج، این زوج بنای ناسازگاری را گذاشتند. او از لباس شوهرش، شغل او و پدر و مادر شوهرش خیلی ایراد می گرفت، شوهرش نیز به نوبه خود، او را فردی نچسب، با رفتاری آمرانه و دمدمی مزاج می دانست. به تدریج این احساس در او شکل گرفت که شاید در انتخاب چنین شوهری اشتباه کرده باشد.

اخیرا وی در محیط کار خود نیز با مشکلاتی مواجه شده است. بی اهمیت ترین امور در شرکت به او واگذار شده و هرگز ماموریت مهم یا مسئولیتی به او محول نشده است. او اعتراف می کند که تا به حال چندین بار در آنچه که به او محول شده سهل انگاری کرده است، هرگز بیش از آنچه از او خواسته شده، کاری انجام نداده و هیچگاه نزد مقام مافوق خود اعتماد به نفس و یا ابتکار عملی از خود نشان نداده است.

 از نقطه نظر او، رئیس وی فردی خودرای، بی خیال، بی توجه و بی انصاف است ولی با این حال موفقیت های رئیس خود را تحسین می کند. او احساس می کند که هرگز در حرفه خود پیشرفت چندانی نخواهد کرد زیرا نه خودش و نه همسرش ارتباطات مناسبی ندارند؛ با این وجود آرزوی دست یافتن به پول، مقام و خدمت را در سر دارد.

از نظر زندگی اجتماعی، او و شوهرش، با چند زوج دیگر ارتباط دارند، که معمولا دوستان شوهرش و خانواده های آنان می باشند. او اطمینان دارد که همسران دوستان شوهرش، او را فردی نچسب و فاقد گیرایی می دانند و همچنین مطمئن است کسانی که به نظر می رسد از او خوششان می آید، احتمالا از او بهتر نیستند. به علت فشار حاصل از نارضایتی او از زندگی مشترکی که دارد، شغلش و زندگی اجتماعی خود، احساس خستگی و بی علاقگی در زندگی، وی در حال حاضر برای بار سوم تحت درمان به سر می برد.

بحث در مورد مدیر جزء

زندگی زناشویی این خانم و عملکرد شغلی وی به شدت تحت تاثیر خلق افسرده اش، عدم عزت نفس و منفی بافی او واقع شده است. اگرچه او در حال حاضر از فقدان علاقه و انرژی شکایت دارد، ولی به نظر می رسد وضعیت کنونی وی، تفاوت قابل توجهی با شرایط همیشگی او داشته باشد. از آنجایی که افسردگی او آنقدر شدید نیست که معیارهای تشخیصی افسردگی ماژور را شامل گردد و اختلال خلقی او و دیگر نشانه های همراه آن نیز بیش از ۲ سال تداوم یافته اند، تشخیص اختلال دیس تایمی برای او در نظر گرفته می شود.

 با توجه به اینکه افسردگی این خانم با دوره ای از افسردگی ماژور آغاز نشده و هیچ شاهدی دال بر دوره مانیا یا هیپومانیا وجود ندارد، تشخیص اختلال دیس تایمی در وی تایید می گردد.

 در مورد این بیمار، شروع اختلال خلقی در دوران نوجوانی را می توان شروع زودرس در نظر گرفت. بسیاری از پزشکان، نشانه های افسردگی این بیمار را، به جای اختلال خلقی، تظاهری از نوعی اختلال شخصیت به حساب می آورند. آنها چنین استدلال می کنند که تفکیک نشانه های افسردگی این بیمار از نحوه نگرش او، ارتباط دائمی او با جهان اطراف و خود او امکان پذیر نیست و درمان وی می بایست همپای با درمان نشانه های خلقی، بر روی نوع شخصیت او نیز عنوان زیر مجموعه ای از اختلالات خلقی، DSM-IV-TR توضیح نداده که درمان مطلوب، الزاما درمانی بیولوژیک است و یا درمان می بایست فقط متوجه برطرف ساختن نشانه های بیمار باشد.

 در این خانم ویژگی های مشخصی به چشم می خورند که تشخیص اختلال شخصیت شکست خورده را مطرح می سازند؛ این تشخیص وضعیتی نیمه رسمی است که در ضمیمه DSM-III-R از آن نام برده شده است. آیا این فرد، افراد یا وضعیت هایی را انتخاب می کند که منجر به دلسردی و ناکامی او می شوند، آیا او خود موجب می شود تا دیگران او را از خود برانند و در رسیدن به اهداف خود ناکام بماند و یا خود او کسانی را که به وی اظهار علاقه می کنند، از خود طرد می کند ؟ اگر پاسخ به این پرسش ها مثبت باشد، تایید تشخیص اختلال شخصیت شکست خورده مستلزم قضاوت در مورد این گونه رفتارهای او در زمان هایی است که وی دچار افسردگی نبوده است.

در مورد این بیمار، به نظر می رسد که وی همیشه افسرده بوده و این امر، قضاوت بر روی وجود این نوع اختلال شخصیت را دشوار می سازد. به دلیل وجود تناقض های زیاد، در DMS-IV اختلال شخصیت شکست خورده حذف شد.

منبع:

پرونده واقعی بیماران روانپزشکی، تالیف؛ اسپیتزر، رابرت ال و دیگران؛ ترجمه،صفرزاده، ستوده، امینی و آشتیانی؛ چاپ دوم. ۱۳۹۳

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *