شرح حال روانپزشکی (اختلال استرس پس از تروما): خاطرات

خاطرات

زلدا پدلونر، زن متاهل ۶۷ ساله یهودی ارتدوکسی است که برای بررسی نزد روان پزشک ارجاع شده است. هیئت مدیره کارخانه محل کار او، درخواست دریافت غرامت وی را رد کرده و قبل از بررسی تقاضای فرجام او، درخواست بررسی روان پزشکی کرده است. مشکل زلدا، ماه قبل متعاقب وقوع آتش سوزی در کارخانه پوشاک محل کار او آغاز شد؛ وی به مدت ۱۵ سال در آن کارخانه به عنوان خیاط مشغول به کار بوده است. آتش سوزی مختصر بود و به راحتی مهار شد اما الیاف مصنوعی که در آتش سوختند، بوی بسیار زننده ای را پدید آوردند.

 پس از آتش سوزی، زلدا دچار دردهای شکمی، تهوع و تپش قلب شد ؛ او در واحد مراقب های ویژه به مدت یک هفته بستری گردید زیرا پزشک وی به آسم و یا مشکل قلبی مشکوک بود. بررسی کامل طبی هیچ گونه شواهدی از بیماری جسمی را نشان نداد. زلدا به منزل رفت، اما احساس افسردگی می کرد و آن چنان از ترک آپارتمان خود می ترسید که نمی توانست به سر کار خود برود. هنگامی که تقاضای دریافت غرامت او، ۲ ماه قبل رد شد، نشانه هایش تداوم یافتند و شدیدتر شدند. او در خانه ماند، آشپزی و تمیز کاری می کرد و دیگر هیچ علاقه ای به کار دیگری نداشت. در هنگام مصاحبه روان پزشکی او کمی افسرده به نظر می رسید و می گفت تصمیم هیئت مدیره هرچه باشد، او نمی تواند سر کار خود برگردد.

 او در منزل احساس راحتی و امنیت می کند، ولی هرگاه که از منزل بیرون می رود، دلواپس و نگران می شود اما نمی داند که دقیقا از چه چیزی می ترسد. هنگامی که شوهرش همراه او است و به فروشگاه های محله خود می رود احساس راحتی بیشتری دارد اما هنگامی که به محله دیگری می رود (مثلا به مطب پزشک می رود) علی رغم حضور همسرش، احساس راحتی نمی کند و می ترسد که خط ریش بلند شوهرش و یا لباس های سنتی او نظر خصمانه افراد غیر یهودی را به خود جلب کند. او از لحاظ خوابیدن مشکل دارد زیرا کابوس های مکرری درباره تجارب خود در اردوگاه های کار اجباری در بیش از ۴۰ سال قبل می بیند و در طول روز خود را غرق چنین خاطراتی می یابد و در هنگام مطالعه، نمی تواند حواس خود را جمع کند.

 زلدا همیشه فردی فعال و با کفایت بوده است و نمی تواند درک کند که چرا از زمان آتش سوزی دچار چنین مشکلاتی شده و یا چرا احساس می کند که به یک انسان مرده تبدیل شده است. اگر چه او خود را قبل از آتش سوزی، انسانی کاملا شاد نمی دانست، اما اعتقاد دارد فردی قانع و راضی بوده است. او همیشه فکر کرده که اگر جنگ اتفاق نمی افتاد، او کس دیگری بود، اما در عین حال اظهار می دارد که ذهن او با چنین فکری مدام درگیر نبوده است.

 روان پزشک از او می خواهد که درباره تجارب خود در اردوگاه کار اجباری توضیح بیشتری دهد و در می یابد که او در سال ۱۹۴۳ میلادی، در سن ۱۷ سالگی در بازداشتگاه آشویتز بوده است. از آنجایی که که در آن زمان جوان و سالم بوده است، توسط دکتر منگل، پزشک سادیستی اردوگاه، برای نیروی کاری بازداشتگاه انتخاب می شود. بعد از اینکه برای چنین امری انتخاب شد، به او و صدها زن دیگر دستور داده اند لباس های خود را درآورند و منتظر دستور باشند. با اینکه اردوگاه بینهایت شلوغ و پر ازدحام بوده، آنها را به یک تالار عجیب، خالی و بدون پنجره هدایت می کنند ؛ مکانی که بوی غیر عادی و عجیبی داشته است. هنگامی که چند ساعت بعد از آنجا منتقل می شوند، متوجه می شود که او و دیگر خانم ها به صورت موقت در اتاق گاز نگهداری شده بودند. سپس شروع به گریه می کند و می گوید که این حس به او دست داده که در هنگام آتش سوزی کارخانه، بویی که به مشام او رسیده، خاطره ی اتاق گاز را برای او زنده کرده است.

بحث در مورد خاطرات

این مورد مثالی از اختلال استرس پس از تروما، به صورت مزمن و با شروع تاخیری می باشد. آتش سوزی در کارخانه ای که زلدا در آن کار می کرد، باعث شد که تجارب او از آشویتز، دوباره به ذهنش رجوع کنند ؛ ولی تا قبل از صحبت کردن با روان پزشک، او از وجود چنین ارتباطی آگاه نبود. ام چرا یک حادثه به نسبت کوچک، موجب شد تا پس از گذشت سالها، چنین پاسخ بسیار شدیدی پدید آید، یک معماست. نشانه های مشخص اختلال استرس پس از تروما در این بیمار آشکار هستند ؛ تجربه ی تروماتیک زندگی در یک اردوگاه کار اجباری، به طور مسلم تجربه ای است که با خطر مرگ خود یا دیگران و یا حداقل تهدید به مرگ همراه است و به همین علت، احساس نگرانی شدید، درماندگی و وحشت را به همراه دارد. در مورد زلدا، تروما در فالب کابوس های شبانه و خاطرات ناراحت کننده بار دیگر تجربه می شود. او از موقعیت هایی دوری می کرد که ترومای سابق را به خاطرش می آورند (مثل بازگشتن به سر کار). او علاقه ی خود را به فعالیت های معمول از دست داد و عاطفه وی طیف تغییرات محدودی داشت (احساس مرده بودن) ؛ وی همچنین دچار نشانه های افزایش تحریک مثل مشکل در خواب و تمرکز شده بود.

پی گیری

روان پزشک گزارشی از شرایط بیمار برای هیئت پرداخت غرامت فرستاد. در جلسه دادرسی، مقام مسئول رسیدگی به پرونده گفت که نمی خواهد این داستان را دوباره بشنود و با پرداخت غرامت کامل موافقت کرد. زلدا نا به حال به مدت ۶ ماه تحت درمان بوده است. او هنوز از رفتن به محل کار می ترسد اما افسردگی وی کمتر شده است. درمانگر او می گوید زلدا با این احساس مواجه می شود که زندگی او در سن ۱۷سالگی پایان یافته است.

منبع: پرونده واقعی بیماران روانپزشکی، تالیف؛ اسپیتزر، رابرت ال و دیگران؛ ترجمه،صفرزاده، ستوده، امینی و آشتیانی؛ چاپ دوم. ۱۳۹۳

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *