مهارت های زندگی

مهارت های ده گانه زندگی چیستند؟

نیازهای زندگی امروز، تغییرات سریع اجتماعی، فرهنگی، تغییر ساختار خانواده، شبکه گسترده و پیچیده ارتباطات انسانی و تنوع، گستردگی و هجوم منابع اطلاعاتی انسان ها را با چالش ها، استرس ها و فشارهای متعددی روبرو کرده است که مقابله مؤثر با آنها نیازمند توانمندی های روانی اجتماعی است.

فقدان مهارت ها و توانایی های عاطفی، روانی و اجتماعی افراد را در مواجهه با مسائل و مشکلات، آسیب پذیر کرده و آنها را در معرض انواع اختلالات روانی، اجتماعی و رفتاری قرار می دهد.

در سال ۱۹۹۳ آموزش مهارت های زندگی از سوی سازمان ملل متحد به کشورهای عضو به طور جدی توصیه شد. این تحول، فعالیت علاقه مندان به کاربرد روانشناسی در زندگی روزمره با هدف ارتقای بهداشت روانی جامعه را در ایران وارد مرحله جدیدی ساخت. مهارت های زندگی توانایی هایی هستند که به ما کمک می کنند تا در موقعیت های مختلف، عاقلانه و صحیح رفتار کنیم، به طوری که آرامش داشته باشیم، لذت ببریم و در عین حال با دیگران ارتباط سازگارانه و مفیدی را برقرار کنیم و بدون توسل به خشونت یا خودخوری بتوانیم مسائل پیش آمده را حل کنیم و ضمن کسب موفقیت در زندگی احساس شادمانی داشته باشیم. مهارت های اجتماعی شامل قابلیت هایی می شود که تواماً هوش اجتماعی نامیده می شوند. مهارت های اجتماعی شامل قابلیت بیان افکار در تبادلات اجتماعی، دانش نسبت به نقش ها و ارزش های اجتماعی، مهارت درک شرایط مختلف اجتماعی، مهارت های حل مسئله و مهارت های ایفای نقش های اجتماعی است.

اصولا مهارت با دانایی تفاوت دارد. همانطور که فرد با خواندن کتاب آموزش شنا، فقط علم به موضوع پیدا می کند و شناکردن یاد نمی گیرد، دانستن این مهارت ها هم کافی نیست بلکه با تمرین مستمر و به کارگیری به مرور در زندگی روزمره، می توانیم مهارت های اجتماعی را مدیریت کرده و در شرایط مختلف اجتماعی رفتار مناسب داشته باشیم.

مدیریت و آموزش مهارت های زندگی، به معنی برخورداری از توانایی های لازم در حل مشکلات و جلوگیری از تبدیل شدن آنها به بحران های فرسایشی است.

مهارت های زندگی، از طریق آموزش و تجربه قابل استفاده است و فرایندی است که موجب ثبات در شخصیت و عمق در هویت شده، توسعه فرهنگ فردی را سامان می بخشد و موجب رضایت و مقبولیت و موفقیت در زندگی می شود. «ایلین مالیگن» یکی از مربیان آموزش زندگی، در این رابطه می گوید: «آموزش زندگی، نه یک شیوه درمانی بلکه شیوه عملی و مبتنی بر اهداف است.

در این شیوه ما به جای پرداختن به ریشه های مشکلات موجود در زندگی، سعی می کنیم به راه حل های آنها بیندیشیم.»

در حقیقت، آموزش زندگی با ارائه راه حل های نوین و مؤثر، فرد را برای مقابله با مشکلات فرا می خواند و در نهایت می آموزد که هر فرد، چگونه آموزگار زندگی خود باشد. همه ما انسان ها، اغلب در زندگی، با مسائل و مشکلاتی مواجه هستیم؛ مسائلی که گاه به دلیل دامنه، وسعت و شدت آنها، به نظر پیچیده و غیر قابل حل هستند. باید بدانیم که همه مشکلات، با رعایت یک اصل مهم، به راحتی از بین خواهند رفت و آن اصل، چیزی نیست جز تعیین «بایدها و نبایدها».

مهارت های زندگی توانایی هایی هستند که به ما کمک می کنند در موقعیت های مختلف، عاقلانه و صحیح رفتار کنیم، به طوری که با خود و دیگران سازگارانه ارتباط برقرار کرده و بدون توسل به خشونت بتوانیم مسائل پیش آمده را حل کنیم و ضمن کسب موفقیت در زندگی، احساس شادمانی داشته باشیم.

مهارت های زندگی شامل مجموعه ای از توانایی ها هستند که قدرت سازگاری و رفتار مثبت و کارآمد را افزایش می دهند. در نتیجه شخص قادر می شود بدون اینکه به خود یا دیگران صدمه بزند، مسئولیت های مربوط به نقش اجتماعی خود را بپذیرد و با چالش ها و مشکلات روزانه زندگی به شکل مؤثر روبرو شود. محققان تأثیر مثبت مهارت های زندگی را در کاهش سوء مصرف مواد، استفاده از ظرفیت ها و توانمندی های هوشی و شناختی، پیشگیری از رفتارهای خشونت آمیز، افزایش خوداتکایی و اعتماد به نفس و… مورد تأیید قرار داده اند، به ویژه در کاهش سوء مصرف مواد بر نقش کلیدی مهارت های زندگی تأکید می شود. همچنین آموزش این مهارت ها به عنوان یک روش عام پیشگیری از آسیب های فردی و اجتماعی مورد تأکید بوده است. در مطالعه اسمیت نشان داده شد که آموزش مهارت های زندگی به طور قابل توجهی منجر به کاهش مصرف مواد مخدر در جوانان می شود.

اسمیت و گری نیز نشان دادند که آموزش مهارت های زندگی اثر معنی داری بر توانایی های رهبری و مدیریت در جوانان دارد. فرایند نقش مهارت های زندگی در ارتقای بهداشت روان را به شکل زیر می توان نشان داد:

یادگیری موفقیت آمیز مهارت های زندگی، احساس یادگیرنده را در مورد خود و دیگران تحت تأثیر قرار می دهد و علاوه بر این، کسب این مهارت ها نگرش دیگران را نیز در مورد فرد تغییر می دهد. به همین خاطر کسب مهارت های زندگی هم شخص را تغییر می دهد و هم محیط را، و این اصل دو سویه، ارتقای بهداشت روان را شتابی دوچندان می بخشد.

 

مهارت های ده گانه زندگی

سازمان بهداشت جهانی مهارت های زندگی را با عناوین ده گانه زیر مشخص کرده است. رمز برخورداری از این مهارت ها، دانستن، تمرین و به کارگیری هر چه بیشتر در زندگی روزمره است.

۱) خود آگاهی

مهارت خودآگاهی، توانایی شناخت از نقاط ضعف و قوت خواسته ها، نیازها، رغبت ها و تصویر واقع بینانه از خود است تا حقوق فردی، اجتماعی و مسئولیت های خود را بهتر بشناسیم. با کسب این مهارت به این سؤال اساسی که «من کیستم؟» پاسخ می گوییم.

۲) همدلی

همدلی یعنی اینکه فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد درک کند. همدلی به فرد کمک می کند تا بتواند انسان های دیگر را حتی وقتی با آنها متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام بگذارد. همدلی روابط اجتماعی را بهبود می بخشد و به ایجاد رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده، نسبت به انسان های دیگر منجر می شود. این مهارت موجب می شود تا به دیگران توجه کرده و آنها را دوست داشته باشیم و خود نیز مورد توجه و دوست داشتن دیگران قرار بگیریم و با ایجاد روابط اجتماعی بهتر به هم نزدیکتر شویم.

۳) ارتباط مؤثر

کسب این مهارت به ما می آموزد برای درک موقعیت دیگران چگونه به سخنان آنان فعالانه گوش دهیم و چگونه دیگران را از احساس و نیازهای خود آگاه کنیم تا ضمن به دست آوردن خواسته های خود طرف مقابل نیز احساس رضایت کند.

۴) روابط بین فردی

مهارتی است که موجب می شود ضمن تقویت روحیه مشارکت، روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسان های دیگر ایجاد شود. یکی از این موارد، توانایی ایجاد روابط دوستانه است که در سلامت روانی و اجتماعی، روابط گرم خانوادگی، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی سالم نقش بسیار مهمی دارد.

۵) تصمیم گیری

مهارت تصمیم گیری به ما کمک می کند تا با اطلاعات و آگاهی کافی با توجه به اهداف واقع بینانه خود، از بین راه حل های مختلف بهترین راه حل را انتخاب کرده و به کار بگیریم و پذیرای پیامدهای آن نیز باشیم.

این توانایی به فرد کمک می کند تا به نحو مؤثرتری در مورد مسائل تصمیم گیری کند. اگر کودکان و نوجوانان بتوانند فعالانه در مورد اعمالشان تصمیم گیری کنند، جوانب مختلف انتخاب را بررسی کرده و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنند، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهند گرفت.

۶) توانایی حل مسئله

مهارت حل مسئله این توانایی را به ما می دهد که با توجه به تجارب عملی و توانمندی های ذهنی خود بتوانیم در جهت حل مسئله یا مشکل قدم برداشته و به نتیجه مطلوب دست یابیم. این توانایی همچنین فرد را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل کند. مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند، استرس روانی ایجاد می کنند که به فشار جسمی منجر می شود.

۷) تفکر خلاق

فکر کردن مهارتی است که از کودکی می آموزیم. مهارت تفکر خلاق، قدرت کشف و تولید اندیشه جدید را برای ما فراهم می آورد. مهارت تفکر خلاق به ما کمک می کند در مواجهه با حوادث ناگوار چگونه احساسات منفی خود را به احساسات مثبت تبدیل کنیم. تفکر خلاق نوع دیگر دیدن است. در این تفکر هیچگاه مشکل یک عامل مزاحم به حساب نمی آید بلکه یک فرصت برای کشف راه حل های نو و بدیع تلقی می شودکه تاکنون کسی به آن توجه نکرده است.

۸) تفکر انتقادی

تفکر نقادانه نوعی دیگر از تفکر است. کسب این مهارت به ما می آموزد تا هر چیزی را به سادگی قبول یا رد کنیم، ابتدا در مورد آن موضوع سؤال و استدلال کنیم، سپس بپذیریم یا رد کنیم.

کسانی که از تفکر نقادانه برخوردارند، فریب دیگران را نمی خورند و به راحتی جذب گروه ها و افراد و… نمی شوند، چرا که همواره با سؤال کردن به عاقبت کار می اندیشند.

۹) مقابله با هیجان های ناخوشایند

این توانایی فرد را قادر می سازد تا هیجان ها را در خود و دیگران تشخیص دهد، نحوه تأثیر هیجان ها بر رفتار را بداند و بتواند واکنش مناسبی به هیجان های مختلف نشان دهد. اگر با حالات هیجانی، مثل غم و خشم یا اضطراب درست برخورد نشود این هیجان تأثیر منفی ای بر سلامت جسمی و روانی خواهد گذشت و برای سلامت، پیامدهای منفی به دنبال خواهد داشت.

۱۰) توانایی مقابله با استرس

این توانایی شامل شناخت استرس های مختلف زندگی و تأثیر آنها بر فرد است. شناسایی منابع استرس و نحوه تأثیر آن بر انسان، فرد را قادر می سازد تا با اعمال و موضع گیری های خود فشار و استرس را کاهش دهد.

موارد کاربرد مهارت های زندگی

الف) افزایش سلامت روانی و جسمانی

۱) تقویت اعتماد به خویشتن و احترام به خود

۲) تجهیز اشخاص به ابزار و روش های مقابله با فشارهای محیطی و روانی

۳) کمک به تقویت و توسعه ارتباطات دوستانه، مفید و سالم

۴) ارتقای سطح رفتارهای سالم و مفید اجتماعی

ب) پیشگیری از مشکلات روانی، رفتاری و اجتماعی

۱) مصرف سیگار و سوء مصرف مواد مخدر

۲) بروز اختلالات روانی و مشکلات روانی – اجتماعی

۳) خودکشی در نوجوانان و جوانان

۴) رفتارهای خشونت آمیز

۵) شیوع ایدز

۶) بی بند و باری

اهداف مهارت های زندگی

بخشی از اهداف مهارت های زندگی عبارت است از:

▪ تقویت اعتماد به نفس

▪ تقویت روحیه مشارکت و همکاری

▪ رشد و تقویت عواطف انسانی

▪ ایجاد روحیه مقاومت در برابر تبلیغات مسموم

▪ کمک به شناسایی و بیان احساسات

▪ تأمین سلامت جسمی و بهداشت روانی

▪ تقویت مهارت های ارتباطی

▪ ساختن یک شهروند متعادل و مقبول اجتماع

▪ تقویت روحیه همزیستی مسالمت آمیز

▪ ارتقای سازگاری فرد با خودش، دیگران و محیط زندگیش

 فواید و کاربردهای مهارت زندگی برای ما

۱) نحوه کنار آمدن با انتظارات متفاوت خود، خانواده، همسر، فرزندان، دوستان، همکاران، فامیل و جامعه

۲) روابط لذت بخش و رشد دهنده با امکانات، تکنولوژی و محیط زندگی

۳) دفع فشارهای روانی از طرف محیط های متفاوت

۴) سازگاری با مسائل اقتصادی و نیازهای معیشتی

۵) مدیریت خانواده و تربیت فرزندان

۶) تقویت اعتماد به نفس

۷) رشد و تقویت عواطف و احساسات انسانی

۸) شناخت و کنترل هیجانات و احساسات خود و دیگران

۹) تقویت مهارت های ارتباطی

۱۰) تأمین سلامت جسمی و بهداشت روانی

۱۱) رفع درگیری ها و تنش های درونی

۱۲) تأمین آرامش و لذت زندگی

۱۳) رشد شخصی، خودشکوفایی، بالندگی، خوشبختی و شادابی.

, , , ,

کوتاه درباره کانون کنترل

محققان درباره توانایی فرد در کنترل محیط از دیدگاه های مختلف و تحت عناوین گوناگون سخن گفته اند، مفاهیمی مانند شایستگی، تفوق طلبی، درماندگی، نومیدی و ازخود بیگانگی همه به نوعی برای توصیف این که فرد تا چه درجه ای قادر است حوادث و رویدادهای مهم زندگی خود را کنترل کند، به کار رفته است.مفهوم کانون کنترل برای اولین بار توسط جولیان راتر در سال ۱۹۵۴ مطرح گردید (جهانزاد، ۱۳۸۶).

کانون کنترل به میزان اعتقاد فرد در مورد کسب پاداش از طریق کوشش شخصی اطلاق می‌شود. افرادی که از کانون کنترل درونی برخوردارند بر این باورند که اداره سرنوشت آن‌ها در دست خودشان است. افرادی که کانون کنترل بیرونی دارند بر این باورند که سرنوشت شان در دست دیگران است. درونی‌ها کنترل بیشتری بر زندگی خود دارند تا بیرونی‌ها. افراد درونی در مواجهه با شکست مقاومت و پافشاری به خرج می دهند و بهتر می‌توانند برای اهداف بلندمدت تلاش کنند. درونی‎ها گرایش دارند درباره هر موقعیتی که در آن قرار می گیرند، اطلاعات بیشتری گرد آورند و از آن اطلاعات بهتر استفاده کنند. درونی‌ها با فشار روانی (استرس) بهتر کنار می‌آیند، آن‌ها مشکلات روانشناختی و فیزیولوژیایی کمتری داشته و تحت شرایط فشار روانی، نسبت به بیرونی‌ها، عملکرد بهتری دارند. احتمال بیشتری دارد آن‌ها بکوشند تا منبع فشار روانی را تحت اختیار خود درآورند (ساپینگتون، ۱۹۹۰؛ ترجمه حسین شاهی، ۱۳۸۰).

احتمال این که وقوع یک رویداد، به انجام عملی خاص وابسته باشد، و وضعیت مخالف آن، یعنی این که بروز یک رویداد، به انجام عملی خاص ربطی نداشته باشد، ویژگی مشخص کننده چیرگی[۱] و درماندگی[۲] هستند. درماندگی، در نتیجه عدم وابستگی پیش می‌آید، یعنی وضعیتی که در آن، چه فرد عملی انجام دهد و چه ندهد، احتمال بروز یک پیامد، یکسان است. اما از آن سو تسلط و چیرگی، نتیجه وابسته بودن یک عمل به پیامدهای آن است (سلیگمن[۳]، ۱۹۹۶؛ ترجمه داورپناه، ۱۳۸۳).


[۱] – mastery

[۲] – helplessness

[۳] – Seligman

, ,

کوتاه درباره عزت نفس

عزت نفس[۱]

       احساس ما از خویشتن و آن چه را که در مورد خود می اندیشیم بر کلیه جوانب تجربه ما از زندگی اثر جدی و قطعی دارد. شیوه رفتار ما در کار و حرفه، در مسائل عشقی و عاطفی، در نقش پدر و مادر در رابطه با فرزندان و در پیشرفت امور زندگی همه و همه متأثر و در گرو احساس ما از نقش خویشتن است (مک گراو[۲]، ۲۰۰۱؛ ترجمه خانقایی، ۱۳۸۵).

       عزت نفس، توانایی دوست داشتن و احترام گذاشتن به خویشتن است و دارای دو رکن اصلی است که عبارتند از «احساس ارزشمندی» و «احساس شایستگی» .

به عبارت دیگر، عزت نفس عبارت است از مجموع اعتماد به نفس و احترام به خویشتن. هر چه عزت نفس ما بالاتر باشد برای برخورد با مشکلات زندگی مجهزتر هستیم، عزت نفس بالا موجب می‌شود در مقابل فشارهای زندگی مقاوم تر شده و تسلیم یأس و شکست نشویم. عزت نفس به ما کمک می کند تا در کار خود خلاق تر باشیم و به این ترتیب احتمال موفقیت ما را در زندگی افزایش می‌دهد (مک گراو، ۲۰۰۱؛ ترجمه خانقایی، ۱۳۸۵).

       دیوید برنز معتقد است که اصولاً موضوعی به نام انسان ارزشمند و انسان بی‌ارزش وجود ندارد و افراد نباید ارزش درونی خود را به عنوان یک انسان مورد بررسی و ارزیابی قرار دهند. انسان‌ها می‌توانند ویژگی‌های خود را طبقه‌بندی کنند، اما طبقه‌بندی ضمیر امکان پذیر نیست. رفتار خوب یا بد، مطلوب یا نامطلوب، ارزشمند یا بی‌ارزش وجود دارد، اما انسان خوب و بد وجود ندارد. عزت نفس سالم، عزت نفسی است که مشروط نباشد، زیرا عزت نفس مشروط را باید کسب نمود. عزت نفس نامشروط یعنی صرفاً به این دلیل که انسان هستید، برای خودتان ارزش قائل شوید و برای ارزش وجودی خود به دنبال یافتن دلیل نباشید (برنز، ۲۰۰۰؛ ترجمه قراچه داغی، ۱۳۸۴).

       اکثر مردم یک سوم از زمان بیداری خود را در محل کار صرف می‌کنند، بنابراین محیط کار یکی از مهم‌ترین اجتماعاتی است که یک فرد در آن به سر می برد. توانمندسازی در حقیقت به معنی ایجاد و افزایش عزت نفس فرد در محیط کار است. افرادی که اجازه یافته اند تا نسبت به خود احساس خوبی داشته باشند، می‌توانند وقتی بیشتری را صرف کار خود کنند، آنان از نظر جسمانی نیز از سلامتی بیشتری برخوردارند و نتیجه این امر وجود افراد سالم در محیط‌های سالم می‌باشد. در شرایطی که افراد، آزادی انجام کار با بیشترین اثربخشی را نداشته باشند و احترام فردی آن‌ها مورد تعرض قرار گیرد، سازمان با افزایش معضلاتی چون فشار کاری، بیماری، غیبت، کاهش روحیه و افت بهره وری رو به رو خواهد بود (عاسبی و کرد، ۱۳۸۸).

[۱] – self- esteem

[۲] – Mack grave

, ,

کوتاه درباره خوش‌بینی

خوش‌بینی[۱]

       در مورد مفهوم خوش بینی دو نوع مفهوم سازی متفاوت وجود دارد. از یک سو خوش بینی به عنوان یک صفت شخصیتی‌درنظر گرفته می‌شود که مشخصه آن انتظارات خوش بینانه کلی است. اما از سوی دیگر خوش‌بینی‌به صورت نوعی سبک تبیینی‌ساختار یافته تعریف می‌شود که قابل تغییر است (میراحمدی،۱۳۸۶).

        سلیگمن معتق

د است که عموم مردم خوش بینی را به صورت در نظر گرفتن نیمه پر لیوان، یا دیدن لایه‌ای براق در هر پدیده، یا عادت به انتظار پایانی خوش داشتن برای هر دردسر واقعی، در نظر می‌گیرند. زاویه تفکر مثبت از خوش‌بینی و مثبت اندیشی، بیانگر آن است که خوش بینی مستلزم تکرار عبارت‌های تقویت کننده با خود است، مانند این که «من هر روز به انواع مختلف دارم پیشرفت می‌کنم»، یا تجسم آن که همه کارها با موفقیت انجام می‌پذیرد. در تمامی این موارد تجلیاتی از خوش‌بینی و مثبت اندیشی وجود دارد، اما با این حال خوش‌بینی عمیق‌تر از این هاست. پژوهش‌گران در پی بیست سال کندوکاو، به اساس خوش‌بینی دست یافته‌اند. مبنای مثبت اندیشی و خوش‌بینی، در عبارت‌های امیدوارکننده یا تجسم موفقیت جای ندارد، بلکه در نحوه تفکر افراد درباره علت‌ها ریشه دارد. هر یک از ما در نسبت دادن امور به علل مختلف، عادت‌های خاصی داریم که آن را سبک تبیین[۲] می‌نامند. سبک تبیین در هر فرد، در دوره کودکی شکل می‌گیرد و در صورتی که از خارج، دخالتی در آن اعمال نشود، سرتاسر عمر پا برجا می‌ماند. سه اصل مهم برای پایه ریزی خوش‌بینی وجود دارد که از پژوهش‌های بنیادین در زمینه خوش‌بینی برگرفته شده‌اند: سبک تبیین، تسلط و چیرگی و مثبت بودن. افراد در تبیین این که چرا یک رویداد خوب یا بد، برای آن‌ها اتفاق می‌افتد، از سه بُعد استفاده می‌کنند: تداوم[۳]، فراگیربودن[۴] و شخصی سازی[۵] (سلیگمن، ۱۹۹۶؛ ترجمه داورپناه،  ۱۳۸۳).

تداوم:

       وقتی رویداد ناگواری اتفاق می افتد افراد بدبین آن را همیشگی و دائم می‌دانند و بر این باورند که رویدادهای ناگوار همیشه مجدداً تکرار می‌شوند. برعکس، افراد خوش بین بر این باورند که علل رویدادهای ناگوار موقتی است و برای همیشه باقی نمی‌ماند. پس در صورتی که فرد درباره شکست‌ها، طرد شدگی‌ها و امور دشوار زندگی خود واژه‌های «همیشه» و «هیچ گاه» را به کار ببرد، سبکی بدبینانه دارد (مثلاً: رئیس من همیشه بداخلاق است) و در صورتی که از واژه‌های «بعضی وقت‌ها»، «تازگی‌ها» و «گاهی» استفاده کند پیرو سبکی خوش‌بینانه است (مثلاً: رئیس امروز عصبانی است). برعکس، وقتی رویداد خوشایندی اتفاق می‌افتد افراد بدبین به علل موقتی استناد می‌کنند و در توجیه تبیین‌های خود از کلمات «بعضی وقت‌ها»، «این بار» و … استفاده می‌کنند (مثلاً: من به این دلیل موفق شدم که این دفعه خیلی تلاش کردم). در حالی که افراد خوش‌بین برای تبیین رویدادهای خوشایند به علت‌های دائمی استناد می‌کنند. آن‌ها به ویژگی‌ها و توانایی‌هایی اشاره می‌کنند که همواره دارای آن‌ها خواهند بود (مثلاً: من به این دلیل موفق شدم که فرد سخت کوشی هستم) (سلیگمن، ۱۹۹۶؛ ترجمه داورپناه، ۱۳۸۳).

فراگیربودن:

        در برخورد با رویدادهای ناگوار افراد بدبین بر این باورند که علت وقوع آن رویداد، دائمی است و بنابراین انتظار دارند تأثیرات آن با گذشت زمان آشکار شود. هرگاه معتقد باشید که علتی گسترده و فراگیر است، انتظار دارید که تأثیرات آن را در موقعیت‌های گوناگونی در سراسر عمر خود مشاهده کنید (تقی زاده، ۱۳۸۵).

       افراد بدبین امور را فاجعه‌آمیز تلقی می‌کنند و هرگاه رشته‌ای از زندگی آن‌ها پاره شود، تلقی آن‌ها بدین گونه است که کل تار و پود زندگی‌شان از هم گسسته است و در تمامی حوزه‌ها دست از تلاش برمی‌دارند (مثلاً: من در ورزش بی‌استعدادم، هیچ کس مرا دوست ندارد). اما افراد خوش بین می‌توانند مشکل خود را در جعبه‎ای قرار دهند و آن را به کناری بگذارند. حتی در صورتی که بخش مهمی از زندگی آن‌ها از این مشکل در هم ریخته باشد، هم‌چنان به زندگی خود ادامه می‌دهند. افراد خوش بین در مورد رویدادهای ناگوار به تبیین‌های اختصاصی می‌پردازند و بنابراین در همان حوزه خاص به ناامیدی گرفتار می‌شوند اما در سایر حوزه‌ها هم‌چنان استوار باقی می‌مانند. برعکس، در مورد رویدادهای خوشایند، افراد بدبین به تبیین‌های اختصاصی پرداخته و افراد خوش‌بین به علت‌های محتمل و کلی‌تر اعتقاد دارند (سلیگمن، ۱۹۹۶؛ ترجمه داورپناه، ۱۳۸۳).

شخصی سازی:

       هرگاه رویداد ناگواری به وقوع می‌پیوندد، افراد می‌توانند خود را (عامل درونی) یا افراد و موقعیت‌های دیگر را (عوامل بیرونی) مقصر شمرده و سرزنش نمایند. در واقع این دو نگرش افراطی هر دو نادرست‌اند. افراد باید بیاموزند که نقش عوامل مختلف را در بروز یک واقعه در نظر گرفته و در مواردی که تقصیر متوجه آن‌هاست، مسئولیت اشتباه خود را بر عهده بگیرند و برای اصلاح رفتار خود تلاش کنند. در مسیر بهبود سبک تبیین در افراد نخستین هدف آن است که فرد بتواند مسئولیت‌های واقع بینانه را متقبل شود و دوم این که در عوض نکوهش خود به طور کلی، به نکوهش رفتارهای خود بپردازد. کسی که به طور کلی به نکوهش خود می‌پردازد، بر این اعتقاد است که آن مشکل خاص، نقصی همیشگی در شخصیت اوست و این گونه تفسیر از آن جا که دائمی و فراگیر است نه تنها عزت نفس او را خدشه‌دار می‌کند، بلکه به انفعال و ناامیدی دراز مدت منجر می‌شود (سلیگمن، ۱۹۹۶؛ ترجمه داورپناه، ۱۳۸۳).

        اما نکوهش رفتاری به علتی قابل تغییر اشاره می‌کند و فرد را برمی‌انگیزد تا برای تغییر دادن و اصلاح رفتار خود تلاش کند (آرگایل، ۲۰۰۲؛ ترجمه فاطمه بهرامی و همکاران، ۱۳۸۵).


[۱] – optimism

[۲] – explanatory style

[۳] – permanence

[۴]– pervasiveness

۳- personalizations

,

بهداشت رواني، شناسايي نيازها ي رواني و نقش استرس

بهداشت به معناي به داشتن؛ ويا نيكو نگه داشتن و يا بهتر مراقبت كردن است. بهداشت مي تواند به عنوان پيشوند با هر اسمي همراه شود،بهداشت سياسي ، بهداشت اخلاقي و … براين اساس بهداشت رواني به اين منظور است كه چطور ميتوان از روان بهتر مراقبت كرد تا آن را بهتر داشته باشيم.به طور عام هنگامي كه از بهداشت صحبت مي شود معمولاً بحث متوجه انسان است.به عبارتي انسان موضوع اصلي بهداشت است.

مي توان گفت:

بهتر داشتن انسان به منظور انسان بهتر داشتن.

موضوع بعد سلامتي است، سلامتي هم نوعي بهينه سازي است.هدف بهداشت ايجاد سلامتي است لذا يكي از توصيفهاي انسان بهترو انسان متعالي، انسان سالم است با توجه به اين موضوع رابطه بهداشت و سلامتي مشخص ميشود.

هدف بهداشت بهينه سازي انسان است و يكي از اين بهينه ها انسان سالم است.

 

تعريف سازمان بهداشت جهاني WHO

اين سازمان در مقدمه ي اساسنامه ي خود گفته است كه هدف بهداشت ايجاد سلامتي جسمي،رواني،واجتماعي و نه فقط فقدان معلوليت وبيماري.

 با توجه به اين تعريف، مي توان گفت سلامتي داراي سه بعد مي باشد وبراي سالم بودن بايد هر سه بعد وجود داشته باشند.يعني به صرف سالم بودن جسمي لزوماً سلامتي وجود ندارد،

 براي وجود سلامتي هر سه جنبه جسمي رواني واجتماعي فرد، كه در واقع سه بخش وجودي انسان هستند؛ بايد سالم باشد واز طرفي سلامتي برابر با فقدان بيماري نيست.

براين اساس ميتوان گفت :

  • عده اي بيمار هستند.
  • عده اي بيمار نيستند.
  • عده اي بيمار نيستند ولي سلامت هم نيستند !

اگر ميان سلامتي وبيماري خط فاصلي با عنوان فقدان در نظر بگيريم،‌ وبالاي خط را با عنوان سلامتي و زير اين خط را با عنوان بيماري مشخص كنيم ؛

 

                                        سلامتي

 

                                فقدان بيماري


                                    

                                          بيماري

 با توجه به اين پيوستار نكات زير قابل بررسي است؛

  • كاهش علايم بيماري
  • رسيدن به سطح فقدان بيماري
  • پيشگيري ( خاص )
  • ايجاد سلامتي
  • ارتقاء سطح سلامتي

 

اين موارد را ميتوان در نمودار سلامتي- فقدان-بيماري اين طور تفسير كرد:

كاهش علايم بيماري : كه در سطح بيماري وبراي افراد پر علامت انجام ميشود، به معناي حركت به سمت خط فقدان است.بايد توجه كرد كه در پيوستار بيماري افراد بيمار داراي درجاتي باشند.

رسيدن به سطح فقدان ؛ در سطح بيماري و براي افرادي كه علايم كمتري دارند انجام مي شود.

پيشگيري و ايجاد سلامتي هر دو در سطح فقدان انجام مي شود.به اين معنا كه هرگاه فقدان علايم بيماري داشته باشيم؛بايد به امر پيشگيري دست يازيم.

ارتقاء سلامتي ؛ در سطح سلامتي و پس از عبور از خط فقدان براي افرادي كه كاملا از جنبه هاي مختلف سالم هستند انجام مي شود.بايد توجه شود كه سلامتي مانند پيوستار بيماري حد ومرزي ندارد ، هدف بهداشت ارتقاء سلامتي است واقدامات بهداشتي هيچ نهايتي ندارند. سلامتي مسير است مقصد نيست.اين مباحث در موضوعات روانشناسي كمال  ((GROWTH PSYCHOLOGY   مورد بررسي قرار گرفته است. افرادي كه در زمينه روانشناسي كمال فعاليت مي كنند، ديدگاهي انسانگرا دارند و به مفاهيمي چون مثبت نگري ، ارتباطات موثر ، تفكر سالم و … مي پردازند، مانند راجرز، مزلو و فروم.

با توجه به اين نكات سلامتي را مي توان اين طور تعريف كرد:

 هركس كه از سطح بيماري وفقدان، فاصله ي بيشتري داشته باشد ، فرد سالم تري است؛

براين اساس هر كس احتمال آسيب پذيري كمتري داشته باشد فرد سالم تري محسوب مي شود و ارتقاء سلامتي برابر با كاهش آسيب پذيري است.

 با توجه به  تعريف جديد بهداشت رواني فعاليت هاي بهداشتي با سه هدف مشخص مي شود:

       هدف بهداشت، پيشگيري است(PREVENTION) براين اساس اقداماتي كه ما را به اين هدف ميرساند سه دسته هستند:

  • پيشگيري اوليه (كاهش بروز، جلوگيري از شروع و وقوع)
  • پيشگيري ثانويه (كاهش شيوع )
  • پيشگيري ثالث (كاهش علايم بيماري وبازگشت به سلامتي)

 اين دسته بندي براساس هدف، نوع فعاليت و روش هاي متفاوت؛ انجام گرفته است. بايد توجه كرد كه در اين جا منظور از پيشگيري؛ پيشگيري عام است.

 

  • در پيشگيري اوليه كه هدف ما؛ كاهش بروز ، جلوگيري از شروع و وقوع است؛ بايد علل ايجاد يك بيماري را شناسايي كنيم تا از وقوع آن جلوگيري كنيم(روش).  از اين رو پيشگيري اوليه حوزه ي بسيار وسيعي را در بر   مي گيرد؛ براي مثال :  براي بررسي ميزان تغذيه يك جامعه بايد به قدرت خريد مردم توجه كرد و قبل از آن به شغل افراد ،اقتصاد كشور، فروش نفت، ارتباطات با دنياي تجارت و … .در پيشگيري اوليه بايد بدانيم كه بهداشت مستلزم كوشش هاي متشكل اجتماعي است، وبهداشت،تك فردي نيست.
  •   در پيشگيري ثانويه، جامعه وافراد بيمار هستند و بايد هدف؛ تلاش براي كاهش افراد بيماري وجلوگيري از شيوع آن باشد. قرنطينه كردن يكي از روش هاي پيشگيري ثانويه است كه در حوزه ي بيماري هاي واگير دار انجام مي شود. روش؛ تشخيص ودرمان به موقع است .
  •   پيشگيري ثالث ؛ هر بيماري عوارض مخصوص به خودش را دارد. كاستن از اين علايم وعوارض و بازگردادن فرد به چرخه زندگي سالم هدف پيشگيري ثالث است .اين نوع پيشگيري براي افرادي است كه در دوره ي نقاهت و روي خط فقدان هستند.روش اين نوع پيشگيري استفاده از ابزار و روش هايي است كه به فرد كمك كند كه به سلامتي دست پيدا كند مانند : فيزيو تراپي يا وسايلي مانند عصا عينك سمعك و…

  

بهداشت رواني در حوزه روانپزشكي و روانشناسي:

     پیشگیری اوليه ( كاهش بروز ، جلوگيري از شروع و وقوع )

براي علل ايجاد بيماري هاي رواني در انسان عوامل بسياري ذكر گرديده است، براي كاهش وجلوگيري از بيماري ها بايد اين علت ها مورد بررسي قرار گيرد ومشخص شود علت بيماري رواني چيست،در اين جا ميتوان عوامل موثر را در  سه عنوان بررسي كرد :

  • از نظر تخصصي ؛ علت شناسي در ديدگا هاي متفاوت با نظريات متفاوتي بررسي شده است .
  • اگر انسان سه بعدي است ؛ پس تحولاتي كه در انسان رخ ميدهد تحت تاثير اين سه بعد قرار دارد، سه بعد روان – زيست –اجتماع ؛ به اين نوع بررسي ديدگاه كل گرا holistic  گفته مي شود.
  • ديدگاه سوم ؛ بيماري رواني حاصل تعمل ساختار رواني با استرس( فشار ) است.استرس چيزيست كه ساختاررواني را برهم ميزند ونا متعادل ميكند.

با توجه به ديدگاه سوم براي جلوگيري از بيماري  در پيشگيري اوليه، بايد دو نوع فعاليت انجام گيرد :

  • افزايش مقاومت ساختار رواني
  • كاهش استرس

 توصيه هايي براي افزايش مقاومت ساختار رواني :

  • شناسايي نقاط ضعف وپذيرش آن ها
  • تلاش براي از بين بردن نقاط ضعف
  • پذيرش خويشتن ( اين منم با تمام امكانات ومحدوديت ها )
  • هدايت زندگي با نقاط قوت و پرهيز از چالش با نقاط ضعف( در زمينه اي كه توانايي دارم، كاري انجام بدهم)

  البته بايد توجه كرد با تمام اين توصيه ها، مقاومت وافزايش آن هيچ گاه صد در صد نيست ، امكان دارد حتي اگر ما تمام تلاش هايمان را براي افزايش مقاومت انجام بدهيم، در جايي ،روزي، لحظه اي شكست بخوريم و شكسته شويم، و بايد بدانيم كه اين اتفاق اصلاً چيز بدي نيست ، اعتقاد داشتن به وقوع اين شكستن ، خود اعتماد به نفس ايجاد مي كند.

جايي بايد گفت؛ ديگر نمي توانم …


استرس چیست  ؟ و چه چیزهایی استرس نامیده نمی شوند  ؟

         عموماً استرس ناشی از لزوم سازگاری جسمانی، روانی، و هیجانی ما با تغییرات است. منظور از «تغییرات» صرفاً فرایندهای منفی نیست. برای مثال، اگر پس از مدت ها کار کردن در یک اداره به شما ، ترفیع شغلی خاصی داده شود که منتظر آن می بودید، از گرفتن این ترفیع خوشحال و هیجان زده می شوید، اما اگر این ترفیع زمانی به شما داده شود که انتظار آن را نداشته باید یا خود را سزاوار گرفتن آن ندانید از بروز چنین تغییری دچار اضطراب و ناراحتی خواهید شد.

استرس در حد کم بسیار مفید است چون نه تنها سبب به وجود آمدن علاقه و انگیزه در زندگی ما می شود، بلکه باعث ایجاد اعتماد به نفس نیز می گردد. نمی توانیم بگوییم تغییرات عادی که در زندگی ما پیش می آیند کاملاً بی ضرر هستند، بلکه برای ایجاد نظم و ادامه ی زندگی بهتر ما باید قدرت سازگاری خود را دائماً بهبود بخشیم. هنگامی که ما با تغییراتی مواجه می شویم و با آنها دست و پنجه نرم می کنیم به مرور مقاوم تر می شویم، طولانی بودن استرس و ناتوانی در سازگاری مناسب با آن منجر به خستگی بدنی شده و امکان ابتلا به بیماری قلبی و کلیوی را افزایش می دهد.
از نظر فیزیکی رویداد یکسانی در مورد بروز استرس برای همه ی ما اتفاق می افتد. به محض این که با شرایط استرس زا برخورد می کنیم، پاسخ اولیه ی ما در مقابل استرس به صورت «جنگ و گریز» آشکار می شود. در این وضعیت، میزان تنفس افزایش می یابد (امکان استفاده ی مغز و عضلات از اکسیژن اضافی)، ضربان قلب افزایش می یابد، فشارخون بالا می رود، قند و چربی بیشتری برای تولید انرژی اضافی به درون رگ ها آزاد می شود، انقباض عضلانی بیشتر شده، بزاق دهان کم می شود و میزان تعریق بدن افزایش می یابد. تمام حواس ما فعال می گردند و آدرنالین و کورتیزول به منظور آمادگی هر چه بهتر در بدن آزاد می شوند. این پاسخ های فیزیولوژیکی خودکار بسیار مفید بوده و برای ما چون اعلام وضعیت خطر است؛ به عنوان مثال، هنگامی که خانه ی ما آتش می گیرد بروز این واکنش ها باعث می شود که ما به سرعت از موقعیت خطر بگریزیم. برای مثال، اگر شما به ملاقات مهمی که فردا در محل کارتان خواهید داشت فکر کنید، واکنش های خودکاری در شما ایجاد می شود که نمایانگر این است که شما با مشکلی مواجه شده اید. در مثال اول، انرژی اضافی بدن در مسیر مفیدی به کار می افتد، اما در مثال دوم، انرژی تولید شده جایی برای مصرف شدن ندارد؛ بنابراین، همان طور که نشسته اید و به ملاقات فردا فکر می کنید هورمون های مربوط به استرس در سراسر بدنتان پراکنده می شوند.

     لذا شما در تمام بدنتان حالت آماده باش را حس می کنید. در برخی از افراد در چنین مواردی ترشح اسید معده زیاد می شود که در صورت ادامه ی آن ، احتمال بروز زخم معده در آنان افزایش می یابد. همچنین طولانی بودن استرس و ناتوانی در سازگاری مناسب با آن منجر به خستگی بدنی شده و امکان ابتلا به بیماری قلبی و کلیوی را افزایش می دهد.

استرس ونظريه ها

نظريه تعادل كانن:

هرچيزي كه تعادل زيستي يا رواني ما را برهم ميزند ، در ما ايجاد استرس ميكند.براين اساس هرچه ما تعدل بيشتري داشته باشيم مقاومت وپايداري بهتري در مقابل استرس داريم.

هر چه نياز هاي رواني ما بهترو كامل تر ارضاء شود ما تعادل رواني بهتري داريم وازطرفي عدم پاسخ گويي به   نياز هاي رواني ما را به سمت نامتعادل بودن، ناكامي (frustration )، افزايش استرس ونهايتاً بيماري رواني مي كشاند.

نظريه هانس  سليه :

سليه بروز استرس وپاسخ به آن را در سه مرحله بيان ميكند :

هشدار يا استرس مثبت ؛هنگامي كه عامل استرس زا نمايان مي شود.

مقاومت ؛ باقي ماندن در مرحله هشدار و ادامه يافتن آن .

فرسايش يا از پا درآمدن ؛ هنگامي كه توان تحمل استرس را از دست ميدهيم( استرس منفي ).

سليه در نظريه خود ،اصطلاح “سندرم سازگاري عمومي GAS   ، را مطرح ميكند كه بر طبق آن استرس درانسان ۱- فيزيولوژيكي است .۲-در همه ي افراد يكسان است .  ۳- هدفمند و در جهت بازگشت به حالت تعادل است.

 همه ی ما نیازمند توازن جسمانی و هیجانی هستیم؛ هنگامی که احساس خوشحالی و راحتی می کنیم این توازن برقرار است، اما زمانی که تغییرات ناخوشایندی برایمان پیش می آید، این توازن به خطر می افتد. به منظور ایجاد مجدد توازن، ما معمولاً عکس العمل های خاصی از خود نشان می دهیم که هانس سلیه در کتاب خود به نام استرس زندگی از این عکس العمل ها به عنوان نشانه های انطباق عمومی (G.A.S) یاد کرده است. بلافاصله پس از مواجهه یک فرد با عوامل استرس زا، نشانه های انطباق عمومی در فرد ظاهر می شود. اولین مرحله، اعلام خطر است که در این مرحله بدن با افزایش فشارخون ، ترشح آدرنالین و کشیدگی عضلات ، آماده ی مقابله با موقعیت به وجود آمده، می گردد. دومین مرحله، مقاومت (RESISTENCE STAGE ) نامیده می شود، که در طی آن، تمام عکس العمل های جسمانی و روانی افزایش می یابد تا فرد بتواند برای مقابله با عوامل استرس زا آماده شود. البته هر فرد تا حد معینی قدرت تحمل و مقاومت در برابر عوامل استرس زا را دارد و بعد شخص وارد سومین مرحله که فرسودگی (EXHAUSTION ) نام دارد، می شود.
تصور این مسئله چندان دور از ذهن نیست، که اگر مدت زمان مقاومت شما در برابر عوامل استرس زا به درازا کشیده شود، توان شما تحلیل می رود و بیمار خواهید شد. اگر شما مجبور باشید هر روز با یک فرد پُر توقع رو به رو می شوید که همیشه در حال انتقاد است و هیچ گاه لب به تشویق نمی گشاید، نهایتاً از پای در خواهید آمد. اگر شما ملزم به نگهداری یکی از خویشاوندان بیمار یا علیل خود باشید و این کار را به تنهایی انجام دهید، خود شما به زودی دچار بیماری جسمی یا روحی خواهید شد. به طور کلی، اگر استرس برای مدت طولانی و به طور دائم وجود داشته باشد باعث بروز ناراحتی   هیجانی و جسمانی می شود.
هنگامی که فرد در اثر عوامل استرس زا به مرحله ی سوم می رسد، یعنی، واقعاً دچار مشکل اساسی و معضل شده است، حتی اگر نشانه های مرحله اول و دوم را نادیده گرفته باشد. اگرچه اصطلاح «اعلام خطر» در فرد به معنی شروع آمادگی آگاهانه در برابر تغییرات تهدید کننده است، اما وجود این مرحله چندان هم الزامی نیست، زیرا در این مرحله بدن و مغز آماده ی عکس العمل هستند و این آمادگی کاملاً ناآگاهانه و خود به خودی است و می تواند به سادگی اتفاق بیفتد.
استرس در حد کم بسیار مفید است چون نه تنها سبب به وجود آمدن علاقه و انگیزه در زندگی ما می شود، بلکه باعث ایجاد اعتماد به نفس نیز می گردد.

نظريه لازاروس :

استرس را ناشي از ارزيابي شناختي ما  از:

           الف ) موقعيت؛ آسيب زا يا غير آسيب زا ( ارزيابي اوليه )

           ب ) توانايي ها و امكانات خودمان در برابر تهديد ها وآسيب ها( ارزيابي ثانويه )

در ارزيابي ثانويه هرچه موقعيت را تهديد كننده تر ارزيابي كنيم ؛ استرس بيشتري داريم. ودر ارزيابي اوليه هرچه توانمندي هاي خودمان را بهتر و توانمند بدانيم استرس كمتري ايجاد خواهد شد و به عكس.

هلمز ورائه:

 آنها بر اساس اين كه استرس محصول موقعيت هاي طبيعي زندگي است و ناشي از تغييرات زندگي است و هر يك از اين تغيرات يك بار ارزشي خاص خوشان دارند ؛ليستي از  از اين رويداد ها كه امكان دارد در زندگي افراد رخ دهد، را تهيه و در جدولي ليست كردند و به هر رويداد يك امتياز خاص دادند ، مثلاً به از دست دادن همسر ۸۰ امتياز به مرگ ۱۰۰ امتياز و… .هرچه امتياز فرد بيشتر باشد ، نشان دهنده ي اينست كه در طول زندگي استرس بيشتري تحمل كرده است.


تلفيق نظريات :

هنگامي كه از تعادل خارج مي شويم ( كانن ) سيستم بدني ما در خروج از تعادل واكنش نشان ميدهد(سليه )، وهر چه ارزيابي ما از خروج از تعادل و حوادث بيشتر باشد استرس بيشتري داريم( لازاروس) و  اين خروج از تعادل خود يك تغيير است كه باعث استرس ميشود( هلمز رائه).


چرا تغيير باعث استرس مي شود ؟

 تغيير كردن مستلزم يادگيري مطالب جديد است ،و يادگيري خود مستلزم صرف انرژي است ، يادگيري و تغيير دشوار است، گرايش ما انسان ها به صرف حداقل انرژي ( نظريه اقتصاد رواني فرويد ) باعث ميشود كه ما حاضر به ترك عادتها ورفتار هاي تحجري خود نباشيم و اين باعث مي شود كه در مقابل تغيير مقاومت كنيم و الگوي رفتاري قبلي خود را ترجيح مي دهيم  به همين خاطر زندگي كردن با عادت ها آسان تر از تغيير است.

اين چنين مقاومتي در درمان يكي از اولين و مهمترين مشكلات براي درمانگر است .


روش هاي كاهش استرس :

  • طبيعي دانستن وجود استرس براي همه افراد و همگاني بودن آن  منجر مي شود :
  • بتوانيم وقوع استرس را پيش بيني كنيم ؛ پيش بيني وقوع استرس آمادگي ما را در مقابل آن افزايش ميدهد و وقوع استرس را از حالت ناگهاني بودن يا ضربه اي (TOROMA) بودن خارج ميكند .
  • از طرفي بايد تغييرات را تدريجي كنيم ، اين كار زمان مناسب را براي فراهم ساز آمادگي ها در اختيار ما قرار ميدهد.

تعين نياز و استرس :

بر اساس ديدگاه فرام صرف پاسخ دادن به يك نياز  سلامت ايجاد نمي شود ،نحوه پاسخ دادن به نياز اهميت بيشتري دارد.

پاسخ به نياز رواني بايد متعادل باشد، نه كم ونه زياد از حد ،پاسخ رواني بيش از حد ويا كم تر از معمول تعادل را برهم ميزند.بر اين اساس :

  • نياز ما بايد مشخص شود و بدانيم چه ميخواهيم ( تعين نياز )

نياز رواني چيزي است كه فقدان آن در ما احساس تنيدگي كند و بدست آوردن آن در ما احساس رضايت كند.گاهي به دنبال چيز هايي ميگرديم كه احساس رواني ما را ارضا نمي كند واصلاً نياز ما نيست ، همين رفتار ها در ما ايجا د استرس بيشتر ميكند.

  • نياز ها بايد اولويت بندي شوند .همه ي نياز هاي ما در يك اولويت نيستند و مراتب دارند .
  • مهارت هاي خود را افزايش دهيم تا تامين نيازهايمان راحتر انجام شود .در اين صورت افزايش مهارت به افزايش كنترل بر خويشتن و افزايش خود مدريتي كمك ميكند .ما در محيطي وموقعيتي احساس ضعف ميكنيم كه مهارت كافي براي مواجهه با آن را نداريم.
  • به محدوديتها و امكانات خود براي تعيين نياز هايمان توجه كنيم ، نيازهاي ما بايد بر اساس امكانات وتوانمندي هاي ما باشد، نيازي كه از حيطه ي توانمندي هاي ما خارج است نياز رواني واقعي ما نيست و ايجاد استرس ميكند.

ساير عوامل در كمك به كاهش استرس :

  • احساس كنترل ( داشتن توانايي اداره امور به طو احساسي )

من احساس مي كنم كه ميتوانم بر شرايط مسلط باشم …

  • احساس حمايت اجتماعي( احساس اينكه ديگران در موقع لزوم به كمك ما مي آيند و با ما هستند)

احساس حمايت اجتماعي را ميتوان  در دودسته تقسيم بندي كرد ،

الف )سازمان يافته كه خود شامل دو دسته دولتي يا رسمي  مانند بيمه و NGO مانند هلال احمر

ب)سازمان نايافته مانند گروه همسالان و ارتباطات دوستانه .

  • توكل به جهاندار بزرگ؛ به عنوان والا ترين احساس حمايت ميتواند در كاهش استرس به ما كمك كند.
  • تغذيه مناسب ،
  • خواب مناسب
  • مدي تيشن( آرامش ذهن )
  • RELAXTION ( آرامش بدن )

پيشگيري ثانويه :

 براي پيشگيري ثانويه نياز به امكانات ومراكز درماني داريم تا بيماري به درستي در آن جا تشخيص داده شود و پيش از اين ها ؛ فرد بيمار بايد به اين مراكز مراجعه كند اگر مراجعه اي صورت نگيرد داشتن امكانات مشكلي را حل نخواهد كرد . براي اين كار توصيه هايي بيان ميشود:

توصيه ها :

  • آشنايي افراد با اختلالات رواني
  • ايجاد حساسيت نسبت به علايم اختلالات رواني بدون ايجاد وسواس
  • ننگ زدايي از بيماري رواني و فرهنگ سازي براي مراجعه بيماران به درمانگران رواني .

 پيشگيري ثالث :

پيگيري بيماري رواني در پيشگيري ثالث مورد تاكيد قرار گرفته است .

  


خلاصه و نتيجه گيري بحث :

استرس، ناشی از نیاز ما به ایجاد توازن در مقابل تغییرات است.

– استرس در حد کم لازم و ضروری است.

– سه مرحله ی استرس عبارت اند از: اعلام خطر، مقاومت و فرسودگی.

– بعضی افراد با ویژگی های خاص فردی بیشتر از افراد دیگر دچار استرس می شوند.

– استرس در درازمدت منجر به بیماری جسمی و روانی می شود.

– متعاقب عکس العمل بدن به استرس، واکنش های فیزیولوژیکی خاصی در فرد ایجاد می شود که آن واکنش ها به ما در سازگاری هر چه بهتر با موقعیت های مخاطره آمیز کمک کنند.

– حتی فکر کردن به یک مسئله ی خاص نیز می تواند، باعث ایجاد واکنش های فیزیولوژیکی مربوط به استرس شود.

بهداشت رواني باين اهداف وكليات تعريف شد :بهتر مراقبت كردن ، بهتر دارا بودن ، فقدان علايم،ايجادسلامتي ،ارتقا سطح سلامتي ( كمال )، كاهش بروز ، كاهش شيوع وكاهش علايم .

بهداشت رواني مستلزم ايجاد تغييرات است وبراي تغيير كردن و پيش از آن بايد شناخت كافي را به دست آوريم،بر اين اساس مقدمه ي بهداشت شناخت است.شناخت به ما كمك ميكند تا روش هاي بهتر مراقبت كردن ، طيف امكان تغييرات ومحدوديتهاي آن ، و روش هاي ايجاد تغيير را مشخص كنيم .در اين بين شناخت ساختار انسان در بهداشت رواني يكي از مقدمه هاي شروع سلامتي و بيان توصيه هاي مربوط به آن ميباشد.

 

پيش از توصيه هاي بهداشتي بايد ساختار انسان شناخته شود …


منابع :

  • روشهای کاهش فشار روانی – مترجم : سیاوش جمالفر – مهرنوش انصاری
  • هنر شاد زيستن. اندرو متيوس
  • جزوات كلاسي استاد دكتر شفتي ترم ۴
  • آنچه هر كس بايد در باره بهداشت رواني بداند. پيك سلامت سازمان نظام پزشكي ايران۱۳۸۰
  • http://www.tebyan.net  ‌     سايت
, ,

جايگاه مديران و كارشناسان در فرآيند تصميم‌گيري

مطلب از: سيد هاشم هدايتي@

۱-  تصميم‌گيري (Decision Making) از جمله اصول مهم مديريت بشمار مي‌رود. تصميم‌گيري و يا تصميم‌سازي به معناي انتخاب بهترين گزينه براي حل يك مسئله معادل فارسي آن است. اهميت تصميم‌گيري در مباحث مديريتي به حدي است كه برخي آنرا در فرآيند مديريت همانند يك روح ارتباطي به تمام گام‌ها تعميم مي‌دهند. برخي نيز تصميم‌گيري را در حوزه برنامه‌ريزي جاي مي‌دهند. با فرض پذيرش هر يك از ديدگاه‌هاي مذكور جايگاه تصميم‌گيري در مديريت در مرتبه بلندي قرار مي‌گيرد. انديشمندان رشته مديريت مهمترين نوع تصميم‌گيري را تصميم‌گيري عقلائي و يا تصميم‌گيري بر مبناي منطق و عقل دانسته‌اند. منظور آنان تصميمي است كه هيچ اقدام و حركتي در فرآيند آن بدون دليل و برهان پذيرفته نشود. بر اين اساس فرآيند تصميم‌گيري عقلاني را شامل مراحل زير مي‌دانند:

n        شناسايي و يا تعيين مسئله

n        شناسايي گزينه‌هاي حل مسئله و ارزيابي و مقايسه آنان

n        انتخاب بهترين گزينه

n        اجراي گزينه مورد نظر و ارزيابي مستمر

بطوريكه در اين فرآيند مشاهده مي‌شود. تصميم‌گيري در هر سازمان و جامعه با هر ماهيت و نوع كار امري نيست كه به تنهايي از عهده شخص مدير برآيد. اگر چه ممكن است تصميم‌گيري در سطوح بالاي سازماني با سطوح پائين‌تر در اين زمينه تفاوت‌هايي داشته باشد و امكان ايفاي نقش مدير در سطوح عالي بيشتر از سطوح پائين در تصميم‌گيري باشد. لكن بطور حتم در هر سازمان و جامعه روزانه موارد متعددي مسئله، اعم از مشكلات، نواقص، ضعف‌ها و يا فرصت‌ها وجود خواهد داشت كه مستلزم تصميم‌گيري است. به لحاظ ماهيتي بخش قابل ملاحظه‌اي از فرايند تصميم‌گيري نيز فني و تكنيكي خواهد بود، بطوري كه در مباحث مديريت مطرح است مهارت‌هاي مورد نياز و توانائي‌هاي او در زمينه فني، انساني و ادراكي در سطوح سه گانه رايج مديريت، يكسان نيست. مديران سطح عالي كمتر نيازمند مهارت‌هاي فني هستند. مديران مياني اندكي بيشتر و مديران پايه و عملياتي نيازمند مهارت‌هاي فني بالاتر خواهند بود اما مهارت‌هاي انساني كه عبارت است از برقراري ارتباط درست، رهبري و هدايت كاركنان، در تمام سطوح مورد نياز است. مهارت‌هاي ادراكي و مفهومي كه به معناي قدرت جمعبندي و تجزيه و تحليل اجزاء در چارچوب كل سازمان و تشخيص نقش هر واحد در كل سازمان است، در سطوح بالاتر بيشتر از سطوح پائيني ضرورت دارد. حال اگر نقش كارشناسان را بعنوان
Technical Human Resurces و نيروهاي فني مد نظر قرار دهيم حضور آنان در تصميم‌گيري‌ها براي بررسي و مطالعات كارشناسي غير قابل مقايسه با مدير است. اگر چه ارتباط متقابل و همكاري مستمر و نزديك از همان مرحله اول تا پايان تصميم‌گيري ما بين كارشناس و مدير انكار ناپذير به نظر مي‌رسد، تفكيك وظايف و جايگاه و نقش كارشناسان از مديران در فرآيند تصميم‌گيري امري ضروري و اجتناب ناپذير است.

۲- نقش مدير در فرآيند يك تصميم‌گيري عاقلانه و منطقي در سه مرحله به خوبي نمايان است. O.K. دادن به نوع مسئله و تائيد بررسي آن از وظايف قطعي مديران است. در هر سازمان ممكن است از طريق بازخورهاي داخلي سيستم و يا عوامل محيطي، مشتريان و ارباب رجوع، تغييرات ساختاري و روشي و يا بر اثر فرصت‌هاي پيش آمده به تشخيص مدير و اجزاء سيستم مسايلي عرض اندام نمايد. و چه بسا كارشناسان نيز در ارايه اين مسايل به مدير موثر باشند لكن اين شخص مدير است كه مسئله بودن آن موضوع را تائيد و جهت بررسي، شناسايي دقيق و تعريف كاربردي به كارشناسان محول مي‌نمايد. بدون ترديد اكتفاي مدير به يافته‌هاي شخصي در مرحله شناسايي مسئله، او را دچار مشكل خواهد نمود مدير بايستي اطلاعات و بررسي‌هاي كامل فني و همه جانبه موضوعات مطرح شده به نام مسئله را از طريق كارشناس اخذ و در نهايت پس از تبادل نظر با آنان در صورت تأييد مسئله بودن، موضوع را رسماً اعلام نمايد.

۳- بررسي، مطالعه و شناسايي گزينه‌هاي ممكن و راه‌حل‌هايي كه ممكن است به رفع مشكل، نواقص و كمبودهايي كه به نام مسئله مطرح شده بود، بينجامد از وظايف اصلي و انكار ناپذير كارشناسان است. گاهي مديران همه فن حريف خود را در اين مرحله در حد يك كارشناس با موضوع درگير مي‌سازند و اين يك دام خطرناك براي شبكه تصميم‌گيري در سازمان‌ها و مراكز تصميم‌گيري است. ورود مدير در جايگاه كارشناس صرفاً در زماني كه مدير در آن مورد بخصوص Techincal.Man باشد تا حدي مي‌تواند موجه باشد لكن اگر اين رويه به تمام موارد تعميم يابد و هر زمان تكرار شود، مدير را از انجام وظايف مديريتي باز خواهد داشت. شايد برخي از مديراني كه همواره از كم آوردن وقت مي‌نالند بخشي از اين مشكل آنان ناشي از ورود غير منطقي در بخش‌هاي كارشناسي است. از ديگر سو گاهي مشاهده مي‌شود كارسناسان جايگاه خود را با مدير كه وظيفه اولويت بندي و تشخيص اصلح و برتري دادن يك گزينه را بر عهده دارد اشتباه مي‌گيرند. كارشناسان بايد تمام گزينه‌هاي ممكن و در دسترس را حول مسئله تعريف شده مورد توافق مدير و كارشناسان بررسي و نقاط قوت و ضعف هر يك از آنها را مشخص و ليست نمايند، و پس از مقايسه و تطبيق نقاط مشترك و اختلاف و ابعاد مختلف هر گزينه در برابر ساير گزينه‌ها را ليست نموده و در اختيار مدير قرار دهند. يكي از دام‌ها و موانع جدي بحث‌هاي كارشناسي در فرآيند تصميم‌گيري يك گزينه‌اي بودن كارشناسان ما در سازمان‌ها و موسسات اقتصادي است در ارزيابي عملكرد سازمان‌هاي دولتي و واحد‌هاي اقتصادي بخش خصوصي مي‌توان به اين مشكل بعنوان شاخص عدم موفقيت اشاره نمود. سازمان‌هايي كه كارشناسان آنان براي حل مسايل يك گزينه بيشتر را در نظر نمي‌گيرند زمينه‌ساز عدم موفقيت سازمان و نيز مديريت مي‌شوند. سازمان‌هاي موفق سازمان‌هايي هستند كه كارشناسان آنها تمام گزينه‌هاي ممكن را بررسي، ارزيابي و جهت انتخاب بهترين آنها در اختيار مدير قرار مي‌دهند. گاهي نيز ملاحظه مي‌شود كارشناسان ضعيف و يا فاقد استقلال فكري تحت تاثير مديران ضعيف و به توصيه آنها به جاي بررسي و شناسايي گزينه‌هاي ممكن و متعدد، صرفاً يك گزينه – آنهم گزينه مورد نظر مدير – را بعنوان بررسي كارشناسي عرضه مي‌دارند كه نتيجه آن از پيش معلوم است. اگر فقدان و يا ضعف كارشناسي در تصميم‌گيري سازمان‌ها را عامل مهم عدم موفقيت و ناكارايي آنها بدانيم مطالعه عملكرد و جايگاه كارشناس در سازمانها و ارتباط و تعامل كارشناسان با مديران مي‌تواند يكي از ضرورت‌هاي اصلاح نظام اداري كشور و موسسات اقتصادي بخش خصوصي است.

۴- گاهي اهميت مرحله انتخاب بهترين گزينه از سوي مدير سيستم به حدي است كه صاحب نظران مديريت مهمترين وظيفه و حتي تنها وظيفه مدير در فرآيند تصميم‌گيري را همين اقدام كه صرفاً يك تيك زدن (ü) تلقي مي‌شود، مي‌دانند. مرحله انتخاب بهترين و يا مناسبترين گزينه به خودي خود نشان مي‌دهد كه انتخاب زماني متحقق شدني است كه چندين گزينه وجود دارد تا مدير بتواند بهترين آنرا انتخاب نمايد. در موارد متعددي كه كارشناسان به يك گزينه اكتفا مي‌نمايند چگونه مي‌توان از مدير انتظار داشت كه بهترين گزينه را انتخاب نمايد. يكي از معضلات مهم شبكه تصميم‌گيري در سازمان‌ها و موسسات اقتصادي كشور همين است.

۵- پس از انتخاب گزينه مناسب، مدير دستور اجراي آنرا صادر مي‌نمايد. در اين مرحله كه با نظارت و ارزيابي مستمر همراه است. مجموعه عوامل سازماني وظايفي را بر عهده دارند از آن جمله مدير و كارشناسان. بديهي است عدم اجراي صحيح و بموقع تصميمات تمام زحمات مدير و كارشناسان در مراحل قبلي را از بين مي‌برد. اغراق نيست اگر گفته شود در شبكه مديريت كشور يكي از مهمترين موانع موفقيت، عدم توجه به اجراي دقيق و مطلوب تصميمات اتخاذ شده است. گاهي مديران و كارشناسان با انتخاب بهترين گزينه و ابلاغ آن به عوامل اجرايي، وظيفه خود را پايان يافته مي‌دانند. بخصوص در مواردي كه مراكز بررسي شناسايي، ارزيابي و انتخاب گزينه‌ها از مراكز اجرا مجزا هستند (همانند مجلس و دستگاه‌هاي اجرايي و يا ستادهاي وزارتخانه‌ها و صف آن سازمان‌ها) اين مشكل مشهودتر است.

۶- با توجه به مطالب فوق‌الذكر مي‌توان نتيجه گرفت كه توجه مديران و كارشناسان به جايگاه خود و فراتر نرفتن از حدود كاري به همراه پرهيز از عدم تداخل، احترام به جايگاه هر يك از سوي ديگري بخصوص عدم دست درازي مدير در بحث‌هاي كارشناسي و قبول اين واقعيت كه تصميماتي منطقي و عقلاني است كه پايه و اساس آنها بررسي‌هاي كارشناسي است، مي‌تواند شبكه تصميم‌گيري سازمان‌ها و بنگاه‌هاي اقتصادي را با موفقيت بيشتري مواجه سازد.

­       در تهيه اين مقاله از منابع زير بهره گرفته شده است:

  1. سيد مهدي الواني، تصميم‌گيري و فرآيند خط‌مشي‌گذاري عمومي، تهران، انتشارات سمت،
  2. اسفنديار سعادت، فرآيند تصميم‌گيري در سازمان، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۳
  3. هرسي- بلانچارد، مديريت رفتاري سازماني، قاسم كبيري، جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران، ۱۳۸۶
,

پرخاشگری

تعاریف پرخاشگري۱

روانشناسانی كه اعتقادات نظری متفاوتی دارند در مورد چگونگی تعریف پرخاشگری اساساً با هم توافق ندارند. موضوع اصلی این است كه آیا باید پرخاشگری را بر اساس پیامدهای قابل دیدن آن تعریف كنيم يا بر اساس مقاصد شخصی كه آن را نشان مي دهد.

گروهی پرخاشگری را رفتاری مي دانند كه به دیگران آسیب مي رساند یا بالقوه    مي تواند آسيب برساند. پرخاشگری ممکن است بدنی باشد (زدن ـ لگد زدن ـ گاز زدن) يا لفظی (فریاد زدن، رنجاندن) يا به صورت تجاوز به حقوق دیگران (چیزی را به زور گرفتن)، نقطه قوت اين تعریف عيني بودن آن است به رفتار قابل مشاهده اطلاق مي شود. نقطه ضعف آن اين است كه شامل بسیاری از رفتارهایی است كه ممکن است به طور معمول پرخاشگری تلقی نشود.

پرخاشگری وسیله ای رفتاری است در جهت رسيدن به هدفي؛ پرخاشگری خصمانه رفتاري است در جهت آسيب رساندن به دیگران، بیشتر پرخاشگری های بین کودکان كوچك از نوع «وسیله ای» است.

این نوع پرخاشگری به خاطر متعلقات است. کودکان از یکدیگر اسباب بازی       مي قاپند، یکدیگر را هل مي دهند تا به اسباب بازي كه مي خواهند بازي كنند دست يابند. به ندرت اتفاق مي افتد که کودکان بخواهند به كسي آسيب برسانند يا از روي عصبانيت دست به پرخاشگری بزنند.

پرخاشگری را بايد از جرأت ورزی متمایز دانست. جرأت ورزی، دفاع از حقوق يا متعلقات (مانند ممانعت كودك از اين كه كسي به اسباب بازي اش دست بزند) يا بيان اميال و آرزوها را بر مي گيرد. مردم معمولاً شخص با جرأت را پرخاشگر مي دانند، در صورتي كه كسي كه از حق خود دفاع مي كند با جرأت است نه پرخاشگر.

انواع پرخاشگری

پرخاشگری یک نوع رفتاری است که از خشم و عصبانیت نشأت می گیرد. این رفتار را می توان به دو گروه تقسیم بندی کرد:

– پرخاشگری خصمانه:

رفتاری است که به منظور صدمه و آزار رساندن به دیگری یا دیگران ابراز می شود؛ و هدف در آن صرفاً آزار رساندن است. مثلاً در محیط کار کارگر اول برای آزار رساندن به کارگر دوم دستگاه زیر نظر او را دستکاری کرده و سپس بی جهت با وی گلاویز می شود.

– پرخاشگری وسیله ای:

رفتاری است که فرد به وسیله آن خواستار به دست آوردن هدفی دیگر است و ابداً قصد حمله به دیگران یا اذیت کردن آنها را ندارد. البته در این میان ممکن است   لطمه ای نیز به کسی وارد شود.

ممکن است پرخاشگری جنبه انتقام گیری نیز داشته باشد. مثلاً فرد بزه کار در سازمان ایجاد خرابکاری می کند تا حس منفی که به سرپرست خود دارد را ارضاء کند. این فرد اکنون با پرخاشگری به کاهش اضطراب خود می پردازد. در اینجا پرخاشگری وسیله است که فرد با توسل به آن می خواهد به هدف خود یعنی کاهش اضطراب دست یابد.

 

علل و عوامل پرخاشگری

  • عوامل خانوادگی پرخاشگری

عوامل خانوادگی به عنوان یکسری از عوامل محیطی در بررسی عوامل تربیتی افراد مؤثر می باشند، چرا که خانواده به عنوان اولین محیط اجتماعی زندگی افراد بسیار حائز اهمیت می باشد و خیلی از چیزها را افراد در سال های اولیه حیات اجتماعی خود در آن می آموزند. خانواده می تواند از جهات مختلف موجب بروز یا تشدید پرخاشگری شود که مهم ترین این عوامل عبارتند از:

  • نحوه برخورد والدین با نیازهای کودک:

معمولاً کودکی که وسایل و اسباب بازی مورد علاقه خود را در دست دیگری می بیند برانگیخته می شود و در صدد گرفتن آن حتی با اعمال خشونت می شود.

تجربه نشان گر آن است که چنانچه در کودکی همیشه توقعات و انتظارات فرد برآورده شده باشد او بیشتر از کسانی که توقعات و انتظاراتشان برآورده نشده است، خشمگین و پرخاشگر می شود.

  • وجود الگوهای نامناسب:

          داشتن الگوی مناسب در زندگی یکی از نیازهای انسان است زیرا انسان ها علاقه مند هستند که رفتار و کردار خود را مطابق با کسی که مورد علاقه خودشان است انجام دهند و چنین کسانی را راهنما و الگوی زندگی خود قرار دهند. بررسی های انجام شده نشان می دهد که بیشتر افراد پرخاشگر والدین خشن و متخاصمی داشته اند یعنی نه تنها کودک آنها از محبت لازم برخوردار نبوده بلکه از الگوی پرخاشگری موجود در خانواده نیز تأثیر پذیرفته است. دیکتاتوری خانواده هایی که تابع اصول دیکتاتوری هستند معمولاً رشد فرزندانشان را محدود می کنند. در این نوع از خانواده ها یک نفر حاکم بر اعمال و رفتار دیگران است که غالباً پدر چنین نقشی را ایفا می کند اما گاهی اوقات مادر، خواهران و برادران بزرگ تر نیز با دیکتاتوری رفتار می کنند در این گونه خانواده ها فرد دیکتاتور تصمیم می گیرد، هدف تعیین می کند، راه نشان می دهد، وظیفه معلوم می کند، برنامه می ریزد و همه باید به طور مطلق مطابق میل او رفتار کنند و حق اظهار نظر از آن اوست. بچه هایی که در محیط دیکتاتوری پرورش پیدا می کنند ظاهراً حالت تسلیم و اطاعت در رفتارشان مشاهده می شود و همین حالت آنها را به هیجان و اضطراب وا می دارد. این بچه ها در مقابل دیگران حالت دشمنی و خصومت به خود می گیرند و به بچه های هم سن و سال خود یا کمتر از خود صدمه می رسانند این افراد از تعصب خاصی نیز برخوردارند و از به سر بردن با دیگران عاجز هستند، در کارهای گروهی نمی توانند شرکت کنند و از اعتماد به نفس ضعیفی برخوردارند و در امور زندگیشان     بی لیاقتی خود را نشان می دهند و اغلب در کارها با شکست روبرو می شوند.

  • تأثیر رفتار پرخاشگرانه:

          عده ای از افراد پرخاشگر، زورگویی را تقبیح نمی کنند بلکه آن را نشانه شهامت و قدرت خود می دانند این افراد اعمال پرخاشگرانه خود و دیگران را مثبت، موجه و حتی لازم می دانند و به آن صحه می گذارند.

  • تشویق رفتار پرخاشگرانه:

در مواقعی که رفتار پرخاشگرانه توسط والدین و دیگر افراد سبب تقویت مثبت و تثبیت این رفتار می شود، گاه با والدین یا مربیانی روبرو می شویم که به بهانه آموزش دفاع از خود به کودکی      می گویند «از کی نخوری» «توسری نخوری» و …. که به طور وضوح به جای نشان دادن رفتارهای منطقی در مقابل برخورد با موانع شخصی را به پرخاشگری بی مورد تشویق می کنند.

  • تنبیه والدین و مربیان:

والدین و مربیان که در برابر پرخاشگری و خشونت کودک عصبانی می شوند به صورت پرخاشگرانه او را تنبیه می کنند از تشدید این رفتار در او مؤثرند در چنین مواقعی تنبیه عامل فزاینده و تقویت کننده پرخاشگری است زیرا علاوه بر اینکه سبب خشم و احتمالاً پرخاشگری کودک می شود، شخص تنبیه کننده الگوی نامناسبی برای پرخاشگری کودک می شود (اکبری، ۱۳۸۱).

  • عوامل محیطی (اجتماعی ـ فرهنگی)

 عواملی که در پیرامون زندگی انسان هستند می توانند در بروز یا تشدید پرخاشگری و تخفیف یا تعدیل آن اثرگذار باشند، برخی از اینگونه عوامل عبارتند از:

  • زندگی در ارتفاع خیلی بلند و تغذیه ناقص؛ پژوهش های به عمل آمده در میان سرخپوستان قبیله کولا در میال آندورپرو، که به پرخاشگرترین انسان های روی زمین شهرت دارند حاکی از آن است که پرخاشگری این قبیله دارای سه دلیل می باشد:
  • زندگی در ارتفاعات خیلی بلند، کمبود مواد غذایی و بالاخره تغذیه ناقص.
  • جویدن برگ کولا که محتوی کوکائین و نوعی مخدر است و سبب می شود مصرف کنندگان آن موقتاً احساس آرامش کنند اما اثرات مصرف دراز مدت آن برای سوخت و ساز بدن زیان آور است.
  • هنجار بودن پرخاشگری، در جامعه ای ممکن است پرخاشگری یک رفتار «هنجار» تلقی شود لذا در مقایسه با جوامعی که چنین وضعیتی را ندارند این جامعه پرخاشگر محسوب می شود.

  • تقویت پرخاشگری به علت ضرر و زیان اجتماعی ـ فرهنگی در بعضی مواقع به علت جنگ یا عوامل دیگر پرخاشگری در جامعه تقویت می شود بدیهی است در چنین وضعیتی پرخاشگری با فراوانی بیشتر در افکار، تخیلات و اعمال افراد آن جامعه مشاهده می شود چون جامعه به دلیل مقتضیات زمانی و مکانی خود پرورش آن را ضروری می داند.

  • مشاهدات اجتماعی، مشاهده وقایع و اتفاقاتی که در جامعه رخ می دهد مانند درگیری های اجتماعی محدودیت های اجتماعی تبعیضات بی عدالتی ها… سبب ایجاد خشم و پرخاشگری می شود.

  • نقش رسانه های گروهی، از عوامل اجتماعی ـ فرهنگی دیگر که در پیدایش و تقویت پرخاشگری نقش دارند. رسانه های گروهی به ویژه تلویزیون است که درجه تأثیر پذیری افراد از برنامه های تلویزیون به شرایط اجتماعی ـ اقتصادی بسیاری از عوامل دیگر بستگی دارد اثر فیلم های خشونت آمیز در ایجاد رفتار خشونت آمیز و پرخاشگرانه در مطالعات محققین مورد تایید قرار گرفته است.

  • نقش بازی های ویدئویی در پرخاشگری، پژوهش در این زمینه با عنوان (تأثیر بازی های ویدئویی بر پرخاشگری دانش آموزان پسر سال پنجم مقطع ابتدایی شهرستان خرم آباد) به روش تجربی صورت گرفته است. یافته ها نشان می دهد که گروه های آزمایش که پرخاشگرانه بازی کرده بودند نسبت به گروه گواه افزایش معنی داری پرخاشگری را نشان دادند در نتیجه انجام بازی های ویدئویی پرخاشگرانه پرخاشگری بعدی را به خصوص در بین کودکان افزایش می دهد (اکبری، ۱۳۸۱).

عوامل مؤثر بر پرخاشگری

به طور کلی، عوامل مؤثر بر پرخاشگری را به سه دسته می توان تقسیم کرد:

عوامل زیست شناختی:

  • مواد زیست شیمیایی؛ به طور مثال افزایش تستسرون در سطح خون موجب پرخاشگری می شود.
  • گرما

عوامل روانشناختی:

  • افسردگی
  • الگوی شخصیت
  • تأثیر احساس گناه

عوامل فرهنگی ـ اجتماعی ـ اقتصادی و محیطی:

  • خانواده
  • فقر
  • تأثیرات الگویی
  • تأثیرات پاداش و تأیید اجتماعی
  • تأثیر وسایل ارتباط جمعی

 

ماهیت خشم و عصبانیت

خشم و عصبانیت یک حالت هیجانی است که از لحاظ شدت می تواند خفیف، شدید یا ویرانگر باشد. همانند دیگر هیجانات. خشم موجب تغییرات متعدد زیستی و فیزیولوژیکی می شود؛ مثل افزایش فشار خون، ضربان قلب، تنفس و همچنین افزایش میزان تولید انرژی از آدرنالین و نورآدرنالین. برانگیختگی شدید فیزیولوژیکی مشخصه آن دسته از حالات هیجانی است که جاندار را برای عمل ـ فرار یا جنگ ـ آماده می کنند.

خشم می تواند ناشی از عوامل درونی یا بیرونی باشد. شما می توانید از دست فرد مشخصی، (مثل یک همکار یا از یک حادثه ترافیک یا پرواز لغو شده) عصبانی و خشمگین شوید. خشم شما می تواند ناشی از نگرانی یا تفکر شما در مورد مسائل شخصی باشد مثل قد و قیافه خود و یا یادآوری حوادث و خاطرات تلخ و آسیب زا.

تجلی خشم و عصبانیت

روش طبیعی و غریزی بیان خشم رفتار پرخاشگرانه است. عصبانیت یک پاسخ طبیعی انطباقی در برابر تهدیدهاست و غالباً خشم احساسات و رفتار ما را بر می انگیزد تا از خود در مقابل مهاجم دفاع کنیم یا با او بجنگیم.

بنابراین میزان معینی از خشم برای ادامه حیات لازم است. از سوی دیگر، ما       نمی توانیم به هر فرد یا شئ ای که ما را عصبانی و ناراحت کرده است حمله کنیم، زیرا قوانین، هنجارهای اجتماعی و عقل سلیم تا حدود زیادی از شدت عصبانیت ما می کاهد. نشان دادن دندان ها و فشار دادن آنها به هم، علامت بین المللی خشم و عصبانیت است، گر چه علائم دیگری نیز با عصبانیت همراه است مثل چهره ی برافروخته، ابروان پایین افتاده و درهم کشیده و گشاد شدن سوراخ های بینی. البته فرهنگ نیز در این مورد مؤثر است.

سه راه اصلی بیان احساس عصبانیت عبارت است از: ابراز کردن، بازداری و سکوت، جرأت ابراز عصبانیت البته نه به روش های پرخاشگرانه. برای انجام این کار باید یاد گرفت که چگونه نیازهای خود را بیان کرد و چگونه نیازهای خود را بدون آسیب رساندن به دیگران ارضاء نمود. با جرأت بودن به معنی پر زور بودن یا دعوا کردن نیست، بلکه به معنی به خود و دیگران احترام گذاشتن است.

پرخاشگری می تواند سرکوب شود و آن گاه تغییر جهت دهد، یا در قالب جدیدی خود را آشکار سازد. سرکوب زمانی اتفاق می افتد که فرد عصبانیتش را مخفی کند، از فکر کردن به آن بپرهیزد و به موارد مثبت فکر کند. هدف از بازداری و سرکوبی آن است که رفتار سودمندتری داشته باشیم. خطر سرکوبی عصبانیت این است که اگر بالاخره خود را آشکار نسازد می تواند تأثیرات درونی بر شما داشته باشد. عصبانیتی که متوجه درون است ممکن است موجب بالا رفتن فشار خون، افسردگی و حتی سکته شود. عصبانیت های تخلیه نشده همچنین موجب مشکلات دیگری می شوند مثل خود خوری، عیب جویی دائمی و رفتار پرخاشگری انفعالی. افرادی که دائماً دست رد به سینه دیگران می زنند، از هر چیزی خرده می گیرند و عیب جویی      می کنند، یاد نگرفته اند که چگونه عصبانیت خود را به روش مثبت بیان کنند. جای تعجب نیست که آنان نتوانند با دیگران روابط اجتماعی سالم داشته باشند. روش سوم این است که شما خود را از درون آرام کنید. از این طریق نه تنها می توانید رفتارهای بیرونی خود را کنترل کنید بلکه می توانید پاسخ های درونی خود را نیز مهار نمایید. مثلاً کم کم ضربان قلبتان را پایین بیاورید، خودتان را آرام و احساسات خود را مهار کنید. به عقیده برخی روانشناسان (اسپیل برگر) موقعی که هیچ یک از سه تکنیک فوق مؤثر واقع نشوند، در این صورت به اشیاء یا افراد آسیب وارد می شود.

طبقه بندی پرخاشگری

از دیدگاه کلی، می توان گفت که دو نوع پرخاشگری بازشناخته و تعریف شده است:

– پرخاشگری درون زاد یا سرشتی:

فرد خشم را به درون خود می افکند و دچار خشم فرو خورده می شود. پیامد چنین عملی می تواند افسردگی نیز باشد. در بیشتر مواقع افراد افسرده در واقع از دست خودشان عصبانی هستند. خشم درونی عصبانیت و نارضایتی از خود را به وجود  می آورد.

– پرخاشگری برون زاد یا واکنشی:

فرد ممکن است خشم خود را به صورت رفتارهایی از قبیل فریاد کشیدن، پرتاب کردن اشیاء یا زدن خود بروز دهد.

ثبات پرخاشگري

هر چند كه سطح پرخاشگري كودكان از موقعيتي به موقعيت ديگر فرق مي كند ولي كودكان از لحاظ تداوم رفتار پرخاشگرانه در طول زمان با هم فرق دارند. كودكاني كه در سال هاي اوليه به شدت پرخاشگرند به احتمال زياد در جواني و بزرگسالي هم پرخاشگر خواهند بود و كودكاني كه پرخاشگر نيستند به احتمال زياد در بزرگسالي هم پرخاشگر نخواهند بود.

بعضي از مطالعات نشان مي دهد كه ثبات پرخاشگري دخترها در طول زمان كمتر از پسرهاست و چند تحقيق ديگر نشان داده است كه دخترها و پسرها از اين لحاظ تفاوتي ندارند. البته كودكان به هنگامي كه با وقايع تنش زا مثل جدايي پدر و مادر يا به دنيا آمدن كودكي جديد روبرو مي شوند بيشتر پرخاشگر مي شوند، ولي پرخاشگري شديد كه بيش از چند ماه به طول انجامد غالباً حاكي از تداوم داشتن اين الگوي رفتار است. پرخاشگري در حد معمول كمتر جاي نگراني دارد. به خصوص در سال هاي پيش از مدرسه شايد اين اندازه پرخاشگري صرفاً نشان دهنده اين باشد كه كودك مي خواهد انواع كنش متقابل اجتماعي داشته باشد.

شیوع پرخاشگری

بی شک، شیوع پرخاشگری در میان نوجوانان، موجب نگرانی بسیاری از خانواده ها، اولیا، مربیان و مسئولین کشور است. گسترش روز افزون این نابهنجاری رفتاری بر زندگی فردی و اجتماعی انسان ها تأثیرات منفی گذاشته و آرامش و احساس ایمنی را مورد تهدید قرار می دهد. البته توجه به این نکته ضروری است که رفتار پرخاشگرانه همیشه نامطلوب نیست، بلکه دارای حکمت هایی از جمله دفاع و دفع خطراتی است که بقاء و ادامه زندگی را تهدید می کند، ولی اگر مهار نشود و به     راه های صحیح هدایت نگردد، همین ابزار دفاعی موجب آسیب های جبران ناپذیری   می شود.

ادراك مقاصد ديگران و رفتار پرخاشگرانه

افراد در مورد پرخاشگري ديگران بر حسب اينكه آن را عمدي يا تصادفي بدانند قضاوت هاي متفاوتي مي كنند. تحقيقي كه پسرهاي بسيار پرخاشگر را با پسرهاي غير پرخاشگر مقايسه مي كند نشان مي دهد كه پسرهاي پرخاشگر احتمالاً از مقاصد ديگران، دركي متفاوت از پسرهاي غير پرخاشگر دارند. بر اساس درجه بندي معلمان و همسالان تعدادي از پسرها در كلاس هاي متفاوت به عنوان بسيار پرخاشگر يا غير پرخاشگر طبقه بندي شدند. سپس اين عده در موقعيتي آزمايشي مشاهده شدند كه به آنان براي جور كردن قطعات پازل جايزه اي تعلق مي گرفت. قرار بر اين شد كه وقتي كه قسمتي از پازل كامل شد پسر بچه ديگري (كه همدست آزمايشگر) بود آن را به هم بزند. در حالت اول، پسر بچه آن را عمداً به هم زد؛ در حالت دوم، طوري به هم زد كه تصادفي جلوه كند و در حالت سوم انگيزه هاي پسر بچه مبهم بود. كودكان مورد آزمايش اين امكان را داشتند كه با خراب كردن پازل اين كودك «تلافي» كنند. كودكان پرخاشگر و غير پرخاشگر وقتي كه احساس كردند كه اين كودك عمداً خرابكاري كرده تلافي كردند و وقتي كه ديدند عملش غير عمدي بوده تلافي نكردند، ولي واكنش آنان به انگيزه هاي مبهم اين كودك بدين ترتيب بود كه پسر بچه هاي پرخاشگر تلافي كردند و طوري واكنش نشان دادند كه گويي اين كودك عمداً اين كار را كرده است.

مراحل مختلف كنترل و كاهش پرخاشگري

– مرحله اول: ايمني

محيط ايمني ايجاد كنيد؛ زماني كه مطمئن شديد امنيت كافي داريد، معاينه را شروع كنيد. محيط امن جهت پزشك، پرسنل و بيماران ديگر خود بيمار ضروري است.

– مرحله دوم: تعدیل موقعیت

مصاحبه ماهرانه می تواند پرخاشگری را کم کند.

تمرین رفتارهای غیر پرخاشگرانه.

اجتناب از نزدیکی به فرد پرخاشگر.

دوری از انجام رفتارهای خطرناک.

– مرحله سوم: ارزیابی مختصر اولیه

ارزیابی در ضمن ۵ دقیقه

تشخیص افتراقی

معاینه روانی

غلبه بر خشم و عصبانیت

هدف کنترل بر خشم و عصبانیت، کاهش احساس های هیجانی و کاهش برانگیختگی فیزیولوژیکی است که خشم و عصبانیت علت آنها می باشد. هیچ کس نمی تواند از عصبانیت خلاص شود یا از آن اجتناب کند، زیرا همیشه پدیده ها یا افرادی هستند که ما را خشمگین سازند و تغییر یا کنترل آنها از توان ما خارج است. ما تنها می توانیم یاد بگیریم که چگونه رفتارهای خود را کنترل و خشم و عصبانیتمان را کاهش دهیم و آن را به طریقه مناسب نشان دهیم.

چرا بعضی از مردم عصبانی ترند؟

طبق نظر دکتر دفن باچر، بعضی از مردم واقعاً نسبت به دیگران بی پرواترند. آنها نسبت به عامه مردم زودتر عصبانی می شوند و عصبانیتشان هم شدیدتر است. همچنین افرادی وجود دارند که عصبانیت خود را به روش های غیر عادی که موجب جلب توجه دیگران شود نشان نمی دهند، اما بسیار تحریک پذیر و کج خلق اند. افرادی که به آسانی عصبانی می شوند ممکن است دشنام دهند، اشیاء را پرتاب کنند، قهر کنند و انزوای اجتماعی را انتخاب نمایند یا این که دچار بیماری جسمی شوند.

افرادی که معمولاً زود عصبانی می شوند سطح تحمل ناکامی در آنان پایین است، یعنی دوست ندارند که هیچ موضوعی آنها را ناراحت یا آزرده خاطر سازد. آنها آن قدر عصبانی اند که هنگام راه رفتن تعادل ندارند و آن قدر آتشین مزاج اند که اگر موقعیت بر وفق مرادشان نباشد به خاطر کوچک ترین اشتباهی، دیگران را شدیداً تنبیه می کنند. یکی از علل عصبانیت، عوامل ارثی و مسائل فیزیولوژیکی است. گرچه شواهد علمی کافی برای اثبات این موضوع وجود ندارد، ولی مردها عصبانی ترند. بعضی از بررسی ها نشان داده اند که بعضی از کودکان از هنگام تولد تحریک پذیر، زود رنج و کج خلق اند و این علائم از اولین روزهای بعد از تولد قابل مشاهده است. علل دیگر ممکن است اجتماعی ـ فرهنگی باشند. عصبانیت غالباً به عنوان یک رفتار منفی تلقی می شود، زیرا یاد گرفته ایم که اضطراب، افسردگی، ترس و دیگر هیجاناتمان را بیان کنیم، اما عصبانیت را مخفی کنیم. در حقیقت ما یاد نگرفته ایم که چگونه آن را کنترل کنیم یا آن را در مسیر مناسبی هدایت نماییم.

بعضی از پژوهش ها زمینه خانوادگی را در این مورد مؤثر می دانند. برای نمونه، افرادی که به آسانی عصبانی می شوند متعلق به خانواده های آشفته، از هم گسیخته و خانواده های فاقد مهارت های ارتباطی و هیجانی اند، که معمولاً باید به عوامل بالا، فقر اقتصادی و فقر فرهنگی را نیز افزود.

آیا خوب است اجازه دهیم تا افراد، طغیانگر شوند؟

این موضوع خطرناک است. بعضی از مردم این نظریه را به عنوان عاملی برای آسیب رساندن به دیگران می دانند زیرا مجاز شمردن حمله هنگام خشمگین بودن باعث گسترش عصبانیت و پرخاشگری می شود و هیچ کمکی به بهبود وضعیت نسبت به شخصی که از دست او عصبانی هستیم نمی کند. بهتر است ابتدا عواملی را که باعث شروع عصبانیت شده اند، پیدا کنید و سپس راهبردهای کاهش عصبانیت را توسعه دهید.

راهبردهای غلبه بر خشم و عصبانیت

  • آرمیدگی

روش های ساده آرمیدگی مثل تنفس عمیق و آرام سازی ذهنی می توانند به شما در کاهش احساس خشم کمک کنند. اگر شما در کار با شرکای خود دچار مشکل و عصبانی شده اید، فکر مناسب این است که تکنیک های آرمیدگی را یاد بگیرید.

به عنوان مثال می توانید در وضعیت راحتی دراز بکشید، چشمانتان را ببندید، تمام ماهیچه های خود را به حالت آرمیدگی در آورید و این کار را از پاها شروع کنید و ادامه دهید تا تمام ماهیچه هایتان به آرمیدگی برسند. آنگاه از راه بینی نفس بکشید و به تنفس خود توجه کنید و هنگام بازدم بگویید یک. دوباره نفس بکشید و هنگام بازدم بگویید یک. این کار را ۲۰ دقیقه ادامه دهید. سعی کنید فقط صدای نفس کشیدنتان را بشنوید.

برای رسیدن به آرمیدگی می توانید در حالی که در وضعیت راحتی دراز کشیده اید یک ورد یا کلمه را مکرراً تکرار کنید، مثلاً بگویید: «آرام باش، سخت نگیر و امثال آن». روش سوم آرام سازی استفاده از تصویرسازی ذهنی است. برای این منظور یک صحنه یا تجربه زیبا و آرامش بخش را مجسم کنید و فقط به آن فکر کنید و اجازه ندهید هیچ فکر دیگری به ذهن شما وارد شود تا به آرمیدگی دست پیدا کنید.

تمرین های فوق می توانند عضلات شما را به آرامش برسانند و احساس آرامش شما را بیشتر کنند. این تمرین ها را هر روز باید انجام داد. باید یاد بگیرید هر زمانی که در وضعیت تنش زا قرار می گیرد بطور خودکار از این تکنیک ها استفاده کنید.

  • بازسازی شناختی

منظور از بازسازی شناختی این است که هر فردی به راحتی می تواند افکارش را تغییر دهد. مردم عصبانی تمایل دارند که با صدای بلند حرف بزنند و ناسزا بگویند، به گونه ای که افکار درونی خود را منعکس کنند. موقعی که عصبانی هستید، افکارتان می توانند خیلی اغراق آمیز و غمناک باشند. تلاش کنید به جای این ها افکاری را که مثبت تر و منطقی ترند جایگزین کنید. برای نمونه به جای اینکه بگویید: «آه چه قدر زشت است، چقدر وحشتناک است، همه چیز خطرناک و مضر است، کاری از دستم بر نمی آید» به خودتان بگویید: «آن مسئله تأثیری ندارد، و علت مضطرب بودن من در این باره قابل درک است، اما دنیا به آخر نرسیده، به هر حال عصبانیت نمی تواند مرا اسیر خودش کند».

عباراتی مثل: این ماشین هرگز کار نمی کند، یا شما غالباً فراموشکارید، دقیقاً صحیح نیستند. کلمات غالباً، هرگز و امثال آن که ممکن است برای خودمان یا هر شخص دیگری به کار بریم کمک می کنند که احساس کنیم عصبانی شدنمان به حق و بجا بوده و راه حل دیگری وجود نداشته است. در حالی که این کلمات سبب توهین به افرادی می شود که قصد کمک به ما را دارند و در نتیجه وضع را بدتر می کنند. برای مثال شما دوستی دارید که دائماً دیر سر قرار ملاقات حاضر می شود. برای شما باید دیدن دوستتان مهم باشد نه زمان. از گفتن عباراتی مثل: تو همیشه دیر می کنی، آدم غیر مسئولی هستی، شخص بی فکری هستی و … اجتناب کنید. چون این جملات به دوستی تان آسیب می زند و او را از دست شما عصبانی می کند و می رنجاند. اول ببینید مشکل چیست، سپس بکوشید برای آن راه حلی پیدا کنید که برای هر دوی شما مناسب باشد. مثلاً می توانید ساعت ملاقات خود را نیم ساعت زودتر تعیین کنید و خودتان با توجه به اینکه می دانید دوست شما دیر خواهد آمد نیم ساعت دیرتر سر قرار حاضر شوید تا به علت دیر آمدن او، از دستش عصبانی نشوید.

همانگونه که بسیاری از فقرا زندگی شاد، با نشاط و دلپذیری دارند، می توان هنگام خشم نیز احساس های مثبت و خوشایند داشت. زیرا عصبانی شدن شکل ثابت و از پیش تعیین شده ای ندارد. با دور کردن ذهن از بی منطقی و روی آوردن به منطق می توان عصبانیت را کاهش داد یا حذف کرد. منطق عصبانیت را از بین می برد، حتی اگر عصبانیت قابل توجیه باشد می تواند به سرعت غیر منطقی شود. همه مردم خواستار ادب، موافقت، قدرشناسی و کلاً امور مثبت اند و در صورت عدم دستیابی به آنها احساس شکست و ناکامی می کنند؛ اما افراد عصبانی وقتی به خواست خود نمی رسند احساس ناامیدی می کنند و عصبانیتشان نامتناسب با موقعیت، شدید و ویرانگر است. افراد عصبانی باید انتظاراتشان را به آرزوهایشان تغییر دهند. مثلاً بهتر است بگویند که من عواملی را که موجب سلامت و امنیت اند دوست دارم، نه این که بگویند من می خواهم، یا من باید فلان چیز را داشته باشم. بعضی از افراد عصبی، از عصبانیت به عنوان راهی برای اجتناب از احساسات آزار دهنده استفاده می کنند.

برخی از باورها و تفکرات غیر منطقی و مولد خشم و عصبانیت که باید کنار گذاشته شوند عبارتند از:

  • باید اعمال و رفتار ما همیشه مورد تایید دیگران باشد.
  • همه چیز باید مطابق میل ما باشد.
  • سر رشته زندگی از دستمان در رفته و کنترلی بر آن نداریم.
  • ما به شدت اسیر گذشته هستیم.
  • خود را مسئول اعمال دیگران می دانیم.
  • من فردی بسیار لایق، شایسته و باهوش هستم.

  • مسئله گشایی

بعضی از اوقات ناکامی و به دنبال آن عصبی شدن ناشی از مسائل واقعی و غیر قابل اجتناب زندگی است. در این حالت عصبانیت نابجا نبوده، پاسخی طبیعی به مشکلات است. یک باور فرهنگی مبنی بر این که هر مشکلی    راه حلی دارد، وجود دارد؛ ولی ما غالباً نمی توانیم راه حل را پیدا کنیم. همیشه بهترین کار یافتن راه حل نیست، بلکه بهتر است بدانید که چگونه با مسئله روبرو شوید. مثلاً ممکن است نقشه ای بکشید و پیشرفت خود را در این مسیر بررسی کنید. اگر نقشه کشیدن منجر به حل مسئله نشد خود را تنبیه نکنید. زیرا آنچه مهم است تلاش و کوشش برای حل مسئله است، نه حل مسئله. چرا که بعضی از مسائل حل ناشدنی اند یا این که تنها با     تلاش های پیگیرانه می توان به راه حل نزدیک شد. مهم آن است که در طول تلاش ها صبرتان را از دست ندهید و به فکر همه یا هیچ نرسید. همچنین مسئله گشایی شامل یادگیری و انجام دادن فعالیت هایی است که یا به محرک آزار دهنده یا به هیجان های منفی مثل خشم و اضطراب، (که به وسیله محرک هایی که از طریق شرطی شدن به صورت علامت خطر درآمده اند) پایان دهد.

  • ورزش

ورزش، مخصوصاً در فضای باز، نه تنها سلامت جسمی را بهبود می بخشد، بلکه به تسکین اعصاب و سلامت روانی نیز کمک می رساند. ورزش در فضای باز مثل پیاده روی، دویدن، نرمش، شنا، فوتبال و …. سبب مصرف زیاد و مداوم اکسیژن می شود، خصوصاً اگر در فضای سبز و مناطق کوهستانی انجام شود.

ورزش مداوم سبب سلامت قلب و عروق، کاهش چربی بدن، زیبا سازی شکل بدن، از بین بردن غم و افسردگی و اضطراب، افزایش عزت نفس و شادی و سر زندگی فرد و افزایش خود کنترلی رفتار می شود.

  • شوخ طبعی

«خنده بر هر درد بی درمان دواست». شوخ طبعی از طرق مختلفی می تواند موجب کاهش عصبانیت شود. به عنوان اولین عامل، شوخ طبعی می تواند به شما کمک کند تا دیدگاه متعادلی داشته باشید. زمانی که عصبانی هستید هر فردی را با نامی صدا می کنید یا این که آنها را در قالب کلمات خیالی (مثلاً هیولا) مورد خطاب قرار می دهید. این کار را متوقف کنید و در نظر داشته باشید که باید از کلمات زیبا و خوشایند استفاده کرد. شوخ طبعی بار مشکلات ما را سبک می کند و به ما کمک می کند تا شرایط استرس زا را تحمل کنیم. نرمان کازنیز، ۱۹۷۹ در کتاب خود با نام آناتومی بیماری، خاطر نشان می کند که ده دقیقه خنده از ته دل اثر تسکینی قوی بر درد و ناراحتی دارد. شوخ طبعی نه تنها روحیه ما و اطرافیانمان را شاد می کند بلکه باعث افزایش انرژی و توان برای حل مشکلات و برخورد با مسائل می شود. شوخ طبعی همچنین باعث خوشبینی می شود.

  • اجتناب

اگر هنگام ورود به اتاق کودکتان بی نظمی اتاقش سبب عصبی شدن شما می شود، در اتاق او را ببندید. از هر عاملی که عصبانیت شما را بر        می انگیزد، پرهیز کنید. نگویید که «چون من عصبانی می شوم، بچه ام باید اتاقش را مرتب کند»، این درست نیست، درست این است که خودتان را آرام کنید.

برای رهایی از درد سرهای ترافیک یا باید مسیر روزانه تردد خود را تغییر دهید، یا از اتوبوس و قطار برقی زیرزمینی استفاده کنید. یا جزء به جزء مسیر خود را مشخص کنید، در غیر این صورت باید خود را به دست ترافیک بسپارید.

  • تغییر محیط

بعضی از اوقات عوامل محیطی ـ اجتماعی محرک عصبانیت و ناراحتی ما می باشند. در این گونه موارد یگانه راه برای حل مشکل، تغییر محیط است. مثلاً فرد درون گرایی که به عنوان مسئول روابط عمومی سازمان یا اداره ای مشغول به کار شده است، باید مسئولیت و محیط کارش تغییر یابد. یا فردی که به کشوری مهاجرت کرده است که بین آن کشور و کشور محل تولدش هیچ همخوانی فرهنگی وجود ندارد، راه حل اساسی، بازگشت به کشور خود می باشد.

  • ارتباط بهتر

مردم عصبانی تمایل دارند که زود به نتیجه برسند، بعضی از این به هدف رسیدن ها می تواند تا حدودی نادرست باشد. اگر شما از مباحثه ای ناراحت شده اید، اولین کاری که باید انجام دهید این است که فکرتان را بر روی پاسخ ها متمرکز کنید و ناراحتیتان را کاهش دهید. نمی گوییم که اولین چیزی را که به ذهنتان آمد به زبان آورید، بلکه می گوییم که عصبانیت خود را کاهش دهید و در مورد حرفی که می خواهید بزنید، فکر کنید.

به دقت به آنچه به شما می گویند گوش بدهید و قبل از پاسخ دهی، آنها را تفسیر کنید. همچنین به آنچه علت اصلی عصبانی شدن شماست گوش بدهید. برای مثال، شما آزادی و در حال خود بودن را دوست دارید، و به علت اهمیتی که به دیگران می دهید خواهان پیوند گسترده با مردم هستید. اگر همکارتان در مورد کارهای شما شروع به غر زدن کند، با خطا کار خواندن او یا فردی که همیشه ایجاد مشکل می کند، تلافی نکنید.

زمانی که فردی از ما عیب جویی می کند، دفاع کردنمان طبیعی است، ولی ما با او نمی جنگیم. در عوض ممکن است بگوییم که او از روی نادانی صحبت می کند، ما را دوست ندارد، او فرد کم حوصله و ناشکیبایی است و نیاز به مقداری تنفس و استراحت برای رسیدن به آرامش دارد. باید در این گونه مواقع خودمان را خونسرد نشان دهیم تا از وقوع یک فاجعه جلوگیری کنیم.

  • زمان بندی

انسان همیشه در یک حالت و وضعیت روحی ـ روانی نیست. بعضی از افراد صبح ها سر حال و پر انرژی اند و عصرها خسته. به همین علت عصرها و شب ها ممکن است سطح تحمل شان بسیار پایین باشد و آماده       عصبانی شدن باشند. در این گونه موارد بهتر است موضوعات و مسائل حساس بحث برانگیز در ساعاتی مطرح شوند که زمانی مناسب است. مثلاً شب هنگام، زمانی که همسرتان موضوع بحث برانگیزی را مطرح می کند ممکن است شما تمایل داشته باشید که با او دعوا کنید، به این دلیل که شما خسته یا آشفته اید، بهتر است طرح این گونه موضوعات را به زمان دیگری موکول کنید تا صحبت هایتان منجر به بحث و جدل نشود. بنابراین مسائل باید در زمان مناسب مطرح شوند تا نتیجه بخش باشند.

  • آزمون مصون سازی

هدف از این روش که به وسیله مایکنبام مطرح شده است، ایجاد مهارت های مقابله با موقعیت های استرس زاست. این روش چهار مرحله دارد:

ü آماده شدن برای موقعیت استرس زا

ü مقابله با محرک و موقعیت استرس زا و کنار آمدن با آن

ü مقابله با احساس تحریک شدن به وسیله موقعیت استرس زا

ü تقویت خود پس از موفقیت در کنترل خود

نواکر (۱۹۷۵) این روش را برای کمک به افراد، در کنترل خشم، در   موقعیت های مولد عصبانیت با موفقیت به کار بست. آزمودنی های نواکر، مردان جوان خشمگینی بودند که به سادگی عصبانی می شدند. محرک عصبانیت فردی بود که با حالت غیر دوستانه به آزمودنی ها نگاه می کرد. نگاه با حالت غیر دوستانه سبب می شد که در آزمودنی ها احساسات و افکاری مبنی بر این که طرف مقابل، آنها را حقیر می شمارد ایجاد شود و این احساس ها منجر به این می شد که آزمودنی ها عصبانی شده، دعوا کنند. نواکر مراحل چهارگانه فوق را به این شکل به اجرا در آورد:

مرحله ۱: فرد پیش از مقابله با محرک استرس زا، مثلاً قبل از ورود به یک مکان عمومی مثل رستوران، به خود بگوید: تصمیم دارم کاری بکنم که کنترلم را از دست ندهم.

مرحله ۲: هنگامی که مردی گستاخانه به او نگاه می کند به خود می گوید: می توانم بدون از دست دادن کنترل این موقعیت را تحمل کنم. به او فرصت نمی دهم که با دیدن عصبانیت من خرسند شود.

مرحله ۳: وقتی که مرد می خواهد با او دعوا را آغاز کند و او شدیداً تحریک شده است، به خود می گوید: حتی حالا هم می توانم خود را کنترل کنم. وضعیت انفجار آمیز است، اما من آرامم و این حالت را خنثی می کنم.

مرحله۴: پس از آنکه آزمودنی از پس موقعیت بر آمد به خود می گوید: من واقعاً کار درست و خوبی کردم، آفرین به خودم.

  • خود کنترلی بندورایی

خود کنترلی رفتار توسط بندورا مطرح شده و دارای سه مرحله است:

ü توجه و مشاهده اعمال و رفتار خود

ü قضاوت در مورد اعمال و رفتار خود

ü پیامدهای شخصی

از این روش برای کنترل عصبانیت به این شکل می توان استفاده کرد که از فرد بخواهیم در پایان روز (مثلاً آخر شب) دفعات عصبی شدن های خود را روی یک کاغذ یادداشت کند و آنها را بشمارد. فردا نیز این عمل را انجام دهد. اگر تعداد عصبانیت امروزش کمتر از دیروز باشد خود را پاداش دهد و تشویق کند، و اگر بیشتر از دیروز بود خود را تنبیه و سرزنش نماید. با تکرار این عمل برای روزهای بعد و مقایسه آن با روز قبل، به این شکل که در صورت کاهش وقوع عصبانیت، خود را تشویق و در غیر این صورت خود را تنبیه کند، می تواند عصبانیتش را کاهش داده، به صفر برساند تا این که در حد طبیعی باشد. خود تشویقی می تواند به شکل گوش دادن به یک موسیقی، دیدن فیلم، رفتن به پارک و … باشد. خود تنبیهی نیز می تواند به طرق مختلفی چون محروم کردن خود از یک وعده غذای دوست داشتنی، ندیدن یک برنامه جذاب تلویزیونی و … صورت پذیرد. انسان عاقل و متمدن بدون نیاز به ناظر و کنترل کننده بیرونی می تواند هدایت گر اعمال خود باشد.

علل پرخاشگری

  • خشونت در قالب پرخاشگری فیزیکی یا لفظی ممکن است ناشی از  ناکامی های اساسی باشد یا به دلیل وجود مدل های پرخاشگرانه در محیط زندگی ایجاد شود.
  • افراد خشن معمولاً والدینی پرخاشگر داشته اند که روش های تربیتی آنها بیشتر مبتنی بر سخت گیری، خشونت و تنبیه بدنی بوده است.
  • عامل وراثت هم می تواند در رفتار خشن افراد نقش داشته باشد که بیشتر رفتاری اکتسابی و آموخته شده است. تحقیقات نشان می دهد که در اغلب مواقع، تربیت های کارآمد و قوی می تواند آثار وراثت را تحت پوشش خود قرار دهد.
  • فردی که پرتوقع و نازپرورده بار آمده است و انتظار دارد که همگان به خواست های او احترام بگذارند، هنگام برآورده نشدن انتظاراتش، عصبانی می شود و به خشونت و پرخاشگری متوسل می گردد.
  • نابسامانی های خانواده می تواند از عوامل دیگر ایجاد خشونت در قالب پرخاشگری باشد.
  • گرسنگی و ضعف
  • خستگی های جسمانی و تحلیل رفتن قدرت بدنی بر اثر کارهای سخت
  • کمبود ویتامین ها به ویژه ویتامین B1
  • قانع نبودن اشخاص به آنچه که در اختیار و دسترس آنهاست و به عبارتی به آنچه که هستند.
  • عدم انتقاد پذیری و عدم انعطاف در برابر عقاید مخالف
  • داشتن ضعف در قوه عقل و منطق و استدلال و عدم توانایی گفت و گو
  • فقدان دید و چشم انداز معنوی در زندگی شخصی
  • مزاح و شوخی های بی جا و بی موقع دیگران و یا مورد تمسخر واقع شدن از سوی دیگران
  • شکست و عدم موفقیت در کارها و برنامه ها
  • با وجود همه موارد فوق، مهمترین ریشه های خشم و عصبانیت افراد را باید در کودکی افراد و تأثیرات محیط خانوادگی و تربیتی اشخاص جستوجو کرد.

مدیریت پرخاشگری

اولین گام به منظور اداره و کنترل خشم این است که باور کنید می توانید این کار را انجام دهید. با اینکه همه ما خشم را در زندگی روزمره خود داریم، ولی سعی می کنیم آن را با شیوه ای سازنده ابراز کنیم. برخی افراد تا زمانی که فشار ناکامی و خشم درونی، زندگی روزانه آنان را طاقت فرسا نکرده است، خشم را در خود نگه می دارند. برخی دیگر ظاهراً در عصبی شدن، فریاد کشیدن، زدن و پرتاب کردن و در کل رفتارهایی که قلب ها را می شکند، به اموال آسیب می رساند و گاهی بدتر از این اعمال، متخصص و خبره هستند.

کنترل یا حذف پرخاشگری؛ کدام؟

خشم مخرب از لحاظ فردی و اجتماعی به ما آسیب می زند. اداره و کنترل خشم لزوماً به معنی ابراز کمتر خشم نیست، بلکه به معنی فراگیری شیوه ای از ابراز خشم است که برای ما و کسانی که پیرامون ما هستند، مفید باشد. هر چند ممکن است تصور ابراز خشم به شیوه ای سازنده، تازه و غریب به نظر رسد، ولی باید گفت که چنین امری ممکن است. برای مثال، برخی افراد وقتی درباره خشم خود می نویسند، یا آن را نقاشی می کنند، با دوستان و یا اعضای خانواده صحبت می کنند، قدم      می زنند، ورزش می کنند و یا آمیزه ای از این رفتارها و سایر فعالیت ها را انجام   می دهند، به آرامش دست می یابند.

تشخیص خشم

نخست نشانه های اولیه و هشداردهنده خشم بروز می کند. بیشتر ما انسان ها از نشانه ها و سرنخ های موقعیتی، بدنی و شناختی که بر پاسخ های خشم ما مقدم هستند، ناآگاه هستیم. آگاهی از این نشانه ها گامی بسیار اساسی در اداره خشم می باشد، زیرا این آگاهی خواهد توانست قبل از آنکه کنترل خشم دشوار شود، وقت زیادی را برای مداخله در اختیار ما قرار دهد.

کنترل اولیه پرخاشگری

برای کنترل اولیه توجه زیادی به حالات زیر بکنید:

  • موقعیت هایی (افراد و مکان هایی) که شما را خشمگین می کنند.
  • تغییرات بدنی که قبل و در حین خشم شما رخ می دهند. برای مثال، افزایش ضربان قلب، احساس فشار در سر، احساس داغ شدن، مشت شدن دست ها، دندان به هم فشردن، احساس گرفتگی و سفتی عضله در ناحیه شکم، سینه و غیره.
  • نشانه های شناختی یعنی افکاری که شما درباره گذشته، حال و آینده دارید و قبل از احساسات خشم و ناکامی پیدا می شود. داشتن فهرستی از این نشانه ها در مدیریت خشم بسیار مفید است. یک نفر ممکن است قبل از خشمگین شدن فکر کند که دیگران به او و حرف هایش توجهی نمی کنند. دیگری فکر کند، دیگران قصد توهین یا بی توجهی عمدی را دارند و پدری فکر کند که آینده فرزند او با این کارهایش تباه خواهد شد.
  • همین شناسایی علائم هشدار دهنده، موجب کاهش شدت، مدت و یا فراوانی خشم شما می شود.

مهار خشم با وقفه اندازی

حال که شما نشانه ها و سرنخ های خشم خود را شناخته اید، هرگاه متوجه این علائم شدید، مکثی کنید و نفس عمیقی بکشید. یک وقفه چند ثانیه ای و نفس عمیق می تواند اثر پایداری بر شما بگذارد. خشمی که احساس می کنید، آنچه که به خود می گویید و آنچه در اثر این خشم انجام خواهید داد، تحت تأثیر این وقفه شما قرار خواهد گرفت.

تغییر اندیشه خشم آمیز

شیوه اندیشه ما با شیوه احساس ما مرتبط است. برخی اندیشه ها ما را مستعد خشم و ناکامی می کنند. شیوه های رایجی که مردم قبل از بروز خشم آن را بکار می گیرند، عبارتند از: توقف کردن روی مسأله مشکل آفرین، تمرکز روی جنبه های منفی، ناچیز شمردن وجوه مثبت، انتظار داشتن کمال از خود و دیگران، نتایج دلخواهی گرفتن، داشتن نگرش انعطاف ناپذیر و تفکر دو قطبی (خوب ـ بد، سیاه ـ سفید).

شیوه های درمانی که می توانند به ما کمک کنند، عبارتند از: از چشم دیگران به موقعیت و مشکل نگریستن، تأمل در باب آنچه مایلید انجام دهید، تأمل درباره پیامدهای احتمالی اعمال خود، قبول این نکته که همه خطاپذیرند و جستجوی   شیوه هایی که به کمک آنها می توان یک موقعیت مشکل زا را به نحو مثبت کنترل و اداره کرد.

ایجاد بینش و آگاهی نسبت به توان کنترل خود

هر گاه متوجه شدید که توانسته اید با یک موقعیت برانگیزنده خشم به خوبی مقابله کنید، یا خشم خود را به شیوه مناسب ابراز دارید، از خود بپرسید چگونه من آن را انجام دادم؟ هر فردی نوعی توان و استعداد برای کنترل خشم دارد. توان شما چگونه است؟ روی این مسأله بسیار تمرکز و تمرین کنید و آن را تقویت کنید. عفو هدیه ای است که شما می توانید به خود بدهید. افراد خوب هم می توانند تجارب منفی و بد داشته باشند. سوء استفاده، بی اعتنایی، بی توجهی و تنگ نظری، همه و همه واقعیت های جهانی هستند که در آن زندگی می کنیم.

گاهی اوقات عفو کسانی که موجب درد و رنج ما شده اند، غیر قابل تصور است. هراس ما ممکن است این باشد که گذشت موجب می شود، رفتار شخص موجه شمرده شود. چرا من کسی را عفو کنم که موجب خشم یا رنج شدیدی در من شده است؟ پاسخ این است که ما دیگران را به خاطر خودمان می بخشیم. وقتی ما کسی را می بخشیم، به کنترل او روی چگونگی احساس خود پایان می دهیم. ما به خودمان شانس یک زندگی تازه را می دهیم، زندگی ای که در آن تنفرهای کهنه و مزمن جایی ندارند. بنابراین، عفو هدیه به دیگران نیست، بلکه هدیه به خودمان است.

تنفر وقت و انرژی زیادی می گیرد

وقت و نیرویی که تنفر از شما می گیرد، می تواند به مردم و فعالیت هایی اختصاص یابد که برای شما شادی و رضایت و برای آنها خدمت و محبت به دنبال دارد. انتخاب عفو برای کنترل خشم به تدریج حاصل می شود. شما نباید مادامی که احساس آمادگی در این زمینه نکرده اید، آن را انتخاب کنید. اگر موارد کوچک را عفو کنید، به تدریج یاد خواهید گرفت که چگونه خطاهای بزرگ دیگران را عفو کنید. راجع به عفو بزرگان دینی و اجتماعی فکر و تحقیق کنید و از آنها پیروی نمایید.

خودتان را بیان کنید

پس از آنکه خشم خود را وارسی کردید و احساس نمودید که خشم شما موجه است، درباره نوع رفتاری که می خواهید انجام دهید فکر کنید، صبر کنید و بعد تصمیمی عقلانی بگیرید. وقتی خشم شما موجه است، صادقانه مشخص کنید که چه احساسی دارید. احساس کینه، عصبانیت، نفرت، انتقام، لذت یا چیز دیگری. هر چه خود و احساس خود را بیشتر بشناسید، بهتر عمل خواهید کرد.

انتخاب های سالم برای پیشگیری از خشم

خشم فرصت طلب است و در بدنی که خسته، فرسوده و بیمار است به آسانی جان می گیرد. در نتیجه به منظور اداره و کنترل خشم به خواب منظم، غذای خوب، لذت از اوقات فراغت، تفریح و عبادت و معنویت نیاز دارید.

روان درمانی پرخاشگری

اگر کنترل خشم مشکل جدی شماست و با این آموزش ها بهبودی نداشتید، ممکن است افسردگی و اضطراب و وسواس زیربنای آن باشد. انتخاب مناسب و مفید در چنین مواردی مشاوره با روانپزشک، روانشناس یا پزشک است.

هورمون محرک خشونت و پرخاشگری

دانشمندان به تازگی موفق به شناسایی هورمونی شده اند که این هورمون افراد به خصوص جوانان را بسیار خشن و پرخاشگر می کند. به گزارش سرویس بهداشت و درمان خبرگزاری ایسنا، یک تیم تحقیقاتی از دانشگاه دولتی نیویورک موفق به شناسایی هورمونی شده اند که به طور طبیعی برای آرام کردن اضطراب عمل می کند اما تأثیر آن در جوانان بر عکس است.

محققان می گویند این هورمون که THP نام دارد به طور طبیعی در واکنش به استرس ترشح می شود.

به طور معمول این هورمون در افراد بزرگسال و یا در کودکان کمک می کند تا فرد با استرس خود مقابله کرده و بتواند خود را آرام کند.

طرفداران ذاتی بودن پرخاشگری

گروهی از صاحب نظران علوم رفتاری نظیر فروید و لورنز معتقدند که پرخاشگری یک رفتاری است که ریشه در ذات و فطرت انسان دارد. این دو معتقدند که پرخاشگری به عنوان یک نیروی نهفته در انسان دارای حالت هیدرولیکی است که به تدریج در شخص متراکم و فشرده می شود و سرانجام نیاز به تخلیه پیدا می کند. به نظر لورنز اگر چنین انرژی به شکل مطلوب و صحیح مثلاً در طرق ورزش ها و   بازی ها تخلیه شود جنبه سازندگی خواهد داشت. در غیر این صورت به گونه ای تخلیه می شود که مخرب خواهد بود و ممکن است اعمالی از قبیل قتل، ضرب و شتم، تخریب و نظایر آن را در بر داشته باشد. از نظر فروید پرخاشگری در انسان نماینده غریزه مرگ است که در مقابل غریزه زندگی در فعالیت است، یعنی همچنان که غریزه زندگی ما را در جهت ارضاء نیازها و حفظ آنها هدایت می کند غریزه مرگ به صورت پرخاشگری می کوشد به نابود کردن و تخریب کردن بپردازد این غریزه چنانچه بتواند دیگران را نابود می کند و از بین می برد و اگر نتواند دیگران را هدف پرخاشگری و تخریب خود قرار دهد به جانب خود متوجه شده و به صورت خود آزاری و خودکشی جلوه گر می شود، بنابراین از نظر وی پرخاشگری حالتی مخرب و منفی دارد (اکبری، ۱۳۸۱).

طرفداران منشاء اجتماعی پرخاشگری

عده ای دیگر در مقابل ذاتی بودن پرخاشگری اعتقاد دارند که فکر ذاتی بودن پرخاشگری برای انسان خطرناک و مخرب است زیرا داشتن چنین فکری سبب     می شود که پرخاشگری مانند میل به غذا یک واکنش اجتناب ناپذیر تلقی شود بنابراین انسان در کنترل یا کاهش آن نمی تواند نقش داشته باشد همچنین این گروه دلائل فراوانی را مبتنی بر اینکه پرخاشگری منشاء غریزی و ذاتی نمی تواند داشته باشد ارائه داده اند به همین دلیل از نظر اجتماعی هم قابل آموزش است هم قابل پیشگیری و کنترل. این گروه دلائل خود را در این باره این طور بر می شمرند:

  • دشمنی ذاتی بین حیوانات وجود ندارد و آنچه ما در این مورد می بینیم آموزش هایی است که والدین این حیوانات به آنها داده اند.
  • وجود کرومزوم اضافی را نمی توان دلیلی بر ذاتی بودن پرخاشگری دانست، کرومزوم اضافی سبب افزایش و درشتی اندام می شود ولی چه بسا وجود اندام قوی و قد بلند از نظر اجتماعی خود یک امتیاز است و این گونه افراد را به عنوان مأمون، آدمکش که حالت های پرخاشگرانه را به وجود می آورند باشند حال می توان عده ای از پرخاشگران را یافت که فاقد کرومزوم اضافی نیز هستند.
  • تحریک الکتریکی هیپوتالاموس در مورد حیوان وقتی موجب رفتار پرخاشگرانه می شود که او در برابر حیوان ضعیف تر از خود قرار گرفته باشد اگر حیوان در مقابل او قوی تر از وی باشد واکنش او فرار و ترس است نه پرخاشگری. در انسان نیز حالت هیجانی عصبانیت و پرخاشگری بر طبق نظریه تحریکی ـ شناختی ناشی از شناخت فرد از کلمات و مفاهیم به عنوان ابزار عصبانی کننده و توهین آمیز می توان استفاده کرد به همین دلیل ممکن است از دو فرد یکی در برابر شنیدن کلمه ای عصبانی نشود و دیگری در برابر شنیدن همان کلمه عصبانی شود حال آنکه اگر پرخاشگری ذاتی بود بایستی هر دو نفر عصبانی می شدند. گذشته از دو گروه اصلی مطرح شده، گروهی معتقدند که رفتار پرخاشگری ریشه در عدم فرصت یادگیری دارد، یعنی فرد به علت اینکه فرصت یادگیری نداشته و یک موجود ناپخته است، نمی داند که نسبت به یک محرک چگونه عمل کند لذا ممکن است به صورت پرخاشگری از خود واکنش نشان دهد. لذا این فرد بایستی به مرور یاد بگیرد تا چگونه پاسخ محرکات را به صورت مناسب دهد (نوابی نژاد، ۱۳۷۳).
  • گاهی رفتارهای پرخاشگرانه ناشی از یک احساس ناامنی است که در حقیقت این رفتار یک پاسخ دفاعی به وضعیت ناامنی است که در آن قرار گرفته است. یک فرد با ابزار دفاعی که یک حرکت پرخاشگرانه است از خود دفاع می کند تا وضعیت ناامن را از بین ببرد (نوابی نژاد، ۱۳۷۳).

 

فرضیه ناکامی ـ پرخاشگرانه

گر چه پاسخ افراد نسبت به ناکامی بسیار متفاوت است زیرا عوامل ناکام کننده و شخصیت فرد ناکام شونده دامنه بسیار گسترده ای دارند در مجموع می توان گفت که پاسخ ناکامی پرخاشگری یعنی رفتار دشمنانه و تند به هنگام عدم سازگاری با موقعیت، این رفتار در زندگی روزمره ارتباط بسیار نزدیک با ناکامی دارد مثلاً کودکی که از بازی کردن منع می شود در اثر خشم اخم می کند یا پاهای خود را بر زمین می کوبد. چیزی که ثابت شده است این است که ناکامی پرخاشگری را افزایش می دهد پرخاشگری می تواند ناکامی های فشرده را رها سازد و نوعی تسکین موقتی برای فرد مزاحم آورد اما پایان آن معمولاً رضایت بخش نیست به هنگام مواجه شدن با ناکامی باید آن را به صورت یک مسأله مطرح کرد و به دنبال راه چاره آن افتاد. پرخاشگری ممکن است مستقیماً خود مانع را هدف قرار دهد (فرقان رئیسی، ۱۳۸۶).

جان والر و همکارانش فرضیه پرخاشگری در کلمه پاسخ به ناکامی را ارائه نمودند که در آن پرخاشگری همیشه در پی ناکامی خواهد بود (والر دوب ـ مورد سیرز ۱۹۹۳). این افراد مانند فروید پرخاشگری را در حکم عامل تصفیه می دانستند پیداست که فرضیه ناکامی ـ پرخاشگری می توانند واکنشی در برابر ناکامی باشد اما عوامل دیگری نیز می تواند در پرخاشگر بودن یا نبودن یک فرد مؤثر باشد افزون بر آن ناکامی یا سایر تحریک های عاطفی همیشه موجب پرخاشگری نمی شود (ریتا ولکسی نلسون، ۱۳۷۹).

پرخاشگری از دیدگاه های مختلف

هر چند از منظر جامعه شناسی، بخش عظیمی از معظلات و آسیب های روانی جوامع، معطوف به پدیده مهاجرت است، اما شکی نیست که در میان علل بروز رفتارهایی چون پرخاشگری و خشونت، عوامل دیگری غیر از مهاجرت دخیل هستند که در حوزه آسیب شناسی اجتماع تعریف می شوند. گروه های نوجوان و جوان جامعه هر گاه نتوانند خود را با ساختارهای ایستا و ثابت حقوقی و اداری رایج تطبیق دهند، به عناصر ضد اجتماعی بالقوه ای تبدیل می شوند که کاتالیزورهایی از قبیل عدم تأمین نیازهای اولیه شغل، مسکن و امنیت، می توانند آنها را به فعلیت برسانند.

البته هماهنگ نشدن با محیط اجتماعی و قوانین موجود اداری کشور گاهی به دلیل ضعف های فردی بروز می یابد. چنانچه (آنتونی گیدنز) جامعه شناس از قول (سزار لومبروزو) جرم شناس ایتالیایی ادعا می کند که برخی افراد با تمایلات جنایتکارانه متولد می شوند که این در واقع بازگشت به اصل یا به نوعی انسان ابتدایی است، فروید نیز در همین خصوص در جای دیگری نقل می کند که روان رنجوری در افراد کناره گیر و بی احساس، پایه و اساس بزه اجتماعی است و افرادی که چنین خصایصی دارند مستعد ارتکاب جرایم خشن هستند. اما آنچه مسلم است برخورد و ستیز میان هنجارهای مختلف با خاستگاه های گوناگون، وقتی در کنار آسیب های محیطی دیگر از قبیل بیکاری، رشد جمعیت، فقر و … قرار گیرد، فرد و جامعه را تحت فشار قرار می دهد و بروز رفتارهای حاکی از پرخاشگری و خشونت تبدیل به راه حلی می شود برای کاهش بار این فشار و انتقال آن به نقطه ای دیگر بدون اندیشیدن به عواقب فرهنگی و سنتی آن.

هر چند رابرت ک. مرتون (۱۹۷۵) مفهوم بی هنجاری را تعدیل کرده و آن را تنها فشاری می داند که حاصل از برخورد هنجارهای پذیرفته شده فرد با واقعیت اجتماعی است، اما برخی جامعه شناسان نظیر (ریچارد کلووارد) و (لویدای) ظهور باندهای خشونت و بزه در جامعه را نتیجه عدم توفیق تنها در اجتماعات فرهنگی می دانند که احتمال دستیابی آنان به موفقیت مشروع را به صفر نزدیک می کند. بدین ترتیب وجود خرده فرهنگ های گوناگون با زمینه های مختلف جمعیتی می تواند منشأ بروز خشونت های بالقوه ای باشد که در صورت عدم تحرک جغرافیایی کمتر می توان شاهد آن بود.

از طرفی آنچه در این میان کمتر مورد توجه قرار می گیرد، خلاء برقراری ارتباط صحیح میان نسل هاست. نسل جدید در هیاهوی جمعیت، جنگ، فقر، بیکاری، بیماری، صنعت و مدرنیته، نیازمند باز تولید الگوهایی است که تبیین کننده و کنترل کننده رفتارهای به ویژه بحرانی آن باشد. الگوهایی که ساختاردهی مجدد آنها منوط به حفظ ارزش های مفید و در عین حال ترکیب نگرش های برتر میان آنهاست. مقاطع رشدی در دوره های مختلف، افراد متفاوتی را به جامعه عرضه کرده است. نسل گذشته کمتر شاهد درگیری های وسیع اجتماعی در شکل گیری شخصیت فرد بود و شاید به همین دلیل، پرخاشگری و خشونت را به نسل های جدید نسبت می دهند. اما واقعیت این است که سرعت سرسام آور دگرگونی فضای زندگی، فرصت تبیین ارزش های هر نسل را به حداقل می رساند. پس داشتن جامعه ای با کمترین میزان پرخاشگری و خشونت در بستر شناخت دقیق تر جامعه و تحولات اجتماعی و پاسخگویی به نیازهای روانی و مادی شهروندان آن میسر است.

زیان های پرخاشگری

علیرغم تمامی مسائل ذکر شده پرخاشگری همیشه اوقات نیز زیان آور و مضر نیست بلکه اگر پرخاشگری از حد اعتدال خارج نشود و هدف آن تسلط بر مشکلات زندگی و ترقی و تعالی و آلایش انسان باشد نه تنها سودمند است بلکه ضروری نیز هست. قرار دادن حد و مرز برای پرخاشگری مضر و سودمند قدری مشکل به نظر می رسد لذا کودکی که بر علیه بزرگترهایش سرکشی می کند پرخاشگر است ولی در عین حال نشان می دهد که انگیزه ای او را به سوی استقلال که جزء ضروری و با ارزش رشد اوست رهبری می کند. درباره مفید و لازم بودن عمل پرخاشگری فروید معتقد است که اگر انسان برای ابزار پرخاشگری اجازه نیابد نیروی پرخاشگری اش انباشته می شود و سرانجام به شکل خشونت مفرط یا بیماری روانی ظاهر می شود. در واقع به تعبیر او برای پالایش روانی سه راه حل وجود دارد که به طور مستقیم و غیر مستقیم با پرخاشگری در ارتباط است این سه راه حل عبارتند از:

  • صرف نیرو در فعالیت های بدنی از قبیل بازی های ورزشی جست و خیز، مثبت زدن به کیسه بوکس و غیره.
  • عصبانیت و زود خشمی در افراد، مانع از شکوفا شدن و بیداری تمایلات معنوی و روحانی در روح و روان اشخاص می شود.
  • خشم و عصبانیت، به دلیل فرسوده کردن ذهن و جسم و تولید دردهای عصبی و جسمانی در اندام و جوارح افراد، باعث کوتاه شدن هر چه بیشتر عمر و سن اینگونه اشخاص می شود.
  • اشتغال به پرخاشگری خیالی و غیر مخرب.
  • اعمال پرخاشگری مستقیم حمله به ناکام کننده، صدمه زدن به او، ناراحت کردن او ناسزا گفتن به او و جزء اینها آیا پرخاشگری قابل کنترل است؟ اکثر پژوهشگران معتقدند که عوامل محیطی باعث کسب و نگهداری رفتارهای پرخاشگرانه می شود به نظر آنها تغییرات مناسب در موقعیت های محیطی سبب از بین رفتن زمینه های ایجاد کننده پرخاشگری و خشونت در رفتار کودکان و نوجوانان می شود هم چنین با دادن شخصیت مثبت و منطقی به کودکان عدم تبعیض میان آنها، عدم تحقیر کودکان، دادن مسئولیت ها در حد توان به افراد پرخاشگر صحبت کردن با آنها آگاه کردن آنها در مورد خطرات پرخاشگری ایجاد رابطه صمیمی و عاطفی با آنها و توجه به مشکلات آنها تشویق کردن آنها به کارهای گروهی و جمعی و در پایان با شناسایی روحیات فرد برخورد صحیح با آن می توان در شناسایی عواملی که پرخاشگری را ایجاد یا تشدید می کنند اقدام کرد.

 

تکنیک های لازم برای کنترل پرخاشگری در محیط خانواده

  • صمیمیت:

صمیمیت در خانواده امری لازم و ضروری است زیرا نقش مهمی در کاهش خشونت در خانواده دارد بسیاری از رفتارهای خشونت آمیز به این دلیل است که صمیمیت بین طرفین وجود ندارد. صمیمیت هنگامی افزایش می یابد که افراد خانواده در امور زندگی با یکدیگر مشارکت داشته باشند. همچنین اعتماد و اطمینان در مشارکت بین اعضای خانواده باعث صمیمیت می شود.

  • تأمل و سکوت:

یکی از بهترین راه های کنترل خشونت در خانواده کنترل رفتار خویشتن در مواقعی است که یکی از اعضای خانواده به تحریک دیگری بپردازد. بهترین شگرد در این هنگام آن است که دیگران سکوت اختیار کنند تا آن فرد هم آرامش پیدا کند سپس در یک فرصت مناسب با هم به بحث و بررسی بپردازند.

  • تخلیه:

تخلیه یعنی اینکه بطور مستقیم جواب خشونت را ندهیم. تحقیقات جدید نشان می دهد که پرخاشگری فیزیکی علاوه بر اینکه خشم را کاهش نمی دهد بلکه باعث افزایش آن نیز می شود.

  • مدل پرخاشگری غیر پرخاشگرانه (قدم زدن و …):

تحقیقات نشان داده که افراد عادی که پرخاشگری خود بدون رفتار پرخاشگرانه بروز دادند بعد از این کار سطح کمتری از پرخاشگری را داشته اند ولی بطور کل این روش هم زیاد مؤثر نیست.

  • تنبیه:

در طول تاریخ یکی از وسایل اجتماعی برای کم کردن میزان خشونت تنبیه بوده است که توسط آن جلوی تجاوز خشونت و دیگر رفتارهای پرخاشگرانه را می گرفتند ولی در حال حاضر علما معتقدند که تنبیه بطور موقت جلوی خشونت حاضر را می گیرد و بر عکس در طولانی مدت به طور مستقیم باعث تقویت آن می باشد. در حال حاضر تنبیه بدنی از طرف سازمان بهداشت جهانی ممنوع شده است.

  • صحبت کردن در مورد مشکل:

بهترین روش برای کاهش پرخاشگری صحبت کردن در مورد آن است این تکنیک بطور عملی به دو صورت عملی است ولی اینکه در لحظه ای که پرخاشگری به حد اعلای خود می رسد یکی از طرفین سکوت اختیار کند و سعی کند قائله را ختم کند ولی بعد از اینکه طرفین آرام شدند و مدتی نیز گذشت با خونسردی مطالب را با یکدیگر در میان   می گذارند و آن را حل و فصل می کنند می تواند کمک کننده باشد.

درمان پرخاشگری

برای درمان پرخاشگری چندین گام وجود دارد که در ذیل به آنها پرداخته شده است:

شناخت و ریشه یابی علت یا علل پرخاشگری است. با شناخت این عوامل می توان همکاری های لازم را برای کاستن از میزان و شدت پرخاشگری ارائه نمود مانند سرگرم نمودن فرد، مهر و محبت و دلجویی، آموزش تنهایی فکر کردن، صبر و متانت نشان دادن در مواقع پرخاشگری، تشویق جهت استفاده از روش اجرای عدالت در منزل، برآورده کردن نیازهای کودکان و نوجوانان، مساعد ساختن جو آزادی های کنترل شده، جلوگیری از توهین و ناسزا گفتن به آنها و یا مقابله به مثل نکردن با آنها جلوگیری از تهدید و ترساندن الگوهای خوب را به آنها نشان دادن رهنمودهایی در مورد سازش و جوشش با دیگران، رعایت قوانین در زندگی با دیگران، عادت دادن آنان به گذشت، یاد دادن انتقاد صحیح به آنها جهت تخلیه و سبک شدن و آرامش یافتن و در پایان چنانچه رعایت عوامل فوق تأثیری نداشت می توان از عوامل دیگری مانند توبیخ، اخطار، تحکم، علامت مقابله به مثل تنبیه و قهر و … استفاده نمود.

راه های پیشگیری از پرخاشگری

خواه چهار ساله یا چهل ساله، همه ما بارها عصبانی شده ایم. اما فردی که در طول زندگی نیاموزد چگونه بر خشم خود مسلط شود، روابط را خدشه دار و دوستان و اطرافیان را آزرده خاطر می سازد. خصیصه های ذاتی مواقعی که فرد عصبانی      می شود، میزان عصبانیت او را غالباً شخصیت او معین می کند. حالات فوق العاده حساس، سرکش، بی دقت، پر تحرک یا پرخاشگر بودن می تواند بخش رشد      یافته ای از یک شخصیت سالم و یا در نهایت یک مبارزه جو باشد. نکته مهم این است که با پی بردن به ضعف رفتاری فرزندتان می توانید پرخاشگری ها را به نقاط قوت تبدیل کنید. وقتی که کودک عصبی در مورد چیزهایی عصبانی می شود که دوست صبور او اصلاً به آن موارد توجهی ندارد، در این صورت شما نیاز به زمان بیشتری دارید تا جایگزین هایی را به جای عصبانیت به او بیاموزید. مراحل رشد زمانی که کودک در مرحله رشد فیزیکی یا اجتماعی قرار دارد زمینه بیشتری برای پرخاشگری و عصبانیت در او ایجاد می شود. مراحل مختلف رشد، عوامل خشم متفاوتی دارند. وقتی به کودک خود که به کاسه توت فرنگی دست درازی کرده،     می گویید: «الان اجازه خوردن آنها را نداری»، عصبانی می شود. ولی فرزند بزرگتر شما تحمل جواب مشابه را دارد به دلیل این که او صبر و بردباری را در خود پرورانده است.

جنسیت

بطور کلی، پسرها خشم خود را راحت تر از دخترها ابراز می کنند و شاید یک توجیه فرهنگی برای آن وجود داشته باشد. به احتمال زیاد والدین و مربیان از پسرها فوران خشم را انتظار دارند و از آن چشم پوشی می کنند در صورتی که گریه رنجورانه یک دختر عصبانی مورد قبول آنهاست. اما کودکان در هر دو جنس نیاز به یادگیری کنترل خشم دارند.

چرا کودکان پرخاشگر می شوند؟

پرورش اجتماعی رفتار و عقاید اخلاقی یکی از تکالیف عمده در همه فرهنگ هاست. همه جوامع باید راه هایی بیابند تا مانع از آن شوند که اعضای آن یکدیگر را بکشند یا به هم آسیب برسانند و همانگونه که در زمینه رفتارهای ضد اجتماعی تحقیقاتی فراوان انجام گرفته، مطالعات بیشتری در زمینه جنبه هایی     مثبت تر و نوعدوستانه تر رفتارهای اجتماعی از قبیل همکاری، کمک کردن و مشارکت، همدلی و بطور کلی رفتارهای جامعه پسندانه تر می بایستی انجام پذیرد. زیرا نوعدوستی رفتاری است که از سوی همه افراد جامعه با دیدی مثبت به آن    می نگرند اما پرخاشگری به منزله رویدادی نامطلوب و ناخوشایند و در عین حال رایج به آن نگریسته می شود.

در تربیت اجتماعی کودک، خواه از نظر سازگاری خود کودک و خواه از نظر تأثیر آن روی جامعه، هیچ قالب رفتاری دیگری به اندازه پرخاشگری حائز اهمیت نیست و قصور در شیوه های تربیتی کودکان و عدم پیشگیری از رفتار ناسازگارانه می تواند عواقب دراز مدت وخیمی را به بار آورد.

رفتار پرخاشگرانه از انگیزه پرخاشگری سرچشمه می گیرد که به قصد آزار کسی یا آسیب رساندن به چیزی ابراز می شود، لذا بهتر است به پرخاشگری به عنوان پاسخی آشکار بنگریم. عنوان پرخاشگرانه بازتابی از نوعی قضاوت اجتماعی است که تحت تأثیر چندین عامل قرار دارد. طبق تجزیه و تحلیل بندورا این عوامل شامل:

  • خصوصیات رفتار مورد مشاهده
  • خصوصیات فردی که نام گذاری می کند.
  • خصوصیات شخصی که رفتار او نام گذاری می شود.

 

جوانی و پرخاشگری

دوره جوانی به دلیل ویژگی ها و شرایط منحصر به فردش در طول زندگی افراد از اهمیت خاصی برخوردار است. حساسیت دوره جوانی به دلیل بروز خصوصیات دوره ای در کنار آسیب های بالقوه ای که در مسیر آن قرار دارند، لزوم بازنگری در مفاهیم اصلی مربوط به این دوره را بیش از پیش آشکار می کند.

شاید بتوان مهم ترین شاخص های دوره جوانی را بروز حالات و احساساتی متفاوت از دوران قبل و بعد از آن دانست. فوران احساساتی همچون استقلال طلبی، خودباوری، نیاز به قبول عام یافتن و اطمینان از معتمد تلقی شدن از دید سایرین در کنار بروز احساسات در قالب نیازهای روحی و روانی، دوره گذار جوانی را کاملاً متمایز می کند. اما شاید در طول همه این مشخصات، پرخاشگری که گاه به خشونت می انجامد، می تواند سلسله جنبان همه عواطف و احساسات ویژه آن باشد. شکی نیست که پرخاشگری و خشونت جزء جدایی ناپذیر شخصیت قشر جوان است.

رابطه میان پرخاشگری کودکی و بزرگسالی

کودکان از لحاظ تداوم رفتار پرخاشگرانه در طول زمان با هم فرق دارند. کودکانی که در سال های اولیه به شدت پرخاشگرند به احتمال زیاد در جوانی و بزرگسالی هم پرخاشگر خواهند بود و کودکانی که تمایلات پرخاشگرانه نداشته اند به احتمال زیاد در بزرگسالی هم پرخاشگر نخواهند بود. در مورد دختران نیز ثبات پرخاشگری در طول زمان کمتر از پسرهاست. یک بررسی ۲۲ ساله پرخاشگری نیز میزان متعادلی از ثبات را نشان می دهد و اخیراً (هیوسمان و همکارانش، ۱۹۸۴) طی تحقیقی پیگرد در مورد ۶۰۰ فردی که ابتدا در سن ۸ سالگی مورد مشاهده قرار گرفته بودند، دریافتند که ۸ ساله های پرخاشگرتر هنوز هم پرخاشگرتر از همسالانشان در سن ۳۰ سالگی می باشند.

پسرانی که همسالانشان در تقسیم بندی خود آنها را در کودکی پرخاشگر به حساب آورده بودند به احتمال بیشتر در بزرگسالی در سطح بالاتری از محکومیت های کیفری، سوء رفتار با همسر، تخلفات رانندگی، قرار داشتند. رابینز (۱۹۶۶) موقعیت اجتماعی گروهی از افراد بزرگسال را که سی سال قبل به علت مسایل مختلف به درمانگاه مشاوره و راهنمایی کودکان ارجاع شده بودند مطالعه نمود نتایج این مطالعه نشان داد افرادی که در دوران کودکی به دلیل پرخاشگری و رفتارهای ضد اجتماعی دیگر به درمانگاه آورده شده بودند بیش از کسانی که به خاطر مشکلات دیگر مثلاً ترس یا وحشت غیر عادی به درمانگاه ارجاع شده بودند احتمال داشت در سنین بالاتر به مشکلات روانی دچار شوند. به علاوه هر چه رفتار ضد اجتماعی دوران کودکی شدیدتر بود، احتمالاً بروز مشکلات و مسائل رفتاری شدید در بزرگسالی نیز بیشتر می شد.

البته کودکان در مقابل رویدادهای ناخواسته زندگی چون جدایی والدین، به دنیا آمدن کودکی جدید در خانواده و حوادث دیگر … بیشتر پرخاشگر می شوند ولی پرخاشگری شدیدی که بیش از چند ماه به طول انجامد، غالباً حاکی از تداوم داشتن این الگوی رفتاری است. بررسی طولی دیگری نشان داد کودکانی که در فرآیند رشدشان بیشتر برنامه های خشونت بار را تماشا می کردند در سن جوانی بیشتر رفتارهای پرخاشگرانه بروز دادند. این پژوهش ها همبستگی مثبتی را میان پرخاشگری در دوره کودکی و بزرگسالی نشان می دهد. رابطه و ثبات پرخاشگری نشان گر این است که والدین و معلمان و سایرین باید از همان ابتدا که کودک در حدی مشکل آفرین و یا پرخاشگر است مداخله نمایند (فاگوت و هاگان، ۱۹۸۲). به هر حال یافته ها حاکی از آن است که با استفاده از روش های مؤثر جهت اصلاح و تغییر رفتار پرخاشگرانه در کودکی می توان هم فرد پرخاشگر و هم جامعه را از رنج و ناراحتی در دوره های بعد محفوظ نمود.

نقش پرخاشگري در زندگي زناشويي

پرخاشگري، اثرات بسياري در زندگي اجتماعي دارد. معمولاً افراد پرخاشگر دچار نوعي حالت غم و افسردگي هستند. معمولاً افرادي كه زندگي پرتنش و عذاب‏آور داشته و از مشكلات گوناگون اجتماعي ـ اقتصادي رنج مي‏برند. در جامعه و در ميان دوستان و آشنايان خود از محبوبيت كمتري برخوردارند. زندگي زناشويي نيز براي افراد پرخاشگر بسيار مسأله برانگيز است. اسميت گزارش مي‏دهد كه در مصاحبه با زوج‏هايي كه در زندگي دچار مشكل هستند، به اين نتيجه رسيده است كه اگر يكي از آنها يا هر دو نفرشان امتياز بيشتري در قسمت ستيزه‏جويي داشته باشند، برخورد آنها تندتر و زننده‏تر از زوج‏هايي است كه امتياز كمتري در اين زمينه دارند. اسميت در تحقيق ديگري كه در آن افراد با امتياز بيشتر ستيزه ‏جويي، در ارتباط خانوادگي خود گزارش داده‏اند، چنين نتيجه گرفته است كه آنها در زندگي خانوادگي خود ناموفق هستند و درگيري‏هاي بسار هم دارند.

چيره شدن خشم بر فرد و عدم كنترل رفتارهاي متعاقب آن مهم‏ترين عاملي است كه سبب از هم پاشيدگي زندگي مشترك مي‏شود. اشخاصي كه در شروع زندگي مشترك، قلبهايشان از اميد و آرزو لبريز است چگونه نمي‏توانند زندگي را سعادتمندانه ادامه دهند. از ديدگاه او خشم ويران‏كننده محبت و صميمت و عاملي است كه كوچكترين اختلاف عقيده را تبديل به فاجعه مي‏كند.وقتي ميان زن و شوهر درگيري و مشاجره رخ مي‏دهد. آنان از نقاط ضعف يكديگر اطلاع دارند، آنها از اين اطلاعات براي ضربه زدن به هم استفاده مي‏كنند، اين كار اگر مداوم و دائمي باشد مي‏تواند بسيار خشن و آزاردهنده باشد. در هنگام بروز اختلاف، به شكلي كه گفته شد زوجين احساس سرخوردگي، آسيب ديدن و خشم بسيار مي‏كنند. بحثهاي آنان چنان بالا مي‏گيرد كه از كنترل خارج مي‏شود. ابتدا بر سر موضوع ساده‏اي مانند چگونگي پختن غذايي چون ماكاروني درگير مي‏شوند. بعد به مرور گفته‏ها و خاطرات مي‏پردازند. درگيري شديدتر مي‏شود، به تدريج هر كدام با مورد انتقاد قرار دادن اقوام و بستگان و دوستان، سعي در تشديد حملات دارند. به اين جهت هنگامي كه درگيري مداوم مي‏شود، پس از چند سال، زن و شوهر در ادامه روابط خشن و نادرست خود، دچار ترديد شده و ازدواج خود را ناموفق و از كرده خود پشيمان مي‏شوند. اين احساس سبب مي‏شود در مشاجرات بعدي حساس‏تر و آسيب‏پذيرتر شده و عاقبت بر اثر تكرار نزاع‏ها، هر دو دلسرد شده و زندگي مشترك آنها از هم بپاشد. احساس الفت، علاقه و دوستي از ميان رفته فقط وابستگي حقوقي ميان زن و شوهر باقي بماند. در بسياري از موارد آنان به دلايل اجتماعي يا فزندان به سوي طلاق هم نمي‏روند. اما زندگي آنان در عمل به جدايي و بن‏بست مي‏رسد. اين جدايي سبب بروز مفاسد و مشكلات زيادي در خانواده‏هاست.

 

روش هایی برای درمان پرخاشگری کودکان

  • محدودیت هایی برای کنترل پرخاشگری وضع کنید و آنها را به اطلاع کودک برسانید.
  • مدل های پرخاشگری را به حداقل برسانید. می توانید از راهکارهای زیر استفاده کنید:

–  نگذاریدکودک فیلم های خشونت آمیز تلویزیونی ببیند.

            –  فیلم ها، تصاویر و روزنامه کودک را به دقت انتخاب کنید.

            –  الگوهایی را در اختیار کودک بگذارید که پرخاشگرانه نباشند.

            –  همراه کودک برنامه های تلویزیونی را ببینید و صحنه پرخاشگرانه آن را تفسیر کنید.

  • همدلی را افزایش دهید. آگاهی کودک را نسبت به رنجی که بر اثر پرخاشگری او در افراد یا حیوانات به وجود می آید، افزایش دهید.
  • رفتارهایی را که مغایر با رفتار پرخاشگرانه است، تقویت کنید.
  • به جای کودک پرخاشگر، به کودکی که به وی پرخاش شده توجه کنید.
  • نحوه ارتباط کودک را با افرادی که با او زندگی می کنند، مورد بررسی قرار دهید.
  • اگر قرار است کودک به دلیل رفتار خشونت آمیزش تنبیه شود، بهتر است به طریقی باشد که منجر به حمله انتقامی و تلافی جویانه از طرف کودک نشود.
  • فرصت تخلیه هیجانات را برای کودک فراهم کنید.
  • مباحث گروهی یا خانوادگی را که تأکید بر همکاری با دیگران دارد، به کار گیرید.
  • همکاری، مسئولیت و پیگیری مسائل مورد علاقه را با دادن مسئولیت به کودکان تشویق کنید.
  • فعالیت های ساعتی او را در صورت امکان با شرکت کودکی دیگر طراحی کنید.
  • از تنبیهات بدنی پرهیز کنید.
  • علت رفتار پرخاشگرانه وی را بیابید.
  • ثبت وقایع روزانه، بازی درمانی، بازی های جالب، جمله سازی و گوش دادن فعال ممکن است به عنوان کمکی در جهت درک کودکان خشن به کار گرفته شود.
  • به کودک بفهمانید که با هر رفتار خشونت آمیز، خود را از شما بیشتر دور می کند.
  • از کودک پرخاشگر بخواهید الگوی مطلوبی برای خود بیابد و فهرستی از رفتارهای الگو را در کوتاه مدت اجرا نماید.
  • با کودک قرارداد رفتاری ببندید تا برای رفتارهای مطلوبش جایزه دریافت کند و نتیجه اعمال نامطلوبش را ببیند.

الگوهای پرخاشگری

همه جوامع باید راه هایی را بیابند تا مانع از آن شوند که اعضای آن به هم  آسیب برسانند. همه مردم رفتار پرخاشگرانه را تا اندازه ای کنترل می کنند ولی از لحاظ ارزشی که برای آن قایلند و میزان محدود کردن آن، با هم فرق دارند.

افرادی که مستعد پرخاشگری هستند با دیدن خشونت پرخاشگرتر می شوند. برای مثال، در میان قبایل سرخپوست آمریکایی، کومانچی ها و آپانچی ها را جنگجو بار می آورند و حال آنکه هوپی ها و زونی ها به کودکانشان غیر پرخاشگرانه می آموزند. اصولاً در فرزندانشان صلح جویی و رفتار غیر پرخاشگرانه را رشد می دهند.

ناکامی و پرخاشگری

ناکامی یکی از مسائلی است که به پرخاشگری می انجامد. وقتی فرد به هدف خود دست نیابد و ناکام شود، یکی از رفتارهایی که از او سر می زند پرخاشگری است.

اضطراب و پرخاشگری

افراد مضطرب نمی توانند افراد آرامی باشند. آنها رفتارهایی پرخاشگرانه از خود بروز می دهند؛ البته بلافاصله پشیمان می شوند و از طرفینی که در برابرشان قرار دارند عذرخواهی می کنند. اگر از فرد مضطرب بپرسیم که چرا پرخاش می کنی و عصبانی هستی؛ خواهد گفت نمی دانم؛ یا خواهد گفت دست خودم نیست.

پرخاشگری نشانه ای از تضادهای درونی

گاهی افراد در دوگانگی و تضادهای درونی قرار می گیرند. یا بهتر بگوییم، گاهی بر سر دو راهی هایی گیر می کنند و نمی دانند کدام راه را انتخاب کنند؛ و این حالت آنها را دچار تعارض، اضطراب و خشم می کند. مثلاً فردی که دوست دارد در محل کارش باقی بماند و به فعالیت های خود بپردازد و از طرفی باید برای انجام پاره ای از فعالیت های محوله از سازمان خارج شود یا به مأموریت برود، دچار دوگانگی می شود. باید به این افراد کمک کرد تا مدت طولانی بر سر دوگانگی قرار نگیرند زیرا که آنها بایستی به سرعت و با دقت درست ترین کار را انجام دهند. شاید اگر همچنان فرد در دو راهی خود باشد و نتواند از آن خارج شود این باعث اخراج او از شغلش به دلیل انجام ندادن درست فعالیت هایش شود.

پرخاشگری و افسردگی

پرخاشگری و کج خلقی در افراد چنانچه با علامت های دیگر همراه باشد، می تواند نشانه ای از افسردگی باشد که در این صورت لازم است شرایط زندگی فرد تمام و کمال مورد بررسی قرار گیرد.

 

پرخاشگری، بیماری ها، مصرف دارو

بعضی از بیماری ها به مصرف دارو نیاز دارد و ممکن است از عوارض جانبی داروها کج خلقی و رفتارهایی باشد که خشونت را بر می انگیزند.

سه مرحله تحول از نظر اسلام

نحوه برخورد با فرزند در مراحل رشد:

هفت سال اول او را آزاد بگذارید تا استقلال در عمل پیدا کند. هفت سال دوم آمادگی خاصی برای الگوپذیری دارد، الگوهای مناسبی در اختیارش قرار دهید و محیط تعلیم و تربیت او را هر چه بیشتر غنی و اصلاح کنید تا از طریق مشاهده الگوهای مفید و جذاب، رشد کند. اما در مورد دوره نوجوانی او را آزاد بگذارید تا خود انتخاب کند و حتی در مورد مسائل گوناگون زندگی با او مشورت کنید و از او نظرخواه باشید.

اگر با نوجوان این گونه برخورد شود، طبیعی است که هم اعتماد به نفس او تقویت می شود و هم احساس امنیت و آرامش می کند و اضطراب، که اصلی ترین عامل رفتار پرخاشگرانه است، در او تقلیل و تعدیل پیدا می کند. این اساسی ترین راه حل برای مهار و کاهش رفتار پرخاشگرانه نوجوان است.

خشونت های تلویزیونی

تلویزیون، آموزگار قدرتمندی است و اگر بینندگان شخصیت های مورد علاقه خود را ببینند که اعمال خشن و پرخاشگرانه انجام می دهند تا به خواست خود برسند، آنها نیز همان کار را انجام خواهند داد. به نظر می رسد تلویزیون از افرادی که مرتکب جنایت می شوند قهرمان می سازد، بینندگان فکر می کنند اگر آنها نیز مانند شخصیت های جنایتکار تلویزیون رفتار کنند آنها هم قهرمان می شوند.

به اعتقاد کارشناسان، تلویزیون و برخی برنامه های آن ارزش های زندگی را تنزل می دهند. تلویزیون خشونت و حتی مرگ را خنده دار و غیر واقعی جلوه می دهد. بینندگان نمی آموزند که برای زندگی احترام قائل باشند، زیرا خشونت تلویزیون آنها را مسحور خود کرده است. آنان تفاوت بین واقعیت و غیر واقعیت را در بین برنامه های تلویزیونی نمی توانند بیان کنند. تلویزیون باور پذیر است. شخصیت های داستان باور پذیر هستند. اما باور اینکه آنها هنرپیشه هستند و این داستان ها غیر واقعی کمی مشکل است.

 

خصیصه های ذاتی

مواقعی که فرد عصبانی می شود، میزان عصبانیت او را غالباً شخصیت او معین می کند. حالات فوق العاده حساس، سرکش، بی دقت، پر تحرک یا پرخاشگر بودن می تواند بخش رشد یافته ای از یک شخصیت سالم و یا در نهایت یک مبارزه جو باشد. نکته مهم این است که با پی بردن به ضعف رفتاری فرزندتان می توانید پرخاشگری ها را به نقاط قوت تبدیل کنید. وقتی که فرد عصبی در مورد چیزهایی عصبانی می شود که دوست صبور او اصلاً به آن موارد توجهی ندارد، در این صورت شما نیاز به زمان بیشتری دارید تا جایگزین هایی را به جای عصبانیت به او بیاموزید.

روش هایی برای درمان پرخاشگری

  • محدودیت هایی برای کنترل پرخاشگری وضع کنید و آنها را به اطلاع فرد برسانید.
  • مدل های پرخاشگری را به حداقل برسانید. می توانید از راهکارهای زیر استفاده کنید:

  الف- ساعات کاری فرد را کم کرده تا از خستگی بدون دلیل وی که ممکن است ایجاد پرخاشگری کند جلوگیری کنید.

ب- فیلم ها، تصاویر و جراید روزنامه ها که امکان دارد خشم فرد را برانگیزد را به دقت انتخاب کنید.

ج- محیطی آرام و کنترل شده را در نظر گیرید تا فرد استراحت کند.

د- هیچ نکته ای که موجب پرخاش وی گردد را در لحظات استراحت با وی در میان نگذارید.

ه- در صورتی که مسأله ای پیش آمده که نیاز به مشورت با فرد حس ابتدا مقدمه چینی کنید سپس در حالی که در مورد موضوع بی اهمیتی بحث می کنید مسأله را با وی در میان گذارید.

  • همدلی را افزایش دهید. آگاهی فرد را نسبت به رنجی که بر اثر پرخاشگری او در افراد دیگر به وجود می آید را افزایش داده و در این مورد با او صحبت کنید.
  • رفتارهایی را که مغایر با رفتار پرخاشگرانه است، تقویت کنید.
  • به جای فرد پرخاشگر، به فردی که به وی پرخاش شده توجه کنید.
  • نحوه ارتباط فرد را با افرادی که با او زندگی می کنند، مورد بررسی قرار دهید.
  • اگر قرار است فرد را به دلیل رفتار خشونت آمیزش تنبیه کنید، بهتر است از شیوه هایی استفاده نمایید که منجر به حمله انتقامی و تلافی جویانه از طرف فرد نشود.
  • فرصت تخلیه هیجانات را برای فرد فراهم کنید.
  • مباحث گروهی یا خانوادگی را که تأکید بر همکاری با دیگران دارد به کار گیرید.
  • علت رفتار پرخاشگرانه وی را بیابید.
  • به فرد بفهمانید که با هر رفتار خشونت آمیز، خود را از شما و دیگران بیشتر دور می کند.
  • از فرد پرخاشگر بخواهید رفتار مطلوبی برای خود در نظر بگیرد و فهرستی از رفتارهای مناسب را در کوتاه مدت اجرا نماید.
  • با فرد قرارداد رفتاری ببندید تا رفتارهای مطلوب را بیشتر بیان کند و انجام دهد و مداوم در مورد آن به او گوش زد کنید و در مورد رفتارهای نامطلوب با وی مقابله کنید.

 

نتیجه گیری

به طور کلی خشونت و پرخاشگری بیشتر عامل بیرونی دارد و فقط در موارد خاص به علل درونی مربوط می شود. خانواده در درجه اول، بایستی محرک های محیطی را که باعث تحریک خشم و ایجاد خشونت در فرد می شود را شناسایی و سپس برای رفع آن به کمک روانشناسان و متخصصان اقدام نمایند.

مطالعاتی چند که در زمینه پرخاشگری انجام گرفته شده:

  •  اولین مقاله، با عنوان «بررسي تأثير مداخله (نظارت) در تماشاي خشونت تلويزيوني بر پرخاشگري پسران ۱۱ـ ۹ ساله»، حاصل مطالعه‌اي است که با طرح آزمايشي عاملي صورت گرفته است. براي انجام اين آزمايش، طي دوازده جلسه نيم ساعته، کارتوني خشونت‌آميز همراه با عامل سه سبک مداخله فعال، محدودکننده و انفعالي (و با توجه به متغير پايگاه اجتماعي‌ـ اقتصادي) براي کودکان به نمايش گذاشته شد. نتايج پژوهش نشان داد هرچند ميزان پرخاشگري کلي کودکان در پايان دوازده جلسه تماشاي کارتون‌هاي خشونت‌آميز تغيير نکرده است اما اعمال روش‌هاي آزمايشي مداخله در تماشاي کارتون‌هاي خشونت‌آميز (فعال‌کننده و محدودکننده) توانسته است در ميزان تأثيرپذيري کودکان از تماشاي اين نوع کارتون‌ها، تغييراتي ايجاد کند.
  • دومين مقاله با عنوان «رابطه رفتار والدين و پايگاه اجتماعي‌ـ اقتصادي با تماشاي خشونت تلويزيوني و تأييد و توسل به آن در کودکان» برگرفته از پژوهشي پيمايشي است که بر روي نمونه‌اي ۱۰۱۶ نفري از ميان دانش‌آموزان دختر و پسر پايه چهارم و پنجم ابتدايي کليه نواحي آموزش و پرورش شهر تهران، انجام شده است. در اين پيمايش رابطه بين پايگاه اجتماعي‌ـ اقتصادي و تماشاي خشونت تلويزيوني با رفتار خشونت‌آميز کودکان بررسي شده و تأثير رفتار خشونت‌آميز والدين بر توسل کودکان به خشونت مورد مطالعه قرار گرفته است. نتايج نشان مي‌دهند کودکاني که در معرض رفتار خشونت‌آميز والدين قرار مي‌گيرند، بيشتر از ديگر کودکان به خشونت متوسل مي‌شوند و به تماشاي خشونت تلويزيوني تمايل بيشتري دارند.
  • عنوان سومين مقاله « اثرات خشونت تلويزيوني بر بينندگان و عوامل مؤثر بر آن» مي‌باشد. در اين مقاله با استفاده از پژوهش‌هاي انجام‌شده در زمينه‌ متغيرهاي تعديل‌کننده و واسطه‌اي به بررسي اثرات تماشاي برنامه‌هاي خشونت‌آميز تلويزيوني بر پرخاشگري بينندگان، پرداخته شده است. در اين مقاله تلاش شده است تا با استفاده از متغيرهاي اثرگذار و ميانجي مانند ماهيت مهاجم و قرباني، انگيزه خشونت، وسعت و بي‌پردگي خشونت، واقع‌گرايي و … راهکارهايي براي به حداقل رساندن آثار سوم نمايش خشونت در برنامه‌هاي تلويزيون ارائه شود.
  • مقاله چهارم با عنوان «بررسي تأثير تماشاي کارتون‌هاي خشونت‌آميز بر ميزان پرخاشگري نوجوانان» برگرفته از پژوهشي است که در سال ۱۳۸۶ در مرکز تحقيقات صداوسيما انجام شده است. در اين پژوهش فيلم سينمايي کارتوني نجات کودکان به مدت صد دقيقه بر روي ۵۲ نفر از نوجوانان پسر کلاس دوم راهنمايي نمايش داده شد و متغيرهاي ترتيب تولد، تعداد خواهران و برادران و طبقه اجتماعي‌‌ـ اقتصادي نيز مورد بررسي قرار گرفتند. نتايج اين پژوهش نشان مي‌دهد که تماشاي کارتون خشونت‌آميز بر پرخاشگري فيزيکي آزمودني‌ها مؤثر بوده است.
  • پنجمين مقاله در مورد «پژوهش‌هاي جديد در باب رسانه و خشونت» است. در اين مقاله پس از تعريف خشونت ساختگي و تمايز ميان آن و خشونت واقعي و بيان نظريه‌هاي اصلي موجود در مورد تأثيرات نمايش خشونت، به بررسي برخي از پژوهش‌هاي صورت گرفته درباره تأثيرات نمايش خشونت ساختگي پرداخته شده است. آنچه جمع‌بندي نتايج پژوهش‌هاي گوناگون در اين مقاله نشان مي‌دهد اين است که رسانه در صورتي مي‌تواند سبب عملي خشونت‌آميز شود که زمينه‌هاي اجتماعي مناسب فراهم باشد.
  • در مقاله ششم با عنوان «بازي‌هاي رايانه‌اي و خشونت» به جنس، سن، پايگاه اجتماعي‌ـ اقتصادي و ويژگي‌هاي شخصيتي افراد، به عنوان عوامل مؤثر بر تأثيرپذيري خشونت از بازي‌هاي رايانه‌اي خشن، اشاره شده است. نويسنده پس از توضيح کوتاهي درباره سيستم کنوني اعمال محدوديت و رده‌بندي بازي‌هاي رايانه‌اي، انجام پژوهش‌هاي بيشتر در باب اين نوع بازي‌ها و تأثير نتايج آنها بر ساخت و توليد انواع بازي‌هاي رايانه‌اي را ضروري دانسته و پيشنهاد‌هايي براي کاهش اثرات خشونت‌بار بازي‌هاي خشن رايانه‌اي بر کودکان و نوجوانان، ارائه مي‌کند.
  • مقاله هفتم با عنوان «بررسي رابطه خشونت واقعي و خشونت تلويزيوني در برنامه‌هاي تلويزيون ايالات متحده» به بررسي پژوهش‌هاي گوناگون درباره برنامه‌هاي خشونت‌آميز تلويزيون امريکا و تأثير آن بر بروز رفتارهاي خشونت‌آميز مخاطبان در زندگي واقعي آنان، مي‌پردازد. نتايج اين بررسي نشان مي‌دهد که ميان خشونت ساختگي به نمايش درآمده در برنامه‌هاي تلويزيوني امريکا و خشونت واقعي در جامعه امريکا همبستگي وجود دارد. درواقع قرار گرفتن مداوم در برابر خشونت برنامه‌هاي تلويزيوني، حتي اگر به‌طور مستقيم به اقدامات خشونت‌آميز و مخرب در بين مردم منجر نشود، دست‌کم انگيزه خشونت را در بين آنها فراهم مي‌آورد.
  • مقاله هشتم به نقد کتاب «خشونت رسانه‌اي و پرخاشگري»، نوشته تام گرايمز، جيمز اندرسون و لوري برگن اختصاص دارد. منتقد پس از معرفي کتاب به برخي نکات قوت و ضعف اين اثر اشاره کرده است. او فقدان نگاه، بينش و يافته‌اي نو در اين کتاب، لحن اقناعي نويسندگان و شفاف نبودن جايگاه و موضع آنها در سراسر کتاب را از نقاط ضعف اين اثر مي‌داند و به فوائد مطالعه کتاب (دست‌کم براي دانشجويان علاقه‌مند) به عنوان وجه مثبت آن مي‌نگرد.
  • در سال ۱۳۸۲ م‍‍ژگان عارفي و اصغر رضويه نيز در مجله دانش و پژوهش در روانشناشي، شماره ۱۶ به بررسي رابطه پرخاشگري آشكار و ارتباطي با سازگاري عاطفي ـ اجتماعي در سطح دانش آموزان استان اصفهان پرداختند.
  • عليرضا محسني و محمد مهدي رحمتي در سال ۱۳۸۱ مقاله اي با عنوان سيري در مفاهيم و نظريه هاي خشونت، پرخاش و پرخاشگري به منظور ساخت و ارائه يك مدل علّي ـ توصيفي در مجله علوم اجتماعي شماره ۱۹ به چاپ رسانيدند كه به بررسي پرخاشگري در سطح خانواده پرداخته است.
  • ابوالقاسم بشيري در سال ۱۳۷۹ در مجله معرفت شماره ۳۸ مقاله اي با عنوان نگاهي به پرخاشگري نوجوانان به چاپ رسانيده كه در آن به انواع گوناگون پرخاشگري در سنين نوجواني پرداخته است.
  • در سال ۱۳۸۶ مريم فاتحي زاده و زهرا آذربان و احمد احمدي مقاله اي را با عنوان رفتار درماني خشم در فصل نامه تازه هاي روان درماني شماره ۴۵ و ۴۶ به چاپ رسانيدند.
  • حميدرضا اكبري كيا و رسول غلامي در سال ۱۳۸۶ به بررسي ميزان پرخاشگري نوجوانان پرداخته و آن را در همان سال در مجله اصلاح و تربيت شماره ۶۷ به چاپ رسانيدند.
  • بايرام شهبازي در سال ۱۳۸۷ در مجله اصلاح و تربيت شماره ۷۲ مقاله اي با عنوان پرخاشگري به چاپ رسانيد كه به مسائل خشونت در كودكان و نوجوانان پرداخته است.
  • محمد كاظم واعظ در سال ۱۳۸۴ در مجله رشد آموزش تربيت بدني شماره ۱۷ مقاله اي با عنوان تمرين كنترل پرخاشگري پرداخت كه راه هاي كنترل خشم را مورد بررسي قرار داده است.
  • شكوه تقديسيان در سال ۱۳۷۳ در مجله رشد معلم شماره ۱۰۷مقاله اي با عنوان پرخاشگري نگاهي از روزنه را به چاپ رسانيده است.
  • طاهر فتحي و فرشته غيابي در سال ۱۳۷۳ در شماره ۱۷۶ مجله پيوند مطلبي با عنوان ناسازگاري هاي پرخاشگري كودكان مقاله اي براي پرخاشگري كودكان به رشته تحرير درآورده است.
  • اسماعيل نساجي زواره در سال ۱۳۸۵ در مجله پيوند شماره ۳۲۸ مقاله خانواده و پرخاشگري فرزندان را به رشته تحرير درآورده است.
  • موريس در ۲۲ آپريل ۲۰۰۹ در مورد اثرات پرخاشگري در خانواده ها در سانديه گوي آمريكا دست به پژوهش هايي زد و توانست آمار دقيقي از اين اثرات در خانواده ها را بدست آورده و مورد قياس قرار دهيد با خانواده هاي بدون پرخاشگري.
  • ارنسون، الیوت.(۱۳۸۶). روانشناسی اجتماعی. ترجمه حسین شکرکن. تهران. نشر رشد.
  • اکبری، ابوالقاسم.(۱۳۸۱). مشکلات نوجوانان و جوانان. چاپ دوم. تهران. نشر ساوالان.
  • بدارلوک، دزیل ژوزه و لامارش لوک.(۱۳۸۴). روانشناسی اجتماعی. ترجمه حمزه گنجی. تهران. نشر ساوالان.
  • باقري، علي.(۱۳۸۶). خشونت اجتماعي در ايران. نشر انديشه. تهران.
  • سجاد، حمید.(۱۳۸۷). پرخاشگری و عصبانیت. انتشارات مدرسه.تهران.
  • سجاد، حمید.(۱۳۸۶). رفتار خشونت آمیز مسری است. روزنامه همشهری. شماره ۶۸۶۵ .
  • عزیزی، محسن.(۱۳۸۶). مدیریت پرخاشگری. تهران. نشر مشاور.
  • کریمی، یوسف.(۱۳۸۰). روانشناسی اجتماعی. تهران. نشر ارسباران.
  • گروه نویسندگان.(۱۳۸۲). روانشناسی اجتماعی. نشر پژوهشکده حوزه و دانشگاه.
  • نلسون، ریتاولکس، الن سی، ایزارائل.(۱۳۷۹). اختلالات رفتاری کودکان. ترجمه محمدتقی منشی طوسی. چاپ چهارم. مشهد. انتشارات آستان قدس رضوی.
  • نوابی نژاد، شکوه.(۱۳۷۳). رفتارهای بهنجار و نابهنجار کودکان و راه های پیشگیری و درمان. تهران. انتشارات انجمن اولیاء و مربیان.

Ÿ www. Parkhashgari.com

Ÿ www. Mohsenazizi.blogfa.com

Ÿ www. Aggressiveness.com

Ÿ www. Googel.com

 www.Seemorgh.com Ÿ

  1. AGGRESSIVENESS

    وب سایت روانشناسی صنعتی و سازمانی

    استفاده از مطلب فوق در دیگر سایت های اینترنتی مجاز و مورد تایید مدیر سایت نمی باشد.

    خواهشمند است رعایت امانت بفرمایید. سپاسگذاریم…

,

هوش و تعاریف هوش

هوش[۱]

کلمه هوش به همان قدمت وجود انسان است و به طور سمبلیک با مهارت های تفکر که اشخاص را از یکدیگر متمایز می کند، در ارتباط است و مهمتر از همه، یک پیش بینی کننده سازگاری زندگی در اجتماع می باشد (آنیماساهان[۲]، ۲۰۱۰: ۱۲۱). در مورد هوش تعاریف متعددی ارائه شده است که بخشی از آنها را به صورت زیر بیان می کنیم:

فرهنگ لغت وبستر؛ «هوش شامل توانایی فهمیدن، به کار بردن دانش ماهرانه، نتیجه را مورد استفاده قرار دادن و محیط شخص را زیر نفوذ خود در آوردن تعریف می شود» (به نقل از عبدالله زاده و دیگران، ۱۳۸۸: ۳۳). استرنبرگ هوش را اینچنین تعریف کرده است: «هوش توانایی ذهنی است که برای انتخاب، انطباق و شکل دهی محتوای محیطی ضروری است. استرنبرگ مدلی ۳ بخشی را پیشنهاد می کند:

هوش آکادمیک: توسط تست های کلاسیک ضریب هوشی(IQ) اندازه گیری می شود.

هوش عملی: از طریق گردآوری دانش ضمنی برای حل مسائل روزانه رشد می یابد.

هوش خلاق: نشان دهنده توانایی های ترکیبی است، به گونه ای که افراد مشکلات را به شیوه ای نو و بدیع ببینند و تفکر به شیوه متداول را کنار بگذارند.

پیاژه(۱۹۶۰)، بیان کرد که هوش عبارت است از حالت تعادلی کلیه استعدادهای سازشی پی در پی، از نوع حسی، حرکتی، نیروهای شناختی و اکتسابی، همچنین کلیه تبادلات جذبی و انطباقی که بین جسم و محیط صورت می گیرد، اما از دید گاردنر، هوش رفتار حل مسئله انطباقی است که در راستای تسهیل اهداف کاربردی و رشد سازگارانه جهت گیری شده است، گاردنر، هوش را مجموعه توانایی هایی می داند که برای حل مسئله و ایجاد خروجی های جدید به کار می رود. در مجموع، هوش عموما موجب سازگاری فرد با محیط می شود و روش های مقابله با مشکلات را در اختیار او قرار می دهد. همچنین، توانایی شناخت مسئله، ارائه راه حل برای مسائل پیشنهادی و کشف روش های کارآمد حل مسائل از ویژگی های افراد باهوش است.

طبق نظر استرنبرگ[۳]، هوش، شامل توانایی های ذهنی مورد نیاز، برای تغییر یا تطبیق با محیط فرد می باشد. طبق این تعریف، فردی که در مدرسه نمرات خوبی دریافت می کند، باهوش است؛ ولی آیا دست فروش خوبی هم خواهد بود؟ (دوبرین، ۱۳۷۸: ۶۶-۶۷).

به اعتقاد مایر(۲۰۰۰) انواع هوش ها، عملکرد ذهنی انسان را منعکس می کند و نشان دهنده مجموعه ای از توانایی ها هستند. از جمله: تعریف مسئله، ایجاد استراژدی هایی برای حل مسئله و اختصاص دادن منابع برای حل آن.»

به عقیده نازل (۲۰۰۴) هوش عبارتست از: رفتارهای حل مسئله به شیوه ای انطباقی که جهتگیری آن به سوی اهداف عملی است، به گونه ای که باعث افزایش میزان انطباق پذیری فرد می شود. رفتار های انطباقی، تضادهای درونی را کاهش می دهد. این تعریف مستلزم غلبه بر موانع و حل مسائل در راستای دستیابی به اهداف می باشد.

چامپگن(۲۰۰۶) هوش را به عنوان توانایی جمع آوری و تجزیه و تحلیل اطلاعات تعریف کرده است. وی هوش را دارای فرایندی ۵ مرحله ای که به ترتیب عبارتند از: برنامه ریزی، جمع آوری، پردازش، تجزیه و تحلیل و توزیع اطلاعات می داند، که این ۵ مرحله را به طور گردشی به نام «مدار اطلاعات» نامیده است.(چامپگن، ۲۰۰۶: ۴).

ای. جی. بورینگ(۱۹۲۳) هوش را اینچنین تعریف کرده است: « هر آنچه که آزمون هوش اندازه گیری می کند، هوش است».(مک کلینتک، ۲۰۰۵: ۴).

کینگ(۲۰۰۸) اعتقاد دارد که هوش باید (۱) شامل مجموعه ای از توانایی های ذهنی مرتبط (جدای از رفتار، تجزیه و …) باشد، (۲) در طول عمر توسعه یاید، (۳) تسهیل انطباق و حل مشکل در شرایط ویژه، (۴) به فرد اجازه بدهد که بطور انتزاعی استدلال کرده و قضاوت مناسب را بیان کند و (۵) اجزاء یا بنیادزیست شناختی مغز را نشان دهد.(کینگ، ۲۰۰۸: ۳۷-۳۸).

با توجه به آنچه که گفته شد، هوش را می توان توانایی شناخت دقیق نسبت به خویش(توانایی ها و استعدادها)، محیط و شناخت دقیق مشکلات و انطباق مناسب خود با شرایط در حال تغییر، تعریف کرد. به طوری که هوش را می توان توانایی انسان در سازگاری با سیستم های پیرامون خود برای رشد و تعالی ابعاد وجودی خویش دانست.

ماهیت هوش

در این بخش به بیانات اکاشا، مک کلینتگ(۲۰۰۵) و کینگ(۲۰۰۸) می پردازیم:

این بحث را در ابتدا با چگونگی ساختار ذهن آدمی شروع می کنیم. مطابق یک دیدگاه، ذهن انسان یک «وسیله چند منظوره حل مسئله» است. بر این اساس ذهن واجد یک مجموعه مهارت های عام و کلی حل مسئله یا، به عبارت دیگر، واجد «هوش عمومی» است. ذهن برای انجام دادنکارهای متفاوت و در عین حال بی شمار، از این مهارت های عام استفاده می کند. بنابراین فرق نمی کند که فرد مشغول تیله شماری است، یا دارد تصمیم می گیرد که در کدام رستوران غذا بخورد، یا سرگرم یادگیری زبان خارجی است. در همه این موارد مجموعه واحدی از توانایی های شناختی دخالت دارند و این فعالیت ها نتیجه کاربردهای مختلف همان هوش عمومی آدمی است. اما دیدگاه رقیبی وجود دارد که بر وفق آن، ذهن بشر مشتمل بر شماری نظام های فرعی تخصیص یافته است که به آنها پیمانه می گویند. هریک از این پیمانه ها طوری ساخته شده است که فقط کارهای محدودی می تواند انجام دهد و خارج از آن محدوده کار دیگری از آن ساخته نیست. به این می گویند فرضیه پیمانه ای بودن ذهن. برای مثال، بسیاری معتقدند که برای فراگیری زبان، پیمانه خاصی وجود دارد. منشا این نظر کارهای نوام چامسکی زبان شناس است.(اکاشا، ۱۳۸۸: ۱۵۳). بعد ها جری فودور(۱۹۸۳) کتابی به نام «پیمانه ای بودن ذهن» منتشر کرد. این کتاب اولا مشتمل است بر شرحی بسیار روشن درباره معنای دقیق پیمانه ثانیا در بردارنده برخی فرضیات جالب توجه است در این باب که کدام توانایی های شناختی پیمانه ای است و کدام نیست. فودر فائل است که پیمانه های ذهن شماری صفت ممیزه دارند از میان آنها سه صفت از همه مهم ترند: ۱) آنها قلمرو ویژه اند، ۲) عملکردشان جبری است، ۳) محدودیت اطلاعاتی دارند. دستگاهای شناختی غیر پیمانه ای دارای هیچ یک از این صفات نیستند، سپس فودور ادعا می کند که ذهن انسان نه به تمامی بلکه تا حدی پیمانه ای است، بدین معنی که ما انسان ها برخی از کارهای شناختی مان را با پیمانه های اختصاصی و برخی دیگر را با «هوش عمومی» انجام می دهیم(اکاشا، ۱۳۸۸:۱۵۶).

در ادامه به بیان مک کلینتگ(۲۰۰۵) که به جمع بندی ۳ مدل از هوش پرداخته، می پردازیم:

بر طبق نظر اسپیرمن هوش شامل دو عامل G و S است. اشاره به هوش عمومی داشته و در هر حالتی از فرایندهای ذهنی یافت می شود. هوش عمومی در همه انواع توانایی ها و فعالیت ها به عنوان هوش بنیادی وجود دارد. در مقابل هوش عمومی، هوش اختصاصی وجود دارد که اشاره به توانایی های خاص برای وظایف مشخص دارد. برای مثال، شخصی که در هوش موسیقیایی دارای استعداد است، توانایی هوش خاصی در آن زمینه دارد، بنابراین دارای هوش اختصاصی قوی تری نسبت به فردی که در زمینه موسیقی استعداد ندارد، می باشد. امروزه این مدل سلسله مراتبی هوش بیشتر مورد تعبیر قرار می گیرد. این مدل بیان می کندکه هوش، در هرمی قرار دارد که در قسمت پایینی هرم، هوش عمومی قرار دارد و در راس آن هوش اختصاصی. مدل سلسله مراتبی هوش بطور گسترده ای در دهه ۱۹۹۰-۲۰۰۰ مورد پذیرش قرار گرفته استو در اخرین مدل، بر طبق نظر استرنبرگ هوش شامل ۳ ویژگی است، که عبارتند از: دارا بودن دانش، توانایی استفاده از فرایند اطلاعات برای استدلال واقعیات و توانایی بکارگیری آن استدلال ها، بطور تطبیقی در محیط های مختلف.(مک کلینتگ، ۲۰۰۵: ۳).

نظریه سیالی و تبلوری هوش

یکی از نظریه های طراز اول درباره هوش، نظریه سیالی تبلوری هوش است که توسط رایموند کاتل و بعدها به طور کاملتر توسط شاگردش جان هورن تکمیل شد. امروزه این نظریه به نام تئوری هوش کاتل- هورن مشهور است و بیان می کند که هوش عمومی یک سازه تک بعدی نیست، بلکه نسبتا ترکیب بیش از ۱۰۰ نوع توانایی ذهنی متفاوت می باشد. این توانایی ها در افراد مختلف با درجات متفاوت ظاهر شده و هوش های مختلف در انواع و سطوح مختلف را نتیجه می دهد. هورن و کاتل این توانایی ها  را در دو طبقه سیال و تبلوری تقسیم بندی کردند. توانایی های سیال شامل توانایی های حل مسئله، انعطاف پذیری، تفکر، استدلال انتزاعی و رمز گذاری حافظه کوتاه مدت است. توانایی سیال مشابه هوش A هب[۴] است، که توان زیستی شخص، مستقل از نیروهای محیطی را تعریف می کند. هوش سیال را می توان به عنوان مجموعه ای از توانایی های ذهنی دانست که زمانی بکار گرفته می شود که شخص نمی داند دقیقا چه کاری انجام بدهد.

هوش متبلور نتیجه تحصیلات و نیروهای فرهنگی(محیطی) است. اگر چه هوش متبلور کاملا قابل مقایسه با هوش نوع B هب نیست، چرا که هب تاثیرات محیطی را به طور کلی در این نوع هوش نادیده گرفته است. تقریبا این نوع هوش نتیجه این نوع از یادگییر استکه فرد در محیط دانشگاهی و فرهنگی کسب کرده است. این نوع هوش را می توان به وسیله آزمون های دانش عمومی، لغت و یا دیگر مهارت های اکتسابی اندازه گیری کرد. در حالیکه هوش سیال اصولا توسط تاثیرات فیزیولوژیکی تحت تاثیر قرار می گیرد، هوش متبلور توسط انگیزش، عوامل شخصیتی و فرصت های زندگی فرد مورد تاثیر واقع می شود. تعدادی تحقیقات همبستگی معنا داری بین هوش سیال و هوش متبلور را یافته اند. دانکن، بورگس، امزلی اثبات کردند که هوش سیال شدیدا با نظریه G اسپیرمن[۵] مرتبط است ، که از استدلال اصلی هورن و کاتل حمایت می کند. همینطور که این هوش در سلسله مراتب بالاتر از هوش متبلور قرار می گیرد. امروزه هوش های سیال و متبلور برای آزمون هوش سنتی مورد استفاده قرار می گیرند.

تئوری سه گانه هوش انسان [۶]

در سال ۱۹۸۸، استرنبرگ[۷] نظریه هوش سه گانه را درباره هوش انسان ارائه کرد، که در آن به طور موفقیت آمیز بین همبستگی سه مجموعه توانایی اساسی، تعادل برقرار کرد. این سه توانایی عبارتند از: تحلیلی، خلاق و کاربردی. توانایی تحلیلی فرد را قادر به ارزیابی، مقایسه و تحلیل قسمت های مختلف اطلاعات با هم، می سازد. از طرف دیگر، توانایی خلاق فرد را قادر به خلق یا ارائه ایده های جدید و کشف مفاهیم جدید می کند. توانایی کاربردی به افراد اجازه می دهد تا اطلاعاتی که در محیط های گوناگون یاد گرفته اند، بکار بگیرند. پس موفقیت در آن است که توانایی فرد در قوی تر کردن هر یک از این مجموعه توانایی ها برای پوشش کردن هر نوع ضعفی بکار گرفته می شوند.

کلمه هوش به همان قدمت وجود انسان است و به طور سمبلیک با مهارت های تفکر که اشخاص را از یکدیگر متمایز می کند، در ارتباط است و مهمتر از همه، یک پیش بینی کننده سازگاری زندگی در اجتماع می باشد.(آنیماساهان[۸]، ۲۰۱۰: ۱۲۱). توانایی ذهنی[۹] یا هوش، یکی از تفاوت های مهم میان افراد است که بر روی عملکرد شغلی تاثیر می گذارد.(دوبرین، ۱۳۸۷: ۶۶).

سطح بالاتر قدرت هوش، انسان را از دیگر حیوانات بر روی زمین متمایز می کند. این موضوع مورد علاقه روانشناسان برای تحقیقان بیشتر بوده است. آنها آزمون های IQ را برای تعریف و اندازه گیری قدرت هوش افراد خلق کردند.(جاین و پاروهیت، ۲۰۰۶: ۲۲۸). دیدگاهی که «هوش، شامل بسیاری از توانایی های مختلف است» به وسیله گرایش های رایج در عصب شناسی و روان شناختی مورد حمایت قرار گرفته است.(عبدالله زاده، باقر پور، بوژ مهرانیو لطفی، ۱۳۸۸: ۳۳).

مفهوم ضریب هوشی[۱۰] (IQ) کمتر از صد سال است که مورد توجه قرار گرفته است. اولین آزمایش ها در اربتاط با اندازه گیری هوش در ابتدای قرن ۲۰ صورت پذیرفت. بعضی از اولین تحقیقات بسیار عجیب بود: آنها زمان حرکت زانو را به عنوان عکس العمل صحیح، به معنای با هوشی و زیرکی می دانستند، یعنی هر اندازه زانوی فرد عکس العمل سریع تری نشان می داد، آن فرد باهوش تر شناخته می شد.

با این وجود، یک روان شناس فرانسوی به نام «آلفرد باینت[۱۱]» روش های علمی را برای اندازه گیری هوش به کار برد. او تست های استاندارد کلامی و عددی را طراحی کرد. تست های وی به مدت ۶۰ سال مورد استفاده قرار گرفت و نقدی بر تست های او وارد نشد.

آزمون باینت به این منظور طراحی شده بود که نظام آموزش و پرورش فرانسه بتواند کودک کم توان یا کند ذهن را شناسایی کند و به آنها تعلیمات ویژه ای را ارائه دهد. با این حال با گذشت زمان به ویژه زمانی که این آزمون به انگلیسی ترجمه و در ایالات متحده به کار گرفته شد توجه مسئولین روی این نکته متمرکز شد که هوش همه کودکان اندازه گیری شود.

تهیه معیار ها و وسایل اندازه گیری هوش مورد توجه قرار گرفت و چنین آزمونی گسترش یافت. از آنجا که نمره هوش در روش باینت از تقسیم سنی عقل بر سن تقویمی بدست می آمد، نمره حاصل به ضریب هوشی یا IQ معروف شد.(ساغروانی، ۱۳۸۸: ۱۴-۱۵). اما، اثبات شد که برای اندازه گیری طیف وسیع هوش ناکافی است.(جاین و پاروهیت، ۲۰۰۶: ۲۲۸).

از زمان اجرای آزمون های IQ تا به حال، IQ افراد را نیز برای تعیین شایستگی و استخدام آنان در سازمان یا دوره تحصیلی اندازه می گفتند. روانشناسان ناتوانی رسیدن به دانشگاه های را به درجه IQ یا نمره های SAT (آزمون ورودی دانشگاه ها) مرتبط می دانند، با این حال، پیش بینی می کنند که IQ فقط ۲۰% به عواملی که تعیین کننده موفقیت است کمک می کند، ولی ۸۰% را به نیروهای بیرونی نسبت می دهند.(عبدالله زاده و دیگران، ۱۳۸۸: ۳۹).

مباحثی که دانشمندان در خصوص آژمون های هوش بیان کرده اند به قرار زیر است:

سفسطه مادیت و وراثت: درجه هوش تعبیری از میزان هوش ذاتی بر شمرده شده و تاثیرات محیط بر هوش به هیچ انگاشته می شود.

محدودیت دامنه آزمون؛

تعصب، روشها و محیط آزمون: طرفداران نظریه تعصب در آزمون، از جمله اسپیرل[۱۲](۱۹۷۹) و فورشتین[۱۳](۱۹۸۰) معتقدند که روش های مبتنی بر فرهنگ آزمون و همچنین محیط آژمون بر برخی از فرهنگ ها و گروه های قوی تاثیری منفی بر جای می گذارد.

به دلایل ذکر شده پیشرفت های قابل ملاحظه ای در عرصه مطالعه هوش در جهت دوری از آزمون های هوش سنجی انجام گرفته که عمده هدف آنها کاهش ارزش گذاری صرف بر یک عامل (هوش) و توجه بیشتر به جنبه های محیطی در اجرای آنها است. تئوری های مذکور بیشتر بر پایه یک درک کلی از توانایی های شخصی و محیط او متمرکز است.

در گذشته سازمان ها به عنوان مجموعه ای از وظایف، محصولات، کارمندان و فرایندهای سوددهی به حساب می آمدند، اما اکنون سازمان ها سیستم هایی زنده هستند که مدیریت دانش را طراحی کرده اند.

بنابراین سازمان یک سیستم زنده است و برای ادامه حیات لازم است که به طور مداوم اطلاعاتی را کسب کند، آنها را پردازش نموده و در واقع نیاز برای اتخاذ تصمیمات مناسب و سریع از آنها استفاده نماید. اندازه گیری قابلیت یادگیری درک و تفکر منطقی یک سازمان برای ارزیابی و بهبود عملکرد آنها یک ضرورت است.

سندرسون معتقد است موتور حرکت تغییرات جهانی، ظهور قدرت فکری در برابر قدرت منابع مادی خواهد بود. نظریه جدید مزیت رقابتی بیش از آنکه بر پایه منابع عددی استوار باشد، بر پایه قدرت ذهن استوار است. دانش همواره در موفقیت سازمان مهم بوده است.

دراکر خبر از ایجاد نوع جدیدی از سازمان ها می دهد که در آنها به جای قدرت بازو، قدرت ذهن حاکمیت دارد.

در کشورهای توسعه یافته، سازمان از کار یا اشیا به سمت کار با فکر پیش رفته اند. حیات امروزی سازمان ها به داده ها، اطلاعات و دانشی است که بکار می برند، نه به محصولی که تولید کنند و نه خدماتی که ارائه می نمایند.(السادات نسبی، ۱۳۸۸: ۶۶-۶۸).

انواع هوش:

ساده ترین و قابل فهم ترین تعریف هوش «توانایی تطبیق و برابرسازی با محیط است» و تطبیق با محیط یعنی فراست، توانایی اندیشیدن و رسیدن به شناخت، درک مشکل و نیاز همه جانداران برای بودن و زنده ماندن می توانند خودشان را با محیط اطراف خود تطبیق دهند.(رؤوف، ۱۳۸۹: ۹۷). حال با این تعریف مختصر از هوش به بررسی انواه آن خواهیم پرداخت. در ابتدا به ارائه هوش چندگانه گاردنر می پردازیم:

گاردنر در کتاب خود با عنوان «حالت های ذهن» تئوری هوش چند گانه را ارائه داد، که در آن بیان می کند که هوش یک موجودیت مستقل و واحد نیست، بلکه حاوی هفت هوش اساسی مستقل می باشد. این هوش ها عبارتند از: هوش زبانی، ریاضی – منطقی، موزیکال، جسمی – حرکتی، فضایی، درون فردی و بین فردی. وی بیان کرد که تئوری اش بر مبنای «ظرفیت حسابی» می داندو اینچنین تعریف می کند: « ظرفیت پردازش نوع خاصی از اطلاعات، که از روان و جشم انسان سرچشمه می گیرد. هوش شامل توانایی حل مسئله یا سبک تولید که در جامعه و فرهنگ مهم تلقی می شود».

  • هوش جسمی و حرکتی: استعداد کنترل حرکات بدن و دستکاری ماهرانه اشیاء را هوش حرکتی می نامند. توانایی کنترل ماهرانه حرکات بدن در این افراد توانایی بیان خودشان است. آنها درک خوبی از حس تعادل و هماهنگی دست و چشم دارند و از طریق تعامل با فضای اطراف قادر به یادآوری اطلاعات هستند.
  • هوش میان فردی: بخشی از آن چیزی است که امروزه به هوش هیجانی معروف شده است. اولین بار توسط گاردنر بیان شد. هوش میان فردی توانایی برقراری ارتباط با دیگران و درک مطلوب آنهاست. این افراد سعی می کنند چیزها را از نقطه نظر انسان های دیگر ببینند تا بفهمند آنها چگونه می اندیشند و احساس می کنند.

آنها معمولا توانایی خارق العاده ای در درک احساسات، مقاصد و انگیزه ها دارند. این گروه سازمان دهنده خوبی هستند، هرچند بعضی اوقات به دخالت متوصل می شوند. آنها مهارت های کلامی و غیر کلامی با دیگران ارتباط برقرار می کنند.

  • هوش درون فردی: هوش درک کردن خود و استفاده از خودشناسی برای انتخاب هدف های زندگی است. کسانی که هوش درون فردی دارند بسیار مستقل و خودگرا هستند. آنها ریز و درشت عیب ها و خوبی های خود را می دانند و تصویر کامل از خودشان در ذهن دارند.

این افراد سعی م یکنند احساسات درونی، رویاها، روابط با دیگران و نقاط قوت و ضعف خود را درک کنند. مهارت های آنها شامل: شناخت کامل روحی و روانی خود و استقلال عملکرد خویش است.

  • هوش تصویری یا فضایی: توانایی تجسم تقریبا هر چیزی حتی تجسم فکرها. یعنی اینکه وقتی به شما می گویند دموکراسی، بتوانید برای مفهوم دموکراسی یک تصویر ذهنی از آدم های یک جامعه دموکرات در ذهنتان بسازید. توانایی درک پدیدهای بصری، یاد گیرنده های دارای این نوع هوش، گرایش دارند که با تصاویر فکر کنند و برای بدست آوردن اطلاعات، نیاز به خلق یک تصویر ذهنی واضح دارند. آنها از نگاه کردن به نقشه ها، نمودارها، تصاویر و فیلم لذت می برند. مهارت های آنها شامل این مواردمی باشد: ساخت پازل، خواندن، استعاره ها و تمثیل های تصویری، دستکاری تصاویر، ساخت و تعمیر و طراحی وسائل علمی و تفسیر تصاویر.
  • هوش زبان شناختی یا کلامی: این هوش در واقع بخشی از همان چیزی است که میان عامه مردم هم به عنوان هوش پذیرفته شده است. داشتن اطلاعات عمومی زیاد، توانایی سخنوری و زبان بازی، توانای خوب خواندنو نوشتن، و در کل کسی که بتواند از زبان به بهترین نحوه استفاده کند. این یادگیرنده ها و مهارت های شنیداری تکامل یافته ای دارند و معمولا سخنورانه برجسته ای هستند.

آنها به جای تصاویر با کلمات فکر می کنند. مهارت های آنها شامل این موارد می باشد: گوش دادن، حرف زدن، قصه گفتن، تدریس، استفاده از طنز، درک غالب و معنای کلمات، یادآوری اطلاعات، قانع کردن دیگران در مورد نظراتشان و تحلیل کاربرد زبان.

  • هوش منطقی ریاضی: انگار کسانی که اصطلاح «دو دو تا چهار تا کردن» را به وجود آوردند، ناخودآگاه می دانستند بین منطقی بودن و ریاضی دانستن یک رابطه ای است. کسانی که هوش منطقی – ریاضی بالایی دارند هم در عملیات ریاضی بهترند و هم قدرت استدلال قوی تری دارند. در تست های معمولی هوش، این نوع هوش سنجیده می شود. این گروه از افراد توانایی استفاده از استدلال منطق و اعداد را دارند. این یادگیرنده ها به صورت مفهومی با استفاده از الگوهای عددی و منطقی فکر می کنند و از این طریق بین اطلاعات مختلف رابطه برقرار می کنند. آنها همواره در مورد دنیای اطرافشان کنجکاوند. مهارت های آنها شامل: حل مساله، تقسیم و طبقه بندی اطلاعات، کار با مفاهیم انتزاعی، به کار گیری زنجیر طولانی استدلال برای پیشرفت، انجام آزمایش های کنترل شده، کنجکاوی در پدیده های طبیعی، انجام محاسبات پیچیده ریاضی و کار با اشکال هندسی. رشته شغلی مورد علاقه آنها مهندسی، برنامه نویسی، پژوهشگری و حسابداری است.
  • هوش موسیقیایی ریتمیک: کسی که به زیر و بم آهنگ ها، ریتم ها و تن صداها حساس است، مطمئنا از هوش موسیقیایی برخوردار است. آنها با استفاده از صداها، ریتم ها و الگوهای موسیقی فکر می کنند و به صداهای محیطی بسیار حساسند. مهارتشان عمل به فعالیت های مرتبط با موسیقی است.(کینگ، ۲۰۰۸: ۲۷-۲۹).
  • هوش طبیعت گرا: پس از ده سال بررسی و مشورت گاردنر بالاخره هشتمین هوش را در لیست هوش های خود جای داد. هوش طبیعت گرا انسان را قادر به تشخیص، طبقه بندی و لذت از موجودات(مثل گیاهان، جانوران، کوهستان و آرایش ابرها) طبیعت می سازد. این توانایی ها محدود معین به یک نگرش خاص نبوده، بلکه می توانند بر مبنای هر یک از حواس(پنجگانه) باشند. مانند شنوایی که می توان لذت بردن از صدای پرندگان را در این طبقه جای داد. گاردنر پیشنهاد می کند که در کشورهای توسعه یافته، توانایی طبیعت گرا حالت منحصر به فردی دارد که فرهنگ مصرف کنندگان بر مبنای هوش طبیعت گرا است، خرید فرد از یک سوپر مارکت یا خرید یک مدل خاص ماشین از میان دیگر مدل ها می توان مثالی برای این طبقه دانست.
  • هوش اخلاقی[۱۴]: اخیرا اصطلاح جدیدی با عنوان «هوش اخلاقی» توسط بوربا[۱۵](۲۰۰۵) در روانشناسی وارد شده. وی هوش اخلاقی را «ظرفیت و توانایی درک درست از خلاف، نداشتن اعتقادات اخلاقی قوی و عمل به آنها و رفتار در جهت صحیح و درست تعریف می کند». که چهار اصل از هوش اخلاقی برای موفقیت مداوم سازمانی و شخصی ضروری است: ۱٫ درستکاری: یعنی ایجاد هماهنگی بین آنچه به آن معتقدیم و آنچه که به آن عمل می کنیم. آنجام آنچه که می دانیم درست است و گفتن حرف راست در تمام زمان ها؛ ۲٫ مسئولیت پذیری: کسی که هوش اخلاقی بالایی دارد، مسئولیت اعمال خود و پیامدهای آن اعمال، هم چنین اشتباهات و شکست های خود را نیز می پذیرد؛ ۳٫ دلسوزی: توجه به دیگران که دارای تاثیر متقابل است. اگر نسبت به دیگرن مهربان و دلسوز باشیم، آنان نیز موقع نیاز با ما همدردی می کنند؛ ۴٫ بخشش: آگاهی از عیوب و اشتباهات خود و دیگران و بخشیدن خود و دیگران.(سیادت، مختاری پور و کاظمی، ۱۳۸۸: ۶۱).

گارنر(۱۹۹۷-۱۹۹۹) هوش اخلاقی را به عنوان نامزد بالقوه در مدل خود جای داد. اگر چه او اظهار تردید کرده است که آیا می توان مرز و حوزه اخلاق را از دیگر حوزه ها مشخص کرد و هوش اخلاقی را دارای حوزه ای مجزا دانست؟ بر طبق گفته گاردنر(۱۹۹۹) حوزه اخلاق مربوط به آن قوانین، رفتارها و نگرش هاستکه تقدیس زندگی(به ویژه) تقدیس زندگی بشر و در بسیاری حالات تقدیس دیگر موجودات زنده که بر روی زمین ساکن هستند، را حکومت می کند. او بعدها ادعا کرد اخلاقیات بیشتر یک موضوع و خصوصیت شخصی است تا اینکه یک هوش باشد، بنابراین وجود آن را از لیست تئوری هوش چندگانه رد کرد.

۱۰-هوش وجودی: هوش وجودی را می توان پیش نیاز هوش معنوی دانست. بر مبنای گزارش ها، گاردنر(۱۹۹۳) یک سال مطالعات خود را صرف تحقیق بر روی ذاین زمینه کرد و به این نتیجه رسید که هوش معنوی نمی تواند هشتمین معیار باشد. با این وجود یک جنبه معنویت، کاندیدای احتمالی برای گارنر به نام «هوش وجودی» را اثبات کرد. او هوش وجودی را به عنوان «هوش سوالات بزرگ» تعریف کرد، که می توان آن را بر مبنای گرایش انسان برای اندیشیدن نسبت به سوالات بنیادی زندگی است. گاردنر(۱۹۹۳)ادعا کرد که هوش وجودی به طور منطقی به هشت هوش را رتبه بندی می کند و تاکید کرد که چنین موضوعاتی در هر فرهنگ و در هر بچه ای در دوران طفولیت میزان چنین سوالاتی افزایش می یابد. افراد با توانایی های وجودی استثنایی می توانند همه تاریخ، از جمله رهبران دینی و فیلسوفان را به خاطر بسپارند. با این حال، گاردنر برای قرر دادن هوش وجودی در لیست خود مردد بود و استدلال می کند که شواهد کمی مبنی بر امکان پذیری منطقه بندی مغز وجود دارد. اغلب نقل قول می شود که او می گوید حتی اگر چنین مدارکی پیدا شود، او عنوان «هوش هشت و نیم» چندگانه را انتخاب خواهد کرد.

۱۱-هوش عاطفی یا هیجانی:هوشعاطفی در جهت ارتقا و افزایش سازگاری اجتماعی می باشد. هوش عاطفی نخستین بار توسط سالوی و مایر در ۱۹۹۰ بیان شد. آنها هوش عاطفی را اینچنین تعریف کردند: «هوش عاطفی زیر مجموعه هوش اجتماعی است که توانایی کنترل احساسات خود و دیگران جهت تمایز قائل شدن بین آنها برای جهت دادن به فکر و عمل می باشد.

این هوش در طول تاریخ مصلحان و نخبگان اجتماعی را از نخبگان ملی جدا می سازد. هوش هیجانی بیانگر آن است که در روابط اجتماعی و در شرایط خاص چه عملی مناسب و چه عملی نامناسب است. هوش هیجانی نوعی استعداد عاطفی است که تعیین می کند از مهارت های خود چگونه به بهترین نحوه استفاده کنیم.(ییل دیریم[۱۶]، ۲۰۰۷: ۲۷۵).

۱۲- هوش تجاری: هوش تجاری یا هوش کسب و کار که قالب عمده تری را مانند استفاده های تجاری و غیر تجاری (نظامی و غیر نظامی) در بردارد، عبارت استاز بعد وسیعی از کاربردها و تکنولوژی برای جمع آوری داده و دانش جهت زایش پرس و جو در راستای آنالیز بنگاه برای اتخاذ تصمیمات تجاری دقیق و هوشمند. یک هوش تجاری بر اساس یک معماری بنگاه تشکیل شده است و در قالب پردازش تحلیلی بر خط (OLAP) به تحلیل داده های تجاری و اتخاذ تصمیات دقیق و هوشمند می پردازد. هوش تجاری، نه عنوان یک محصول و نه به عنوان یک سیستم، بلکه به عنوان بک معماری و رویکردی جدید مورد نظر است که البته شامل مجموعه ای از برنامه های کاربردی و تحلیلی است که به استنادپایگاه های داده عملیاتی و تحلیلی  به اخذ و کمک به تصمیم گیری برای فعالیت های هوشمند تجاری و کسب و کار می پردازند.(گلستانی، ۱۳۸۶: ۴۲).

۱۳- هوش مصنوعی: بی شک یکی از پرسش های جالب فلسفه نوین را «آلن- متیسون – تورینگ» فیلسوف، ریاضی دان، رمز شکن و دانشمند کامپیوتر انگلیسی در سال ۱۹۵۰ طی مقاله ای به نام «ماشین محاسباتی و هوشمندی» با عنوان «ایا ماشین می تواند فکر کند؟» مطرح کره و توضیح داد منظور او از ماشین، کامپیوتری است که می تواند محاسبات نرم افزاری مورد نیاز را انجام دهد تا ذهن مخاطبان را از پریشانی درباره ماهیت این ماشین برهاند. این نخستینباری بود که نوع بشر به توانایی فکر کردن کامپیوتر، می اندیشد و اگر چه خودش نتوانست به پاسخ قطعی این برسد اما برای یافتن پاسخ مناسب در آینده، یک راهبرد خلاقانه پیشنهاد کرد.(علیپور صدری، ۱۳۸۹: ۵).

۱۴- هوش فرهنگی: مفهوم هوش فرهنگی برای نخستین بار توسط ارلی و انگ[۱۷](۲۰۰۳)، از محققین دانشکده کسب و کار لندن مطرح شد. این دو، هوش فرهنگی را قابلیت یادگیری الگوهای جدید در تعاملات فرهنگی و ارائه پاسخ های رفتاری صحیح به این الگوها تعریف کردند. آنها معتقد بودند در مواجه موقعیت های فرهنگی جدید، به زحمت می توان علائم و نشانه های آشنایی یافت که بتوان از آنها در برقراری ارتباط سود جست. در این موارد، فرد باید با توجه به اطلاعات موجود یک چارچوب شناختی مشترک تدوین کند، حتی اگر این چارچوب درک کافی از رفتارها و هنجارهای محلی نداشته باشد تدوین چنین چارچوبی تنها از عهده کسانی بر می آید که از هوش فرهنگی بالایی برخوردار باشند.(نائیجی و عباسعلی زاده، ۱۳۸۶: ۲۰).

۱۵- هوش سازمانی: هلال[۱۸]، هوش سازمانی را حاصل عملکرد ۵ زیر سیستم شناختی می داند که عبارتنداز: ساختار سازمانی، فرهنگ، روابط ذی نفعان، مدیریت دانش و فرایندهای استراتژیک. البرخت هوش سازمانی را به عنوان استعداد و ظرفیت یک سازمان در حرکت قدرت ذهنی و تمرکز این قدرت ذهنی در رسیدن به رسالت سازمان تعریف می کند.

۱۶– هوش استراتژیک: هوش استراتژیک رهبران سازمانی، موجب به وجود آمدن هوشمندی رقابتی می شود. هوشمندی رقابتی، هنر جمع آوری، پردازش و ذخیره سازی اطلاعات استکه افراد تمام سطوح سازمان به فراخور نیاز خود به آن دسترسی دارند و به آنها کمک می کند که آینده خود را شکل دهند و در مقابل تهدیدهای رقابتی از آنها محافظت می کند.(سلطانی، ۱۳۸۸: ۲۴-۲۵).

۱۷- هوش غریزی: هوش غریزی را مختص جانداران، غیر از انسان، دانسته اند. همه جانداران از آمیب و کرم های خاکی گرفته تا شیر، ببر درنده، پرندگان، حشرات و آبزیان هوش غریزی دارند. هر کدام از این جانداران بنا بر طبیعت ذاتی و فطری خود می توانند تا زمانی بخت و اقبالشان اجازه دهد زنده بمانند و زندگی کنند.

۱۸- هوش خلاق: هوش خلاق ویژه جانداری به نام «انسان» است. هوشی که می تواند همواره  رشد کند، پیشرفت داشته باشد و «تغییر» بیافریند. تاریخ زندگی بشر در روی کره زمین نشان داده که در گذر عمر، هیچ لحظه ای از لحظه های زندگی انسان شبیه روزهای پیشین او نبوده است. «عنصر تغییر» در زندگی انسان نشان داده که انسان باید پیوسته انسان دیگری بشود، خلق کند، نوآوری کند و عوض شود.(رؤوف، ۱۳۸۹: ۹۷).

۱۹- هوش جمعی: مورچه ها، زنبورهای عسل، دسته های پرندگان و گله های حیوانات، چنان هماهنگ با هم عمل می کنند که گویی هر کدام با طرح و برنامه ای از پیش تعیین شده می داند که چه باید بکند. با این حال، حیوانات به تنهایی باهوش نیستند؛ اما گروهی از آنها کنار هم، به شیوه ای هوشمندانه عمل می کنند. نظریه علمی مرسوم به «هوش جمعی» که بر مبنای رفتار جمعی دسته های حیوانات ارائه شده است، راه مواجهه با شرایط پیچیده زندگی را به ما می آموزد.(میلر، ۱۳۸۶: ۴۲). مطالعه هوش جمعی، افق های تازه ای را در برابر انسان می گشاید که به وسیله آن می توان سیستم های پیچیده ای را مانند مسیرهای خودروها و روباتهای نظامی، کنترل کرد.(اشکبوس، ۱۳۸۹: ۵۲).

۲۰- هوش رقابتی: هوش رقابتی فرایند جمع آوری اطلاعات علمی در مورد رقبا و کاربرد آ در یک سطح استراتژیک بلند مدت و کوتاه مدت می باشد. به کمک هوش رقابتی، سازمان ها می دانند که چه رقابت هایی باید در اولویت قرار گیرد. واحدهای هوش رقابتی در واقع به تحلیل رقبای یک سازمان می پردازد. این واحدها از برنامه ریزی و تصمیم گیری استراتژیک و کاربرد آن حمایت می کنند و فرصت ها و تهدیدات تجاری را سریعا هشدار می دهند.(بیک زاده و اسکندری، ۱۳۸۸: ۱۷).


[۱] Intelligence

[۲] Animasahun

[۳]– Sternberg

[۴]– Heeb

[۵] – Spearman’s g

[۶]– The Triarchic Theory Of Human Intelligence

[۷] – Sternberg

[۸]– Animasahun

[۹] – Mental Ability

[۱۰]– Intelligence Quotient

[۱۱] – Alfred Bient

[۱۲]– Sperell

[۱۳] – Feurstein

[۱۴]– Moral Intelligence

[۱۵] – Borba

[۱۶]– Yildirim

[۱۷]– Earley&Ang

[۱۸] – Halal


فهرست منابع:

الف- منابع فارسی

– اکاشا، (۱۳۸۷). فلسفه علم.  (ه. پناهنده، مترجم). تهران: فرهنگ معاصر(۲۰۰۲)

– اسکات، ر (۱۳۸۷). سازمانها: سیستمهای عقلانی، طبیعی و باز. (ح، میرزائی اهرنجانی، مترجم). تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانش گاه ها(سمت)(۲۰۰۳)

– اشکبوس، م (۱۳۸۹). هوش جمعی، فصل نامه مکانیک شریف، شماره ۳۷، زمستان ۱۳۸۸ و بهار ۱۳۸۹، ۵۲-۵۴٫

– افشانی، ع، و نوریان، م،  و مهدوی، م، و نوریان، ا (۱۳۸۸). مرجع کاربردیspss17 تهران: بیشه.

– افشانی، ع  (۱۳۸۷). آموزش کاربردی spss در علوم اجتماعی و رفتاری. یزد: دانشگاه یزد.

– بایزیدی، ا، و اولادی، ب، و عباسی، ن (۱۳۸۸). تحلیل داده های پرسش نامه ای به کمک نرم افزار spss (PASW) 18. تهران: عابد، مهرگان قلم.

– دفت، ر. (۱۳۷۷) تئوری و طراحی سازمان(جلد ۱). (ع، پارساییان و م، اعرابی، مترجم). تهران: دفتر پژوهش های فرهنگی(۱۹۸۸)

– دوبرین، ا.(۱۳۸۷) مدیریت رفتار سازمانی با رویکرد روانشناسانه. (م، کردی و م، آفتاب آذری، مترجم). تهران: صفار: اشراقی.

– رؤوف، ع(۱۳۸۹). هوش چیست؟. سالمانه مدارس کارآمد، شماره هشتم – سال تحصیلی ۸۸-۸۹٫

– ساغروانی،  س (۱۳۸۸). هوش معنوی بعد ناشناخته بشر، مشهد: آهنگ قلم.

– ساغروانی، س (۱۳۸۹). بهره های هوش معنوی برای فرد و سازمان. ماهنامه تدبیر، شماره ۲۱۵، فروردین ۱۳۸۹، ۳۵-۳۹٫

– سلطانی، ا (۱۳۸۸). هوش شش گانه؛ ابراز رهبری هوشمند. تدبیر سال بیستم، شماره ۲۱۰، آبان ماه، ۲۱-۲۶٫

– سلیمی، م، و قلی پور، آ، و وردی نژاد، ف، و من آل آقا، م(۱۳۸۸). ارائه راهکارهایی برای ارتقا هوش فرهنگی مدیران دولتی در امور بین المللی. پژوهش های مدیریت. سال دوم، شماره چهارم، تابستان ۱۳۸۸٫ ۲۹-۵۷٫

– سیادت، ع، و مختاری پور، م، و کاظمی، ا (۱۳۸۸). رابطه بین هوش اخلاقی و رهبری تیمی در مدیران آموزشی و غیر آموزشی از دیدگاه اعضای هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان؛ ۸۸-۱۳۸۷٫ مدیریت سلامت ۱۳۸۸؛ ۱۲(۳۶).

– صمدی، پ (۱۳۸۵). هوش معنوی، اندیشه های نوین تربیتی، داشکده علوم تربیتی و روان شناسی، دانشگاه الزهرا. پاییز و زمستان ۸۵٫ ۹۹-۱۱۴٫

– عابدی جعفری، حسن، و رستگار، عباسعلی(۱۳۸۶). ظهور معنویت در سازمانها؛ مفاهیم، تعاریف، پیش فرض ها، مدل مفهومی. فصلنامه علوم مدیریت ایران، سال دوم، شماره ۵، ۹۹-۱۲۱٫

– علیپور صدری، ج(۱۳۸۹). مقدمه ای بر هوش معنوی. ماهنامه نوآور، شماره ۷۰، ۵-۷٫

– غیور، م، و ساغروانی، س (۱۳۸۸). معنویت، خودشکوفایی و هوش معنوی در کار. فصلنامه علمی – پژوهشی – تخصصی گروه مدیریت دانشگاه امام رضا(ع). شماره ششم، بهار ۸۸٫

– فرهنگی، ع، و رستگار، ع (۱۳۸۵). ارائه و تبیین مدل انگیزشی مبتنی بر معنویت کارکنان. دوماهنامه علمی- پژوهشی دانشگاه شاهد، سال سیزدهم – دوره جدید، شماره ۲۰، دی ۱۳۸۵٫

– قربانی، م(۱۳۷۹). مدیریت تعارض و اثربخشی در سازمان ها، مشهد:  پژوهش توس.

– گلستانی، ا (۱۳۸۶). هوش تجاری و تصمیمات کلان سازمانی. ماه نامه تدبیر، شماره ۱۹۰، اسفندماه، ۴۱-۴۵٫

– معلمی، ص، و رقیبی، م، و سالاری درگی، ز (۱۳۸۹). مقایسه هوش معنوی و سلامت روانی در افراد معتاد و غیر معتاد. مجله علمی پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی شهید صدوقی یزد، دوره ۱۸، شماره ۳، ویژه نامه همایش رفتاری پر خطر. ۲۳۵-۲۴۲٫

– موغلی، ع، و عزیزی، ع(۱۳۸۸). مدیریت بهره وری نیروی انسانی. دانشگاه پیام نور.

– میلر، پ (۱۳۸۶). مورچه ها می توانند مشکل ترافیک را حل کنند!، (علی شاهی، ر مترجم). ماهنامه دانشمند، شماره ۵۲۹، ۴۲-۴۹٫

– نائیجی، م، و عباسعلی زاده، م(۱۳۸۶). هوش فرهنگی؛ سازگاری با نامگون ها. ماهنامه تدبیر، شماره ۱۸۱ف ۲۰-۲۳٫

   ب- منابع خارجی

– Animasahum, A R (2010). Intelligent Quotient, Emotional Intelligence  and Spiritual Intelligence as Correlates of Prison Adjustment among Inmates in Nigeria Prisons. Department of Guidance and Counselling, Faculty of Education, University of Ibadan, Nigeria

– Amram, J. Y. (2009). The Contribution of Emotional and Spiritual Intelligences to Effectiveness Business Leadership. A dissertation submitted in Clinical Psychology. Institute of Transpersonal Psychology Palo Alto, California.

– Amram, J. Y. (2007). What is Spiritual Intelligence? Institute of Transpersonal Psychology, Palo Alto, CA

– Aydin B. Ceyla, A (2009). Does organizational Iearning capacity impact on organizational effectiveness? Research analysis of the metal industry.

http://www.emeraldindight.com

– Beardsley, M L (2004). Presented at the 2nd Symposium on the Bible and Advetist Scholarship. Loma Linda University.

– Champagne, B (2006) The United Nations and Intelligence. Office of the United Nations Special Co- ordinator for the Middle East Peace Process

–  Howard, B. B. White. R. S. (2009)Spiritual Intelligence and Transformational Leadership: A New Theoretical Framework. Journal of Curriculum and Instraction(JoCI), Volume 3, Number 2

– Jain, M. & Purohit, P (2006). Spiritual  Intelligence: A Contemporary Concern with Regard to Living Status of the Senior Citizens. Journal of the Indian Academy of Applied Psychology, Vol. 32, No. 3,227-233.

– KING, D. (2008)Rethinling claims of spiritual intelligence: A definition, model, and measure. Unpublished Master’s Thesis, Trent University, Peterborough, Ontario, Canada.

– King, B, d.(2008). Extracting Intelligence from Spirituality, A New Model of Human Ability

– Komala, K. Anantharaman, R.N (2005). Rationale for Spirituality in Organizations. Department of Management Studies, Indian Institute of Technology Madars.

– Lowder, T (2005). A Ghost in the  Machine: The Important Role of Workplace Spirituality. Running head: A GHOST IN THE MACHINE.

– McClintock, Micheal, Sh (2006). Relationship of Internalizing Behvior Prpblems to Intelligence and Executive Functioning in Children. The University of Texas Southwestern Medical Center at  Dallas.

– Nasel, D. D. (2004). Spiritual Orientation in Relation to Spiritual Intelligence: A consideration of traditional Christianity and New Age/individualistic spirituality. Thesis submitted for the degree of ph. D in The University of South Australia, Division of Education, Arts and Social Sciences, School of  Psychology.

– Sisk, D. (2008). Engaging the Intelligence of Gifted Students to Build Global Awareness in the Classroom. Academic Research Library

– Vaughan, (2002)F. What is Spiritual Intelligence? Journal of Humanistic. Psychology, Vol 42, No. 2, 16-33 2003 Sage Publications.

– Wigglesworth, C(2002). Spiritual Intelligence and Why It Matters. Persident Conscious Pursuits Int. (CPI)

– Yang, Ke-Ping. Mao, Xiu-Ying(2007). A study of nurses’ spiritual Intelligence: A cross-sectional questionnaire  survey. International Journal of Nursing Studies.

– Yildirim, O (2007). Discriminating emotional Intelligence-based competencies of IT employees and salespeople. School of Vocational Studies, Beykent University, Istanbul, Turkey.

– Zheng, W. Yang, B. Mclean, G (2009). Linking organizational culture, structure, strategy, and organizational effectiveness: Mediating role of knowledge management. Journal of Business Research.

– Zohar, D and marshall, I(2001). SO _ Spiritual Intelligence, the ultimate intelligence.Bloomsbury,London 2001: UL copy.


وب سایت روانشناسی صنعتی و سازمانی

استفاده از مطلب فوق در دیگر سایت های اینترنتی مجاز و مورد تایید مدیر سایت نمی باشد. خواهشمند است رعایت امانت بفرمایید. با تشکر

, ,

کنترل و مقابله با استرس

اشخاصي كه درباره استرس اطلاع كمي دارند، اغلب آن را نوعی نيروي خارجي نيرومند مي پندارند كه نسبت به آن كنترل اندكي دارند. آنها احساس مي­كنند در صورت امكان بايد از اين فشارها ممانعت به عمل آورند، ولی چنانچه براي شخص امكان گريزي وجود نداشته باشد، بايد آن را تحمل كند؛ ولي بايد ذكر كرد كه در مورد استرس عمل خودكار يا گريزناپذير وجود ندارد.  هريك از ما در مواجهه با موقعيت بالقوه پرتنش به شيوه كاملاً متفاوتي واكنش نشان مي­دهيم و به انتخاب سبك مقابله با آن مي پردازيم. ما مي توانيم راهي را انتخاب كنيم كه خود را دچار درماندگي كنيم يا از تجربيات خود لذت ببريم.

در استرس عواملي چون زمينه، شرطي شدن، تجربه هاي پيشين، مدت زمان و شدت استرس نقش مهمي دارند. واكنش هر فرد در مقابل استرس از الگوي پيچيده افكار و رفتار او نشأت مي­گيرد. براي مثال، ما بر اساس نوع عقيده مان نسبت به خود و جهان و چگونگي ارضاي خود به تنش پاسخ مي­گوييم. همچنين واكنش ما در مقابل تنش به ميزان كنترل ما بر زندگي، و وضعيت فعل و انفعالات شخصي و وضعيت جسماني مان بستگي دارد. اين عوامل و بسياري ديگر از عوامل حد خاصي از تنش را براي هريك از ما به وجود مي آورند. اگر بتوانيم با استرس ها به طور صحيحي برخورد كنيم،  استرس دوستي مي شود كه ما را براي مواجهه با مسائل زندگي نيرو مي دهد، ولي اگر با ضعف با آن برخورد كنيم و اجازه دهيم از كنترل ما خارج شود، به شكل دشمني در مي آيد و موجب بروز بيماري هاي مختلف بويژه امراض شديد قلبي و ضعف اندام هاي بدن مي شود (خدایاری فرد و پرند، ۱۳۸۵).

برخي از تعاريفي كه در مورد استرس و سبكهاي مقابله با آن مطرح شده اند مبتني بر منابع ايجادكننده استرس هستند. مقابله در واقع مجموعه ای از فرآیند های درون روانی است که جنبه دفاعی دارند و وجود شخص را از خطر حفظ می کنند علاوه بر آن می توان مقابله را تمام پاسخ هایی دانست که در برخورد با مشکلی بروز می کنند و ناراحتی روانی را کاهش می دهند ویا برداشت فرد از موقعیت را تغییر می دهند (راس و آلتمایر، ۱۹۹۴). منابع مقابله مانند حمایت اجتماعی و پاسخ های مقابله، شامل، مقابله معطوف به مشکل (که در صدد حل مشکل و مسئله بوجود آمده است) و مقابله معطوف به هیجان (که سعی می کند به صورت هیجانی مشکل ایجاد شده را بر طرف کند) می باشد.

واكنش به استرس مي­ تواند در سازگاري فردي نقش مهمي داشته باشد، افراد در ارزيابي رويدادهاي تنش زا با يكديگر تفاوت دارند. آنان به گونه هاي متفاوت با استرس سازش پيدا مي­كنند و آن را كاهش مي­دهند. همانطور که در بخش های پیش نیز گفته شد، ويژگي هاي شخصيتي نيز در ارزيابي و در نتيجه سازگاري فرد با استرس تأثير دارند، به طوري كه گاه دو فرد در مقابل رويداد مشخصي به گونه اي كاملاً متفاوت واكنش نشان مي دهند. وقوع يك رويداد مي تواند در فردي سبب بروز اضطراب شديد، افسردگي يا ساير بيماري هاي جسماني و رواني شود، درحالي كه همين رويداد ممكن است بر فرد ديگري تأثير چندان منفي نداشته باشد يا در رفتار او تغيير جزئي ايجاد كند.


منبع: پایانامه کارشناسی ارشد. حسام بذرافکن (۱۳۹۰). بررسی رابطه میان تعارض کار خانواده و سلامت روان، عملکرد شغلی و خشنودی شغلی با نقش میانجی گر استرس شغلی و نقش تعدیلگر سرسختی روانشناختی در کارکنان اقماری شرکت ملی و حفاری ایران (طرح پژوهشی و مقاله). دانشگاه شهید چمران اهواز


وب سایت روانشناسی صنعتی و سازمانی

استفاده از مطلب فوق در دیگر سایت های اینترنتی مجاز و مورد تایید مدیر سایت نمی باشد.

خواهشمند است رعایت امانت بفرمایید. با تشکر

, , ,

نقش تفاوت های فردی در تحمل تعارض کار- خانواده

ویژگی های فردی و شخصیتی، عوامل و فاکتورهای مهمی هستند که با سطوح تعارض کار/خانواده که یک فرد کارکن تجربه خواهد کرد، در ارتباط ­اند. بطور مثال میزان رفتار مبتنی بر تعارض ارتباط بسیاری با توانمندی ها و مهارت های بین فردی و اجتماعی فرد دارد. افرادی که ویژگی های شخصیتی همچون انعطاف پذیری درون فردی دارند، براحتی رفتارشان را کنترل می کنند، نسبت به رفتار خود آگاهی دارند و رفتارهایی را انجام می دهند که از لحاظ موقعیتی مناسب هستند، به احتمال زیاد تعارض کمتری را تجربه خواهند کرد.

تحقیقات متعددی به این موضوع پرداخته اند که چگونه تفاوت های فردی با تعارض کار/خانواده ارتباط پیدا می کند. کارگرانی که سطوح بالایی از خودپایی[۱] (زارلی و توسی[۲]، ۱۹۸۹)، گرایش به تیپ شخصیتی نوع A  (کارلسون[۳]، ۱۹۹۹؛ تعارض مبتنی بر رفتار) و کمتر خلق منفی (کارلسون، ۱۹۹۹؛ تعارض مبتنی بر رفتار و زمان؛ استووا، چیو و گرین هاوس[۴]، ۲۰۰۲) دارند؛ کمتر دچار تعارض کار/خانواده می شوند (به نقل از، ابی و همکاران، ۲۰۰۴).

کارلسون (۱۹۹۹)، دریافت که متغیرهای شخصیتی از قبیل هیجان پذیری منفی، نبست به متغیرهای موقعیتی نقش مثل تعارض نقش و ابهام نقش، عامل مهمی در پیش بینی تعارض کار/خانواده محسوب می­شوند. ثبات عاطفی یکی دیگر از ویژگی های شخصیتی است که می تواند در تعدیل و کاهش تاثیرات تعارض کار/خانواده موثر باشد. ثبات عاطفی عبارت است از عدم وجود روان رنجورخویی و هیجان پذیری منفی؛ از سویی کینونن[۵] و همکارانش (۲۰۰۳) نیز در مطالعه ای گزارش کرده اند که ثبات عاطفی و روانی با جو مثبت خانوادگی، سطوح پایین افسردگی و خستگی کاری ارتباط دارند.

 علاوه بر این استووا و همکارانش (۲۰۰۲) دریافتند که استرس شغلی میانجی گر رابطه مثبت میان خلق منفی و تعارض کار-خانواده است در حالی که استرس خانوادگی رابطه خلق منفی با تعارض خانواده کار را میانجی می کند. بر اساس ویژگی های پنج بعد شخصیتی نیز، گرزیواز و مارکز (۲۰۰۰)، بیان کرده اند که روان رنجوری با هر دو صورت تعارض کار/خانواده و برونگرایی با تعارض کار-خانواده ارتباط دارد. سبک های دلبستگی همچنین با سرریزشدگی منفی از کار به خانواده، با سرریزشدگی منفی از خانواده به کار، با سرریزشدگی مثبت از کار به خانواده، با سرریزشدگی مثبت از خانواده به کار و تقطیع از کار و خانواده (سامر و نایت[۶]، ۲۰۰۱) ارتباط دارد. افرادی که سبک دلبستگی ناایمن دارند، سرریزشدگی منفی بیشتر و افرادی که سبک دلبستگی ایمن داشته باشند سرریزشدگی مثبت تری گزارش می دهند. در مطالعات بین فرهنگی نیز، یانگ وهمکارانش (۲۰۰۰) یافتند که کارگران آمریکایی الزامات خانوادگی بیشتری را نسبت به کارگران چینی گزارش کرده اند و اینکه الزامات خانوادگی تاثیر اساسی تری بر تعارض کار/خانواده در میان کارکنان آمریکایی دارد و الزامات کاری تاثیر بیشتری بر تعارض کار/خانواده در میان کارکنان چینی داشته است (به نقل از، ابی و همکاران، ۲۰۰۴).

عزت نفس نیز متغیر دیگری است که می­تواند عاملی در جهت تعدیل و کاهش تعارض کار/خانواده باشد. افرادی که عزت نفس بالایی دارند در مقایسه با افرادی که عزت نفس پایینی دارند کمتر به دیگران وابسته می شوند از طرفی افرادی که عزت نفس پایینی دارند ممکن است به سادگی تحت تاثیر عوامل بیرونی در محیط قرار بگیرند (گرین هاوس و پاول، ۲۰۰۳).

نقش تفاوت های جنسیتی نيز در بروز تعارض کار/خانواده پژوهش­های متناقضی را در بر داشته است. بطوری که شواهد مختلف و ناهماهنگی در مورد نقش جنسیت در تعارض کار/خانواده وجود دارد. برخی از مطالعات هیچ رابطه ای میان این دو بدست نیاورده اند (دکسبری و هیگینز، ۱۹۹۱؛ ایگل، مایلز و آیس نوگل[۷]، ۱۹۹۷) درحالی که برخی دیگر از مطالعات بیان کرده اند که زنان سطوح بالاتری از تعارض را در برخی از جنبه های تعارض کار/خانواده گزارش    می کنند (بهسون[۸]، ۲۰۰۲؛ گوتک، سیرل و کلپا[۹]، ۱۹۹۱، نیلسون[۱۰]، ۲۰۰۱؛ نقل از ابی و همکاران، ۲۰۰۴)، با این وجود مطالعات بعدی این رابطه را زیاد تایید نکرده است. همچنین چوي و چن[۱۱](۲۰۰۳) در پژوهش خود روي مردان و زنان چيني به این نتیجه رسیدند که الزامات خانوادگی تاثیر زیادی روی استرس های زندگی در مردان و زنان دارد و الزامات کاری بیشتر روی استرس زندگی مردان تاثير داشتند. آنچه که واضح است، این موضوع است که تعارض میان مسئولیت های شغلی و خانوادگی مختص زنان نیست و هم زنان و هم مردان با این مسئله روبرو هستند (روجلبرگ، ۲۰۰۷).

 

 

[۱] self-monitoring

[۲] Zahrly & Tosi

[۳] Carlson

[۴] Stoeva, Chiu, & Greenhaus

[۵] Kinnunen

[۶] Sumer & Knight

[۷] Eagle, Miles & Icenogle

[۸] Behson

[۹] Gutek, Searle & Klepa

[۱۰] Nielson

[۱۱] Choi & Chen

منبع: پایانامه کارشناسی ارشد. حسام بذرافکن (۱۳۹۰). بررسی رابطه میان تعارض کار خانواده و سلامت روان، عملکرد شغلی و خشنودی شغلی با نقش میانجی گر استرس شغلی و نقش تعدیلگر سرسختی روانشناختی در کارکنان اقماری شرکت ملی و حفاری ایران (طرح پژوهشی و مقاله). دانشگاه شهید چمران اهواز


وب سایت روانشناسی صنعتی و سازمانی

استفاده از مطلب فوق در دیگر سایت های اینترنتی مجاز و مورد تایید مدیر سایت نمی باشد.

خواهشمند است رعایت امانت بفرمایید. با تشکر